فی التوحید باری عز اسمه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حمد پاک از جان پاک آن پاک را
۲
کو خلافت داد مشتی خاک را
۳
آن خرد بخشی که آدم خاک اوست
۴
جزو و کل برهان ذات پاک اوست
۵
آفتاب روح را تابان کند
۶
در گل آدم چنین پنهان کند
۷
چون گل آدم بصحرا آورد
۸
اینهمه اعجوبه پیدا آورد
۹
چون درون نطفهٔ جانی نهد
۱۰
آفتابی در سپندانی نهد
۱۱
کلبه روح القدس قلبی کند
۱۲
قالبش چون دحیه الکلبی کند
۱۳
از بن انگشت عین او آورد
۱۴
بحر دل در اصبعین او آورد
۱۵
کوه را چون ظله آسان او کند
۱۶
بحر را گهواره جنبان او کند
۱۷
شیر از انگشت خلیل او آورد
۱۸
عیسئی از جبرئیل او آورد
۱۹
طفل را در مهد پیغامبر کند
۲۰
وز همه پیرانش بالغ تر کند
۲۱
کوه را در گردن عوج افکند
۲۲
شور در یأجوج و مأجوج افکند
۲۳
شیرخواری را بتقریر آورد
۲۴
وز میان فرث و دم شیر آورد
۲۵
خاک را مهد بنی آدم کند
۲۶
باد را نه ماههٔ مریم کند
۲۷
آب موج آرنده را پل سازد او
۲۸
واتش سوزنده را گل سازد او
۲۹
گرگ را بر پیرهن گویا کند
۳۰
وز دم پیراهنی بینا کند
۳۱
بندهٔ را منصب شاهی دهد
۳۲
از چنان چاهی چنان جاهی دهد
۳۳
از عصائی سنگ را زمزم کند
۳۴
گندمی تخم عصی آدم کند
۳۵
مرده را از زنده پیدا آورد
۳۶
زنده از مرده بصحرا آورد
۳۷
برف و آتش جفت یکدیگر کند
۳۸
تا ز هر دوقد سیئی سر بر کند
۳۹
گربه را از عطسهٔ شیر آورد
۴۰
گاو را از گربه در زیر آورد
۴۱
انگبین را پرده کافوری کند
۴۲
وانگهش آن پرده زنبوری کند
۴۳
ماه را بر رخ سیاهی اونهد
۴۴
گاو را بر پشت ماهی او نهد
۴۵
سنگ را از بیم خویش آبی کند
۴۶
آب را از خوف سیمابی کند
۴۷
صدهزاران راز در موری نهد
۴۸
در دلش از شوق خود شوری نهد
۴۹
گه ملک را گیرد و صلبش کند
۵۰
گه چناحش بشکند قلبش کند
۵۱
جعفر طیار را پر بر نهد
۵۲
شهر دین را از علی در بر نهد
۵۳
گه زنی آرد ز مردی بی زنی
۵۴
گاه مردی از زنی بی بیزنی
۵۵
گاه از مرغی کند خنیاگری
۵۶
گاه از نحلی کند حلواگری
۵۷
او دهد سنگی و کرمی در میانش
۵۸
اونهد کرمی و برگی دردهانش
۵۹
دود را بی آتشی انجم کند
۶۰
سنگ آتش آرد و هیزم کند
۶۱
سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست
۶۲
چوب خشک از میوهٔ تر نرم ازوست
۶۳
گه زادهم اشهبی میآورد
۶۴
گاه از روزی شبی میآورد
۶۵
نیش را در نوش شمع او مینهد
۶۶
ماه را با مهر جمع اومینهد
۶۷
پشهٔ را صف شکن میآورد
۶۸
در مصافش پیل تن میآورد
۶۹
تا سر یحیی است غارت میکند
۷۰
پس بحی ماندن اشارت میکند
