عطار · مصیبت نامه

الحكایة ‌و التمثیل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کرد حیدر را حذیفه این سؤال
۲
گفت ای شیر حق و فحل رجال
۳
هیچ وحیی هست حق را در جهان
۴
در درون بیرون قرآن این زمان
۵
گفت وحیی نیست جز قرآن و لیک
۶
دوستان راداد فهمی نیک نیک
۷
تا بدان فهمی که همچون وحی خاست
۸
در کلام او سخن گویند راست
۹
فکرت قلبی که سالک آمدست
۱۰
زبدهٔ کل ممالک آمدست
۱۱
ز ابتدا تا انتهای کار او
۱۲
می بگویم فهم کن اسرار او
۱۳
در سه ظلمت نطفهٔ نه دل نه دین
۱۴
از لوش شد جمع و زماء مهین
۱۵
گرد گشت آنگاه چون گوئی نخست
۱۶
تاکند سرگشتگی برخود درست
۱۷
در میان خون بنه ماه تمام
۱۸
ساخت ازخون رحم خود را طعام
۱۹
عاقبت چیزی برو تافت آن مپرس
۲۰
جسم این بودت که گفتم جان مپرس
۲۱
سرنگونسار از رحم بیرون فتاد
۲۲
همچوخاکی در میان خون فتاد
۲۳
شد پدید آب مهین آغاز کار
۲۴
یعنی اومید چنان پاکی مدار
۲۵
در سه ظلمت میدوید و مینشست
۲۶
یعنی این نورت نخواهد داد دست
۲۷
همچو گوئی گرد بودن خوی کرد
۲۸
یعنی از سرگشتگی چون گوی گرد
۲۹
نه مه اندر خون تنش باز اوفتاد
۳۰
یعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد
۳۱
سرنگون آمد بدنیا غرق خون
۳۲
یعنی از فرقت قدم کن سرنگون
۳۳
لب بشیر آورد آنگه اشک بار
۳۴
یعنی اشک افشان که هستی شیر خوار
۳۵
دید پستان را سیه تا چند گاه
۳۶
یعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه
۳۷
بعد از آن در شد بطفلی بیقرار
۳۸
یعنی از طفلان نیاید هیچ کار
۳۹
درجوانی رفت از بیگانگی
۴۰
یعنی این شاخیست از دیوانگی
۴۱
بعد از آن عقلش شد از پیری تباه
۴۲
یعنی از پیر خرف دولت مخواه
۴۳
بعد از آن غافل فرو شد زیر خاک
۴۴
یعنی او بوئی نیافت از جان پاک
۴۵
هر که او در قید چندین پیچ پیچ
۴۶
جان نیابد باز میرد هیچ هیچ
۴۷
تا نیابی جان دور اندیش را
۴۸
کی توانی خواند مردم خویش را
۴۹
نیست مردم نطفهٔ از آب و خاک
۵۰
هست مردم سرقدس و جان پاک
۵۱
صد جهان پر فرشته در وجود
۵۲
نطفهٔ را کی کنند آخر سجود
۵۳
آرزو مینکندت ای مشت خاک
۵۴
تا شود این مشت خاکت جان پاک
۵۵
تا ز نطفه قرب جان یابد کسی
۵۶
درد باید برد بی درمان بسی
۵۷
چارهٔ این کار سرگردانیست
۵۸
داروی این درد بی درمانیست
۵۹
ز ابتدای نطفه تا اینجایگاه
۶۰
در نگر تاچند در پیش است راه
۶۱
هردلی را کاین طلب حاصل بود
۶۲
تا قیامت مست لایعقل بود
۶۳
سالک فکرت ز درد این طلب
۶۴
می نیاساید زمانی روز و شب
۶۵
میدود تا تن کند با جان بدل
۶۶
در رساند تن بجان پیش از اجل
۶۷
کار کار فکر تست اینجایگاه
۶۸
زانکه یک دم سر نمیپیچد ز راه
۶۹
کار فکرت لاجرم یک ساعتت
۷۰
بهتر از هفتاد ساله طاعتت
۷۱
سالک فکرت بجان درمانده
۷۲
سرنگون چون حلقه بر درمانده
۷۳
نه به پیری سر فرو میآمدش
۷۴
نه طریق خود نکو میآمدش
۷۵
نه زخود خشنود نه از خلق هم
۷۶
نه خوش از زنار نه از دلق هم
۷۷
نه زسگ دانست خود را بیشتر
۷۸
نه ز خود دیده کسی درویشتر
۷۹
نه همه نه هیچ نه جزو و نه کل
۸۰
نه بد ونه نیک نه عز و نه ذل
۸۱
نه کژ و نه راست ونه تقلید نیز
۸۲
نه تن ونه جان و نه توحید نیز
۸۳
نه گمانی نه یقینی نه شکی
۸۴
نه بسی نه اوسطی نه اندکی
۸۵
نه قرینی نه یکی نه همدمی
۸۶
نه رفیقی نه کسی نه محرمی
۸۷
نه دلی نه دیدهٔ نه سینهٔ
۸۸
نه تنی نه مهری و نه کینهٔ
۸۹
نه مسلمان دولتی نه کافری
۹۰
وین تحیر را نه پائی نه سری
۹۱
نه کم از یک قطره از پیشان نشان
۹۲
نه کم از یک ذره از پایان بیان
۹۳
نه کسی جوینده از پایندگان
۹۴
نه کسی گوینده از آیندگان
۹۵
نه ز حال رفتگان دل را خبر
۹۶
نه ز کار خفتگان جان را اثر
۹۷
نه ز چندان قافله گردی پدید
۹۸
نه میان مشغله مردی پدید
۹۹
نه کسی را کفر نه ایمان تمام
۱۰۰
