عطار · مظهرالعجایب

تنبیه بحال کسانی که در عمل قاصرند و مردم را بدان فرمایند، و مناظرۀ شیخ شبلی، و شیخ ابوالحسن نوری قدس سرهما

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بازهم نقلی ز شبلی گویمت
۲
بر کنار بحر معنی جویمت
۳
بود در بغداد عالی مسجدی
۴
واندران مسجد نشسته عابدی
۵
کامل و دانا بُد و پرهیزکار
۶
علم معنی بود او را برقرار
۷
گفت با شبلی که ای شیخ نکو
۸
خیز وبهر عاشقان وعظی بگو
۹
بر سر منبر نصیحت کن بخلق
۱۰
زآنکه باشد حیله‌شان در زیر دلق
۱۱
گویشان خود را بحق دارید راست
۱۲
کو درون جبّه همراه شماست
۱۳
گر کنی آن بد بدی آید بتو
۱۴
ور کنی نیکی تو یابی نیک ازو
۱۵
چون شنید این رمز را شیخ کبار
۱۶
رفت بر بالای منبر بی قرار
۱۷
تادهد پند و نصیحت خلق را
۱۸
افکند از بر ریائی دلق را
۱۹
ترک زرّاقی وسالوسی کنند
۲۰
تن ز مذهبهای نسناسی زنند
۲۱
چون بمنبر رفت شیخ اوستاد
۲۲
او قیامت را بیاد خلق داد
۲۳
خلق را از هیبتش ترساند او
۲۴
دست خود بر عارفان افشاند او
۲۵
گفت دل را بازبانت راست کن
۲۶
بعد از آن خود راز حق درخواست کن
۲۷
ظاهر و باطن ز ناحق دور دان
۲۸
غیر این معنی ندارم با تو کار
۲۹
جمع خلقان شیخ را منظور بود
۳۰
غافل ازمعنی طور ونور بود
۳۱
ناگهی چشمش بنوری افتاد
۳۲
که بر او کردی سلام آن پاکزاد
۳۳
چون شنید از شیخ نوری او سلام
۳۴
پس علیکش گفت شیخ خوش کلام
۳۵
نوریش گفتا که ای شیخ کبیر
۳۶
تو نداری اندرین دنیا نظیر
۳۷
علم تو باشد کلامی بانظام
۳۸
لیک علمت را ندانی تو مقام
۳۹
حق نباشد راضی از علم کسی
۴۰
کو نیارد در عمل آنرا بسی
۴۱
افتد آخر او به گرداب اجل
۴۲
گر نکرده او بعلم خود عمل
۴۳
آن اجل او را برد در قعر چاه
۴۴
او نیابد هیچ جا آخر پناه
۴۵
گر عمل داری درین علمی تو نیک
۴۶
ور عمل نبود ترا بگریز لیک
۴۷
زود از این منبر فرودآ ای سلیم
۴۸
تا بیابی ملک جنات النعیم
۴۹
چون شنید این نکته را شبلی زوی
۵۰
او وجود خویشتن را کرد طی
۵۱
آنچه او فرمود اندر خود بیافت
۵۲
پس فرود آمد ز خلقان روی تافت
۵۳
او از آن منبر فرود آمد چو باد
۵۴
رو بسوی خانهٔ ویران نهاد
۵۵
رفت و از خانه نیامد او برون
۵۶
چار ماه متّصل می‌خورد خون
۵۷
بُد غذای او همه خون جگر
۵۸
او سیاست را نمیدانی مگر
۵۹
هر که بر منبر سخنگو گشته است
۶۰
در سخن گر جمله نیکو گشته است
۶۱
چون بدانست او سخن را و بگفت
۶۲
زآنکه این سرّیست اندر جان نهفت
۶۳
ورندارد خود چه باشد حال او
۶۴
خلق کی پندی برند از قال او
۶۵
هرکه نی از خلق و از خود رسته است
۶۶
بروی ابواب معانی بسته است
۶۷
واعظی باشد مقلّد این بدان
۶۸
زینهار او را تو خود انسان مخوان