۷۱
ملک در دست شبانی مینهد
۷۲
منت اوبر جهانی مینهد
۷۳
دیو را انگشتری در میکند
۷۴
دیو مردم را پری در میکند
۷۵
صدهزاران ساله طاعت کردنی
۷۶
طوق لعنت میکند در گردنی
۷۷
ذات یونس را چو سر حوت داد
۷۸
در درون بطن حوتش قوت داد
۷۹
آب را در پای عیسی خاک کرد
۸۰
وز دمش در خاک جان پاک کرد
۸۱
آن چنان غیبی نهان پیدا نمود
۸۲
از بن جیبی ید بیضا نمود
۸۳
گه دو خاکی را ببالا راه داد
۸۴
گه سه قدسی را بشیب چاه اد
۸۵
شادی روحانیان از مهر اوست
۸۶
گریهٔ کروبیان از قهر اوست
۸۷
قطرهٔ را درّ مکنون میدهد
۸۸
نقطهٔ را دور گردون میدهد
۸۹
هم زخونی منعقد دل میکند
۹۰
هم خلیفه از کفی گل میکند
۹۱
عقل سرکش را بشرع افکنده کرد
۹۲
تن بجان و جان بایمان زنده کرد
۹۳
خوان گردون پیش درگاه اونهاد
۹۴
قرص مهرو کاسهٔ ماه اونهاد
۹۵
چون در آب بحر موج آغاز کرد
۹۶
هر دو را ز آمد شدن هم باز کرد
۹۷
ازدرخت سبز شمعی برفروخت
۹۸
تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت
۹۹
آتشی در دست دشمن در گرفت
۱۰۰
تا خلیلش طبع اسمندر گرفت
۱۰۱
کلب را در کهف کلب روم کرد
۱۰۲
آهن و پولاد را چون موم کرد
۱۰۳
کرهٔ گردون بحق میآورد
۱۰۴
در ره او گر طبق میآورد
۱۰۵
گرد خاک یسرنگونش درکشید
۱۰۶
وز شفق دامن بخونش درکشید
۱۰۷
درغمش راهی که گردون میرود
۱۰۸
سرنگوندرخاک و در خون میرود
۱۰۹
سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت
۱۱۰
مرغ آوردوزسنگش ژاله ساخت
۱۱۱
مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد
۱۱۲
در میان کعبه سنگ اندازکرد
۱۱۳
مور راهش از کمر چستی گرفت
۱۱۴
با سلیمان لاجرم کستی گرفت
۱۱۵
نحل او چون وحی او معلوم کرد
۱۱۶
بس که شیرین کارئی چون موم کرد
۱۱۷
عنکبوت او چو دام انداز شد
۱۱۸
آن چنان مرغی بدامش باز شد
۱۱۹
اوست آن یک کز ددو حرف نامدار
۱۲۰
کرد پیدا در سه بعد ارکان چار
۱۲۱
پنج حس در شش جهت سالار کرد
۱۲۲
هفت را در هشتمین دوارکرد
۱۲۳
نه فلک چون ده یکی خواست از درس
۱۲۴
از دو عالم جای آمد بر ترش
۱۲۵
چون بهشتم در دو شش را بار داد
۱۲۶
چار را نه داد ونه را چار داد
۱۲۷
مردمی در آب شور و گوشهٔ
۱۲۸
کز جهان پیه آبه بودش توشهٔ
۱۲۹
آب حیوان بود در تاریکیش
۱۳۰
تیز رو آورددر باریکیش
۱۳۱
بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد
۱۳۲
روشنش در تیرگی چون ماه کرد
۱۳۳
همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند
۱۳۴
خلق را در عهد و میثاقش نشاند
۱۳۵
