فی الصفات
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عشق چیست از قطره دریا ساختن
۲
عقل نعل کفش سودا ساختن
۳
فکر چیست اسرار کلی حل شدن
۴
کوه کندن در دل خردل شدن
۵
ذوق چیست آگاه معنی آمدن
۶
نه بتقوی نه بفتوی آمدن
۷
صحو چیست از خود بخود ره یافتن
۸
پس زخود خود را منزه یافتن
۹
محو چیست ازخویش بی خویش آمدن
۱۰
پس ز هر دو نیز درویش آمدن
۱۱
وجد چیست از صبح صادق خوش شدن
۱۲
بی حضور آفتاب آتش شدن
۱۳
فقد چیست از صبح با شام آمدن
۱۴
هم ز عشق خویش در دام آمدن
۱۵
عیب چیست از عین پرده ساختن
۱۶
خویشتن را زنده مرده ساختن
۱۷
شکر چیست از خار گل پنداشتن
۱۸
جزو را نادیده کل پنداشتن
۱۹
عین چیست آئینه خویش آمدن
۲۰
خویش را بی خویش در پیش آمدن
۲۱
شوق چیست از خویش بیرون آمدن
۲۲
بر امید مشک در خون آمدن
۲۳
لطف چیست از ذرهٔذره شدن
۲۴
عذر کمتر ذره را غره شدن
۲۵
قهر چیست ازمور پیل انگاشتن
۲۶
پشهٔ را جبرئیل انگاشتن
۲۷
بسط چیست از هردو عالم سر زدن
۲۸
خویش بر صد عالم دیگر زدن
۲۹
قبض چیست ازجان و دل تن ساختن
۳۰
خانه در سوراخ سوزن ساختن
۳۱
قرب چیست اندر بر آتش شدن
۳۲
یا چو پروانه شدن تا خوش شدن
۳۳
بعد چیست ازجسم جان انگاشتن
۳۴
قعر دوزخ آسمان انگاشتن
۳۵
خوف چیست امن آزاد آمدن
۳۶
در بهشت عدن ناشاد آمدن
۳۷
عمر چیست از مرگ بیرون زیستن
۳۸
مرگ از پس کردن اکنون زیستن
۳۹
عیش چیست از زندگی مرده شدن
۴۰
پیش هر دردی پس پرده شدن
۴۱
وقت چیست از یک سر موی آمدن
۴۲
صد بلا چون موی در روی آمدن
۴۳
حال چیست از نفس متواری شدن
۴۴
پس باستقبال جباری شدن
۴۵
راه چیست از جان پناهی یافتن
۴۶
گنج را دزدیده راهی یافتن
۴۷
سیر چیست از جزو خود بیرون شدن
۴۸
ذرهگی بگذاشتن گردون شدن
۴۹
حب چیست از پیش جان برخاستن
۵۰
پیش جانان جان فشان برخاستن
۵۱
انس چیست از خود رهائی یافتن
۵۲
در سویدا آشنائی یافتن
۵۳
مهر چیست از سنگ پستان ساختن
۵۴
طفل خود را هر دو کیهان ساختن
۵۵
وصل چیست از نیستی هست آمدن
۵۶
پس ازین هر دو برون مست آمدن
۵۷
نفخه چیست از لا هو الا هو شدن
۵۸
پس دو عالم ناف یک آهو شدن
۵۹
شرح چیست از غش بتحقیق آمدن
۶۰
موی را چون قرع و انبیق آمدن
۶۱
شرم چیست از لطف ناآمیختن
۶۲
سایهٔ خود دیدن و بگریختن
۶۳
چاره چیست از بود نابود آمدن
۶۴
پس بهیچ از جمله خشنود آمدن
۶۵
جهد چیست از دیده دریا ریختن
۶۶
در روش از آب گرد انگیختن
۶۷
جذبه چیست از یک نظر ذره شدن
۶۸
بر پر جبریل بر سدره شدن
۶۹
جود چیست از جمله با هیچ آمدن
۷۰
هیچ را فی الجمله بی پیچ آمدن
۷۱
عدل چیست انصاف خود را خواستن