۶۹
کرد واعظ چون فضولی ورد خود
۷۰
کی به پند او بکار و کرد خود
۷۱
زآنکه در علم و عمل کم کرده رو
۷۲
پند دادن خلق را نبود نکو
۷۳
تو برو خود را نصیحت کن چو من
۷۴
تا دهندت جام معنی بی‌سخن
۷۵
هستی خود را ز خود بردار تو
۷۶
تا بدانی معنی اسرار تو
۷۷
هیچ میدانی که منبر جای کیست
۷۸
در جهان معرفت غوغای کیست
۷۹
هیچ میدانی که گفته از کلام
۸۰
چون نمیدانی چگویم والسّلام
۸۱
مرتضی بر منبر او را پاک گفت
۸۲
راه شرعش از خس و خاشاک رفت
۸۳
چون کلام الله را معنی بخواند
۸۴
غیر هفده تن به پیش او نماند
۸۵
جمله رفتند و ازو رو تافتند
۸۶
دین و اسلام دگر را یافتند
۸۷
رو تو ای واعظ که چون ایشان نهٔ
۸۸
تو بمعنی در مثال آن نهٔ
۸۹
خود تو دم درکش که گردم میزنی
۹۰
جسم وجان خویش بر هم میزنی
۹۱
خویشتن سوزان بسان شمع کن
۹۲
عشق و عرفان و معانی جمع کن
۹۳
چون ترا گردد میسرّ این مقام
۹۴
تو نیفتی همچو آن واعظ بدام
۹۵
واعظان دارند دامی بهر خلق
۹۶
تا درآویزند ایشان را بحلق
۹۷
دام در حلقی که محکم کرد و بست
۹۸
خوش حماری دید وزودش برنشست
۹۹
کرد واعظ از حماقت در چهش
۱۰۰
عاقبت گردید شیطان رهش
۱۰۱
راه حق دیگر بود ای یار من
۱۰۲
کنج خلوت با ریاضت کار من
۱۰۳
گوشهٔ خلوت ز غیرش پاک کن
۱۰۴
جامهٔ صورت ز معنی چاک کن
۱۰۵
خوش درآ در کنج خلوت خانه‌ای
۱۰۶
رو بچین از خرمن من دانه‌ای
۱۰۷
تا خلاصی یابی از این دام تن
۱۰۸
پس شود خوشگو زبانت در سخن
۱۰۹
از سجن پرّیده‌ام تا لامکان
۱۱۰
پیش حق دارم بمعنی آشیان
۱۱۱
کن تو مرغ معنیت پرّان چو من
۱۱۲
تا بکی مانی درین زندان تن
۱۱۳
هرکه از تن دور شد او نور یافت
۱۱۴
همچو موسی جای خود بر طور یافت
۱۱۵
همچو عاشق باش واصل ای پسر
۱۱۶
کاروان رفتند و می‌پرسی خبر
۱۱۷
ای بمانده از ره و از کاروان
۱۱۸
زار مانده در بیابان جهان
۱۱۹
بی کس و بی یار و بی خویش و تبار
۱۲۰
اندر این زندان فتاده سوگوار
۱۲۱
عاقبت راه فنا باید گرفت
۱۲۲
توشهٔ ملک بقا باید گرفت
۱۲۳
چون نداری هیچ هیچی ای پسر
۱۲۴
چند گویم من بتو ای بیخبر
۱۲۵
رو ز خودآگاه شو چون پیر راه
۱۲۶
تا بود همراه تو سرّ الاه
۱۲۷
گر شوی عاشق بمعنی زنده‌ای
۱۲۸
پیش محبوب حقیقی بنده‌ای
۱۲۹
رو تو معنی دان شو و از غیر بُر
۱۳۰
تا بیابی جام وحدت را تو پر
۱۳۱
هرکه یک قطره ز جام او چشید
۱۳۲
بیشکی او روی جانان را بدید
۱۳۳
دیگرت با وعظ گفتن کار نیست
۱۳۴
چون ترا اندر نظر اغیار نیست
۱۳۵
گر تو دانائی بدان عطّار را
۱۳۶
تو بخوان از مظهرش اسرار را
۱۳۷
تا شوی دانا تو درعلم تمام
۱۳۸
اصل این معنی همین دان والسلام

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.