گه چراغ و گاه چشمش نام کرد
۱۳۶
در چراغش روغن بادام کرد
۱۳۷
در خلافت جامه پوشیدش سیاه
۱۳۸
کرد دیبای سپیدش بارگاه
۱۳۹
ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد
۱۴۰
هر دو را پیوستگی درخواست کرد
۱۴۱
زاندرون بنشاند فراشی بکار
۱۴۲
تا زدل آبی زند وقت غبار
۱۴۳
از برون دو پرده دار طرفه کرد
۱۴۴
تانیارد غول قصد غرفه کرد
۱۴۵
صف کشید از مژه وبر درنشاند
۱۴۶
تا کسی که او باش بود از در براند
۱۴۷
همچو یوسف گرچه جایش چاه داد
۱۴۸
تا به هفتم آسمانش راه داد
۱۴۹
هر زمانی در تماشای نظر
۱۵۰
بر طبق میریختش نقد دگر
۱۵۱
در سوادش مردمی را زین داد
۱۵۲
بر طبق نقدی که دادش عین داد
۱۵۳
وهم را در راه او جاسوس ساخت
۱۵۴
تازنامحسوس صد محسوس ساخت
۱۵۵
در خزینه داری آوردش خیال
۱۵۶
تا همه چیزی بسازد حسب حال
۱۵۷
کرد مشرف حفظ چابک کار را
۱۵۸
تا نگهبانی کند اسرار را
۱۵۹
در دلش گنجی نهاد از معرفت
۱۶۰
دادش از جان جام جم عیسی صفت
۱۶۱
شاه چون در صدر هر کاری بکرد
۱۶۲
حل و عقد ملک بسیاری بکرد
۱۶۳
در درون پرده مفرش ساختش
۱۶۴
خواب را همخوابهٔ خوش ساختش
۱۶۵
خواب چون در شاه شاهد کار کرد
۱۶۶
از سنان مژه در مسمار کرد
۱۶۷
دو صدف را روی بر رو برگشاد
۱۶۸
حقهٔ سی و دو لؤلؤ برگشاد
۱۶۹
بیست ونه چشمه در افشان باز کرد
۱۷۰
رستهٔ سی و دو در آغاز کرد
۱۷۱
از صدف لا را نهنگ آسا نمود
۱۷۲
تا دهن بگشاد الا اللّه نمود
۱۷۳
شد نهنگ لا بسرهنگی عزیز
۱۷۴
زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز
۱۷۵
کرد ظاهر قاف را عنقا نواز
۱۷۶
تاکند سیمرغ معنی بال باز
۱۷۷
عین را نونی در او پیدا نمود
۱۷۸
تا صدف را چشمهٔ زیبا نمود
۱۷۹
بست بر فتراک موری طاوسین
۱۸۰
داد اهل سر خود را یاوسین
۱۸۱
چون صدف را پردگی بسیار بود
۱۸۲
پردگی را پرده فرض کار بود
۱۸۳
پس ده و دو پرده را بگشاد جای
۱۸۴
تا کسی ننهد برون از پرده پای
۱۸۵
بست لایق پردهٔ عشاق را
۱۸۶
تا نوائی میدهد آفاق را
۱۸۷
چون مخالف دید ازووا خواست کرد
۱۸۸
تا پس پرده مخالف راست کرد
۱۸۹
آن یکی رادر نهاوند اوفکند
۱۹۰
وان دگر را بسته دربند اوفکند
۱۹۱
پس زفان باتیغ و بانگ راه زن
۱۹۲
بر حسینی زد بآواز حسن
۱۹۳
عاقبت سوز فراق آمد پدید
۱۹۴
از سپاهان و عراق آمد پدید
۱۹۵
در صدف تیغ زفان بر کار کرد
۱۹۶
تا کله بنهاد هر که انکار کرد
۱۹۷
بی چنین تیغی که دانستی بهش
۱۹۸
شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش
۱۹۹
گر ترش تیزی کند واید بزور
۲۰۰
تلخیش نکند ز شیرینی و شور