۷۲
هیچ انصاف از کسی ناخواستن
۷۳
فضل چیست اسرار را محرم شدن
۷۴
تا ابد جان پیش صورت کم شدن
۷۵
ذوق چیست از وعده شبنم داشتن
۷۶
چشم بر دریای اعظم داشتن
۷۷
امر چیست از بندگی جان داشتن
۷۸
ذره ذره محو فرمان داشتن
۷۹
نهی چیست از درد در دیر آمدن
۸۰
غیر دیدن در ولا غیر آمدن
۸۱
حسن چیست از رشح سرگردان شدن
۸۲
در رخ انموذجی حیران شدن
۸۳
قبح چیست آئینه را پشت آمدن
۸۴
از همه تن با یک انگشت آمدن
۸۵
نفع چیست از شمع کار آموختن
۸۶
جمله را افروختن خود سوختن
۸۷
صبر چیست آتش مزاجی داشتن
۸۸
سوختن مردن همه بگذاشتن
۸۹
جد چیست از جان وفادار آمدن
۹۰
بس بیک یک موی در کار آمدن
۹۱
هزل چیست آب فراست ریختن
۹۲
یا گلابی بر نجاست ریختن
۹۳
سهو چیست از پرده بر در ماندن
۹۴
زیر باران خفتن و تر ماندن
۹۵
حلم چیست از ذروهٔ عرش آمدن
۹۶
گاو و ماهی را بهم فرش آمدن
۹۷
توبه چیست اینجمله را درهم زدن
۹۸
خیمه زین عالم بدان عالم زدن
۹۹
سجده چیست از ننگ خود در گل شدن
۱۰۰
در دل گل عرش جان حاصل شدن
۱۰۱
قصد چیست از دیده کوری ساختن
۱۰۲
مردمک سوراخ موری ساختن
۱۰۳
حج چیست از پا و سر بیرون شدن
۱۰۴
کعبهٔ دل جستن و در خون شدن
۱۰۵
عفو چیست آزار جان برداشتن
۱۰۶
جرم خلقان جرم خود پنداشتن
۱۰۷
کبر چیست آبی بهاون کوفتن
۱۰۸
وز منی بر دوست و دشمن کوفتن
۱۰۹
عجب چیست آهن ز گرمی سوختن
۱۱۰
دیو را ابلیستی آموختن
۱۱۱
جنگ چیست از جان عنانی داشتن
۱۱۲
هر سر موئی سنانی داشتن
۱۱۳
صلح چیست از ذات خود پنهان شدن
۱۱۴
سایه گشتن نیک و بد یکسان شدن
۱۱۵
خشم چیست از خود خیالی داشتن
۱۱۶
دوزخی را بر سفالی داشتن
۱۱۷
کینه چیست از سینه زندان کردنست
۱۱۸
اژدها در حقه پنهان کردنست
۱۱۹
بخل چیست از تشنگی جان دادنست
۱۲۰
همچو بوتیمار بحر افتادنست
۱۲۱
جبن چیست از سایهٔ پژمردنست
۱۲۲
چون شکوفه از دمی افسردنست
۱۲۳
مکر چیست از زهر حلوا کردنست
۱۲۴
وانگه آن حلوا ز سودا خوردنست
۱۲۵
امن چیست از جان طمع ببریدنست
۱۲۶
خویش را چون سایه بیجان دیدنست
۱۲۷
ذل چیست از نفس پاک افتادنست
۱۲۸
زیر پای سگ چو خاک افتادنست
۱۲۹
عز چیست از نیک خود گردیدنست
۱۳۰
در معز خویش خود را دیدنست
۱۳۱
صدق چیست در راستی به بودنست
۱۳۲
در کمانی سر بسر زه بودنست
۱۳۳
کذب چیست از یخ فقع جوشیدنست
۱۳۴
تیر را اندر کمان پوشیدنست
۱۳۵
حرص چیست از جهل گرد آوردنست
۱۳۶
چون شود کوهی بزیرش مردنست
۱۳۷
ذنب چیست از راه سر پیچیدنست
۱۳۸
با نجاست مشک در پیچیدنست
۱۳۹
قطع چیست از جان بسفل افتادنست
۱۴۰
شیشهٔ از دست طفل افتادنست
۱۴۱
حدس چیست اصل خدائی دیدنست