۲۰۱
در گهر افشاندن آویزش نمود
۲۰۲
با سر تیز او سر تیزش نمود
۲۰۳
نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم
۲۰۴
خوش خورم کآمد چو تیغی چرب ونرم
۲۰۵
چون صدف شد راست گردان گشت تیغ
۲۰۶
گوهر افشانی برآمد بی دریغ
۲۰۷
چور اگر شکر نچیند گو مچین
۲۰۸
کور اگرگوهر نبیند گو مبین
۲۰۹
ای شده هر دو جهان از تو پدید
۲۱۰
ناپدید از جان و جان از تو پدید
۲۱۱
ای درون جان برون ناآمده
۲۱۲
وی برون جان درون ناآمده
۲۱۳
تو برونی و درون در توئی
۲۱۴
نه برون ونه درون بل هر دوئی
۲۱۵
چون بذات خویش بیچون آمدی
۲۱۶
نه درون رفتی نه بیرون آمدی
۲۱۷
هر دو عالم قدرت بی چون تست
۲۱۸
هم توئی چیزی اگر بیرون تست
۲۱۹
چون جهان را اول وآخر توئی
۲۲۰
جزو و کل را باطن وظاهر توئی
۲۲۱
پس توباشی جمله دیگر هیچ چیز
۲۲۲
چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز
۲۲۳
ای ز جسم و جان نهان دیدار تو
۲۲۴
گم شده عقل و خرد در کار تو
۲۲۵
هست عقل و جان ودل محدود خویش
۲۲۶
کی رسد محدود در معبود خویش
۲۲۷
ای ز پیدائی خود بس آشکار
۲۲۸
چون تو هستی چون بود کس آشکار
۲۲۹
هم خرد بخش خردمندان توئی
۲۳۰
هم خداوند خداوندان توئی
۲۳۱
جمله را درخاک اندازی نخست
۲۳۲
پس ببادیشان کنی آخر درست
۲۳۳
بر در حکمت ز ماهی تا بماه
۲۳۴
در کمر بینم ز کوهی تا بکاه
۲۳۵
عرش چون بویی نیافت از هیچ جای
۲۳۶
عرش را کرسی بشد در زیر پای
۲۳۷
کرسی از خود محو شد از بسکه جست
۲۳۸
ثبت العرش اصل میباید نخست
۲۳۹
لوح را چون بی تو جان پر سوز شد
۲۴۰
با سر لوح نخستین روز شد
۲۴۱
تا قلم بشکافت از آلای تو
۲۴۲
چون قلم در خط شد از سودای تو
۲۴۳
میزند چرخ آسمان از شوق این
۲۴۴
مینگنجد در همه روی زمین
۲۴۵
از پی گردت زمین را هر زمان
۲۴۶
دست ماندست از دعا بر آسمان
۲۴۷
مهر از بهر سگ کویت ز شرم
۲۴۸
شد ز رنگ و گردهٔ آورد گرم
۲۴۹
مه که در اول چونعلی زاتش است
۲۵۰
چون زتست آن نعل در آتش خوش است
۲۵۱
صبحدم بریاد تو یک خنده کرد
۲۵۲
خلق را از دم چو عیسی زنده کرد
۲۵۳
روز یافت ازتو بنو جانی دگر
۲۵۴
زانکه هر روزی تو در شانی دگر
۲۵۵
زنگی شب چون نزولت هر شبست
۲۵۶
خنده زن دندان سپید از کوکبست
۲۵۷
ابررا بی تست دل پر برق رشک
۲۵۸
روی او و صدهزاران دانه اشک
۲۵۹
رعد را تسبیح آورده بجوش
۲۶۰
آب برده برقش آورده خروش
۲۶۱
برق را چون بی تو صافی دردبود
۲۶۲
لاجرم تا زاد حالی مردزود
۲۶۳
آتش از سوز تو آب خویش برد
۲۶۴
تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد
۲۶۵
باد آمد خاکساری پای بست
۲۶۶
خاک پاش کوی تو بادی بدست
۲۶۷
ابر را چون شوق تو آتش فروخت
۲۶۸
آبرویش ریخت چون آتش بسوخت
۲۶۹
خاک ره را باد سرد از بهر تست
۲۷۰
خاک بر سر سر بباد از قهر تست
۲۷۱
کوه رادل خون شد از تقریر تو
۲۷۲
آب ازو میریزد از تشویر تو
۲۷۳
بحر چون ازآب شد لب خشک ماند
۲۷۴
کشتی از شوقت همه بر خشک راند
۲۷۵
جملهٔ گلهای رنگارنگ پاک
۲۷۶
می فرو ریزد ز شوق تو بخاک
۲۷۷
چون شکوفه از شکفتن سیرشد
۲۷۸
ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد
۲۷۹
جام زر بر دست نرگس مینهی
۲۸۰
نقرهٔ را میر مجلس مینهی
۲۸۱
لاله را بر کوه کردی در کمر
۲۸۲
تا کلاه افکند در خون جگر
۲۸۳
یاسمین چون بر زمینت سر نهاد
۲۸۴
چار ترکی آسمان گون بر نهاد
۲۸۵
شد بنفشه خرقه پوش کوی تو
۲۸۶
سر ببردرمست های و هوی تو
۲۸۷
سوسنت چون شکر گفت از ده زبان
۲۸۸
بنده گشت آزاد از هفت آسمان
۲۸۹
غنچه پیکان بودگل لعل ای عجب
۲۹۰
لعل پیکانیش دادی زین سبب
۲۹۱
دفتر گل بین که میخواند بحق
۲۹۲
حمد تو پر زر دهان از هر ورق
۲۹۳
چند گویم کآنچه گویم آن نهٔ
۲۹۴
چند جویم کانچه جویم آن نهٔ
۲۹۵
چون نمیدانم چگونه من زتو
۲۹۶
چون نمییابم چه جویم من ز تو
۲۹۷
جمله یک ذاتست اما متصف
۲۹۸
جمله یک حرف و عبارت مختلف
۲۹۹
جمله یک ذاتست من دانا نیم
۳۰۰
گرچه یکراهست من بینانیم
۳۰۱
هر زمان این راه بی پایان ترست
۳۰۲
خلق هر ساعت در او حیران ترست
۳۰۳
تا ابد این راه منزل رفتنیست
۳۰۴
جمله در خونابهٔدل رفتنیست
۳۰۵
قصهٔ کان نه دل ونه جان شناخت
۳۰۶
کی توان دانست و کی بتوان شناخت
۳۰۷
هرکه او این راز مشکل پی برد
۳۰۸
گر بود صد جانش یک جان کی برد
۳۰۹
چارهٔ این چیست در خون آمدن
۳۱۰
وز وجود خویش بیرون آمدن
۳۱۱
چون نمییابم سر این رشته باز
۳۱۲
همچو سوزن ماندهام سرگشته باز
۳۱۳
نیست جز واماندگی بشتافتن
۳۱۴
زانکه هست این یافتن نایافتن
۳۱۵
چرخ میخواهد که این سر پی برد
۳۱۶
او بسرگردانی این ره کی برد
۳۱۷
حل و عقد این چنین سلطانئی
۳۱۸
کی توان کردن بسر گردانئی
۳۱۹
چیست از سرگشتگی بیش این زمان
۳۲۰
گر نمیدانی بدان از آسمان
۳۲۱
گر فلک گر مهر و مه گر اخترست
۳۲۲
هر شب و هر روز سرگردان ترست
۳۲۳
در تو گر سرگشتگی را راه نیست
۳۲۴
جان تو از جان من آگاه نیست
۳۲۵
نیست آسان وصل یار بینظیر
۳۲۶
گر امید ولی داری خود بمیر
۳۲۷
گر توانی یافت بی رنجی وصال
۳۲۸
صدق پیش آور برون رو از خیال
۳۲۹
در طریق عشق بی آویز شو
۳۳۰