۱۴۲
صدق صبح آشنائی دیدنست
۱۴۳
طبع چیست از گل بگل افتادنست
۱۴۴
همچو خر بر یک نسق استادنست
۱۴۵
یأس چیست آزردن دلخستگانست
۱۴۶
هم بریدن از همه پیوستگانست
۱۴۷
ضعیف چیست از ضعف زیر افتادنست
۱۴۸
قوت پیلی را بموری دادنست
۱۴۹
کشف چیست از خاک در خون جستنست
۱۵۰
وز درون پرده بیرون جستنست
۱۵۱
برچیست از تشنگی خود مردنست
۱۵۲
جمله را سیراب احسان کردنست
۱۵۳
وعظ چیست از کوه چشمه زادنست
۱۵۴
گفتنت وصفیت آندادنست
۱۵۵
صمت چیست ازدام هستی جستنست
۱۵۶
هر دو لب از ما سوی اللّه بستنست
۱۵۷
خلق چیست از خاک مفرش کردنست
۱۵۸
با سگان همکاسگی خوش کردنست
۱۵۹
ربح چیست از بند مطلق گشتنست
۱۶۰
فانی خود باقی حق گشتنست
۱۶۱
خسر چیست از جهل گوهر سودنست
۱۶۲
یک نفس مشغولی هستی بودنست
۱۶۳
صبر چیست آهن سکاهن کردنست
۱۶۴
پشم را در دیده آهن کردنست
۱۶۵
شکر چیست انعام دایم دیدنست
۱۶۶
پس در آن انعام منعم دیدنست
۱۶۷
علم چیست از ذره قافی کردنست
۱۶۸
تا ابد گردش طوافی کردنست
۱۶۹
زهد چیست آزاد دنیا بودنست
۱۷۰
دیده بان راه عقبی بودنست
۱۷۱
فقر چیست از گمرهی ره کردنست
۱۷۲
وز دو عالم دست کوته کردنست
۱۷۳
زرق چیست از نقطه ساکن بودنست
۱۷۴
وز بلای خویش ایمن بودنست
۱۷۵
رزق چیست از زهر قند آوردنست
۱۷۶
آسمان را در کمند آوردنست
۱۷۷
جوع چیست اصل دو عالم خوردنست
۱۷۸
هم ز جوع آخر بزاری مردنست
۱۷۹
روزه چیست از غیر درگه بستنست
۱۸۰
ازوجود و از عدم ره بستنست
۱۸۱
فرق چیست اندر جهان پیوستنست
۱۸۲
ذره ذره چیز در جان بستنست
۱۸۳
ذکر چیست از درد درمان بردنست
۱۸۴
بر در دل نقب بر جان بردنست
۱۸۵
قبله چیست آیات کبری دیدنست
۱۸۶
ذره ذره روی مولی دیدنست
۱۸۷
کعبه چیست اندر جوار افتادنست
۱۸۸
تو بتو در ناف عالم زادنست
۱۸۹
توشه چیست از کل کل پربودنست
۱۹۰
پس تهی بر هیچ ره پیمودنست
۱۹۱
حرف چیست از درد چیزی گفتنست
۱۹۲
شیرمردی پیش حیزی گفتنست
۱۹۳
قال چیست از قشر روغن خوردنست
۱۹۴
کوزه را با آب روشن خوردنست
۱۹۵
حیله چیست از عقل عزم جستنست
۱۹۶
پنبه و آهن بهم پیوستنست
۱۹۷
غصه چیست ازکور ره نادیدنست
۱۹۸
در سقر برف سیه نادیدنست
۱۹۹
قصه چیست از مشکلی آشفتنست
۲۰۰
وانچه نتوان گفت هرگز گفتنست
۲۰۱
شعر چیست این جمله در بگشادنست
۲۰۲
شرح چندینی عجایب دادنست
۲۰۳
گرچه بود اینجایگه جولان راز
۲۰۴
مصلحت نبود سخن کردن دراز
۲۰۵
هم برین صد بیت کردم اختصار
۲۰۶
زانکه گر گویم بچربد از هزار
۲۰۷
هر دلی را کین قدر معلوم شد
۲۰۸
آن دگرها نرم تر از موم شد
۲۰۹
چون صفات راه را پایان نبود
۲۱۰
بیش از این گفتن مرا امکان نبود