خاک گرد و همچو آتش تیز شو
۳۳۱
تو چو طین لازبی در وقت کار
۳۳۲
لاجرم آویز داری بیشمار
۳۳۳
کار از آتش بایدت آموختن
۳۳۴
مذهبی دارد عجب در سوختن
۳۳۵
چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش
۳۳۶
جمله بگذارد شود با جای خویش
۳۳۷
دیو دل از سیم و زر برداشتست
۳۳۸
سیم و زر جمله بتو بگذاشتست
۳۳۹
زانکه دیو از آتشست و تو زخاک
۳۴۰
تو بگیری او بسوزد جمله پاک
۳۴۱
گرچه دنیای دنی اقطاع اوست
۳۴۲
آتشست او زان ندارد هیچ دوست
۳۴۳
آن ندیدی تو که ابلیس لعین
۳۴۴
زاتشی ننهاد رویش بر زمین
۳۴۵
گفت من از آتش افزوندهام
۳۴۶
سجده نکنم زانکه من سوزندهام
۳۴۷
حق چو آتش را سرافراز آفرید
۳۴۸
سر بسجده چون تواند آورید
۳۴۹
دوزخ از آتش چنین شد صعبناک
۳۵۰
از که دارد آتش سوزنده باک
۳۵۱
زندگانی گر خوش و گر ناخوشست
۳۵۲
در زمین و باد و آب و آتشست
۳۵۳
در میانچار خصم مختلف
۳۵۴
کی توانی شد بوحدت متصف
۳۵۵
گرمیت در خشم و شهوت میکشد
۳۵۶
خوشکیت در کبر و نخوت میکشد
۳۵۷
سردیت افسرده دارد بر دوام
۳۵۸
تربت رعنائیت آرد مدام
۳۵۹
هرچهار از یکدگر پوشیدهاند
۳۶۰
روز و شب با یکدگر کوشیدهاند
۳۶۱
گاه این یک غالب آید گاه آن
۳۶۲
چون تو رفتی خواه این و خواه آن
۳۶۳
دشمن یکدیگرند این هر چهار
۳۶۴
کی شوندت هرگز ایشان دوستدار
۳۶۵
تو بهم با دشمنان در پوستی
۳۶۶
چشم میداری ز دشمن دوستی
۳۶۷
گر تو خواهی تا ز روی ایمنی
۳۶۸
پشت آرد در تو چندین دشمنی
۳۶۹
همچنان کز چار خصم مختلف
۳۷۰
شد تنت هم معتدل هم متصف
۳۷۱
جانت را عشقی بباید گرم گرم
۳۷۲
ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم
۳۷۳
زهد خشکت باید از تقوی و دین
۳۷۴
واه سردت باید از بردالیقین
۳۷۵
تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود
۳۷۶
اعتدال جانت نیکوتر بود
۳۷۷
هر کرا جان معتدل شد اینچنین
۳۷۸
سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین
۳۷۹
ور بعکس این بود ننگی بود
۳۸۰
ننگ نبود لعل اگر سنگی بود
۳۸۱
جهد کن ای از رعونت راه بین
۳۸۲
تا نگردی همچو ابلیس لعین
۳۸۳
از ملایک بوده شیطانی شوی
۳۸۴
ز اهرمن گردی و هامانی شوی
۳۸۵
از مقام بلعمی کلبت کنند
۳۸۶
یانه چون بر صیصیا صلبت کنند
۳۸۷
جهد کن ای لعل بوده شاه را
۳۸۸
تا نگردی مسخ و ملعون راه را
۳۸۹
در چنین ره قلب بسیاری کنند
۳۹۰
از زری مس از گلی خاری کنند
۳۹۱
ساحران دیده عصائی را امین
۳۹۲
گفته آمنا برب العالمین
۳۹۳
پس جهودان کوردر پیغامبری
۳۹۴
سجده کرده پیش گاوی از خری
۳۹۵
از عصائی ساحر ایمان یافته
۳۹۶
پس جهود از گاو کفران یافته
۳۹۷
تو چنان دانی که این بازار عشق
۳۹۸
هست چون بازار بغداد ودمشق
۳۹۹
زنده از بادی کفی خاک آدمست
۴۰۰
گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست
۴۰۱
عشق را امروز و فردا کی بود
۴۰۲
کفر و دین اینجاوآنجا کی بود
۴۰۳
یارب آن خود چه نظر بودست پاک
۴۰۴
کاشکارا کرد آدم را ز خاک
۴۰۵
این همه اعجوبه دروی گرد کرد
۴۰۶
عرشیان را بر درش شاگرد کرد
۴۰۷
آن چه خاکی بود کز پستی فرش
۴۰۸
چون گهر از زیر برشد فوق عرش
۴۰۹
آن بفوق العرش از آن تحویل خواست
۴۱۰
کزیداللّه و پرجبریل خواست
۴۱۱
آسمان و عرش و عنصر چیست پوست
۴۱۲
خاک الحق جمله را مغزی نکوست
۴۱۳
بعد خاک از قرب آن کامل ترست
۴۱۴
کانکه آن مهجورتر واصلترست
۴۱۵
هر کمان کز پس کشندش بیشتر
۴۱۶
تیر او بیشک شود در پیشتر
۴۱۷
تا ز پس نرود بره در حیله ساز
۴۱۸
کی تواند جست ز آب رود باز
۴۱۹
ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک
۴۲۰
آتشش از جان برآورده هلاک
۴۲۱
دوزخش در مغز و تن ذره شده
۴۲۲
نه بخود چون دیگران غره شده
۴۲۳
لاجرم اندر امانت پیش شد
۴۲۴
قرب اورا هر دو عالم بیش شد
۴۲۵
ملک را سلطان و مالک آمد او
۴۲۶
بلکه مسجود ملایک آمد او
۴۲۷
جسم آدم صورت جان آمدست
۴۲۸
گوهرجان جسم جانان آمدست
۴۲۹
لاجرم او جان جان آمد ترا
۴۳۰
بی جهان جان و جهان آمد ترا
۴۳۱
چون برون آئی ز جسم و جان تمام
۴۳۲
تو نمانی حق بماند والسلام
۴۳۳
گنج خود در قعر جان بایست برد
۴۳۴
تا کسی آنجا نیارد دست برد
۴۳۵
لیک چون ابلیس بوی جان نیافت
۴۳۶
برد دست ودست برد آن نیافت
۴۳۷
این چه درگاهیست قفلش بی کلید
۴۳۸
وین چه دریائیست قعرش ناپدید
۴۳۹
گر بدین دریا درآئی یک دمی
۴۴۰
حیرت جانسوز بینی عالمی
۴۴۱
یکدمت را صد جهان حیرت دهند
۴۴۲
ذرهٔ حیرت بصد حسرت دهند
۴۴۳
چون تودریائی نهٔ نظاره کن
۴۴۴
گردخشکی گردوکشتی پاره کن
۴۴۵
معرفت چه لایق هر ناکسست
۴۴۶
کلکم فی ذاته حمقی بسست
۴۴۷
هرچه دانی آن تو باشی بیشکی
۴۴۸
ور ندانی از خران باشی یکی
۴۴۹
ها ز باطن و او از ظاهر بود
۴۵۰
معنی هو اول وآخر بود
۴۵۱
گر بهای هو اشارت میکنی
۴۵۲
ور ز واو او عبارت میکنی
۴۵۳
ها بیفکن و او را آزاد کن
۴۵۴
بنده شو بی ها وواوش یاد کن
۴۵۵
چون برونست او ز هر چیزی که هست
۴۵۶
جز خیالی نیست زو چیزی بدست
۴۵۷
تا چنان کان هست ننماید ترا
۴۵۸
دیده ودانسته چون آید ترا
۴۵۹
هرچه بینی جز خیالی بیش نیست
۴۶۰
هرچه دانی جزمحالی بیش نیست