نه یکی را درد و نه درمان تمام
۱۰۱
نه سری پیدا و نه راهی پدید
۱۰۲
راه را در هر قدم چاهی پدید
۱۰۳
نه نصیحت بوده دامن گیر کس
۱۰۴
نه شریعت دیده جز تقصیر کس
۱۰۵
جمله در غوغای غفلت مانده
۱۰۶
جمله در معلول و علت مانده
۱۰۷
صد هزاران خلق درهم آمده
۱۰۸
جمله در یغمای عالم آمده
۱۰۹
آن یکی زین میبرد این یک از آن
۱۱۰
آن یقین دارد ازین این شک از آن
۱۱۱
آن یکی چون خوک گمراهی شده
۱۱۲
وان دگر از حیله روباهی شده
۱۱۳
آن یکی چون پیل در زور آمده
۱۱۴
وآن دگر از حرص چون مور آمده
۱۱۵
آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده
۱۱۶
وآن دگر چون موش پر حیلت شده
۱۱۷
آن یکی از دانه در دام آمده
۱۱۸
وآن دگر از سوختن خام آمده
۱۱۹
آن یکی مردار خواری چون عقاب
۱۲۰
وآن دگر فریاد خواهی چون غراب
۱۲۱
آن یکی از غصه در خشم آمده
۱۲۲
وآن دگر از شرک بد چشم آمده
۱۲۳
آن یکی آبستن قاضی شده
۱۲۴
وآن بحیض شحنگی راضی شده
۱۲۵
آن یکی را عین مجهول آمده
۱۲۶
وآن دگر چون عین معلول آمده
۱۲۷
آن چو شیری طبل غریدن زده
۱۲۸
وآن چو گرگی بانگ دریدن زده
۱۲۹
این کشیده جمله در خود چون نهنگ
۱۳۰
وآن دریده جمله برخود چون پلنگ
۱۳۱
این چو ماهی تازه روی آب باز
۱۳۲
وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز
۱۳۳
این ملک وش دیو مردم آمده
۱۳۴
و آن پری جفتی چو کژدم آمده
۱۳۵
این چو نمرودی بدوزخ ساختن
۱۳۶
و آن چو شداد از بهشت افراختن
۱۳۷
این مرصع ریش چون فرعون پیس
۱۳۸
وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس
۱۳۹
این ز کینه سینهٔ تا سر غرور
۱۴۰
و آن ز اجره حجره تا در فجور
۱۴۱
این ز سردی همچو یخ افسرده کار
۱۴۲
و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار
۱۴۳
این ز کوری همچونرگس جلوه کن
۱۴۴
و آن ز کری ناشنیده یک سخن
۱۴۵
آن ترش روئی چو سرکه آمده
۱۴۶
و آن لژن طبعی چو برکه آمده
۱۴۷
این همه از مکر افسون ساخته
۱۴۸
و آن همه از کبر معجون ساخته
۱۴۹
این سموم بخل را همدم شده
۱۵۰
و آن ریا و عجب را محرم شده
۱۵۱
این حسد را بر جسد طغرا زده
۱۵۲
و آن ریا را از هوا سودا زده
۱۵۳
این بعذری چون زنان درمانده
۱۵۴
و آن چون طفلان صد هجا برخوانده
۱۵۵
این چو خوشه در ربا خوردن عیان
۱۵۶
و آن چو داسی حرف علت در میان
۱۵۷
هم مدرس از دروغ قول خویش
۱۵۸
مانده در ادرار همچون بول خویش
۱۵۹
هم مذکر همچو مرغ چارچوب
۱۶۰
خلق مجلس دست زن او پای کوب
۱۶۱
عارفان هم گردن گاو آمده
۱۶۲
باسری هر یک چو غرقاوآمده
۱۶۳
صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچ
۱۶۴
اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ
۱۶۵
زاهدان با روی همچون خار پشت
۱۶۶
راست چون در سرکه سوهان درشت
۱۶۷
عابدان دم از جو خوشه زده
۱۶۸
لیک چون فرزین بهرگوشه زده
۱۶۹
هم بزرگان جمله متواری شده
۱۷۰
هم عزیزان نقطهٔ خواری شده
۱۷۱
پای مردان دست خوش گشته همه
۱۷۲
شاهبازان بار کش گشته همه
۱۷۳
اهل صفه گشته همدم کوف را
۱۷۴
صوف جسته پنبه کرده صوف را
۱۷۵
اهل دل با روی چون زر خشک لب
۱۷۶
تن زده تابوکه روز آید بشب
۱۷۷
روی در دیوار کرده اهل راز
۱۷۸
گفته راز خویش با دیوار باز
۱۷۹
هرکسی در مذهب و راهی دگر
۱۸۰
هر دلی از شبهه در چاهی دگر
۱۸۱
فلسفی در کیف و در کم مانده
۱۸۲
سفسطی در نفی عالم مانده
۱۸۳
جمله بر تقلید سر افراشته
۱۸۴
پیشوایان را چو خود پنداشته
۱۸۵
ای تعصب را توانش کرده نام
۱۸۶
شبهه را اسرارو دانش کرده نام
۱۸۷
این کلام آموخته بهر جدل
۱۸۸
و آن بمنطق در شده بهر حیل
۱۸۹
این خلاقی خوانده از بهر غلو
۱۹۰
و آن منجم گشته از بهر علو
۱۹۱
هر خسی غرقه شده تحصیل را
۱۹۲
لیک نه تحصیل را تفضیل را
۱۹۳
صد هزاران شهوت بی پا و سر
۱۹۴
حلقه کرده گرد جان از بام ودر
۱۹۵
سالک سرگشتهٔ بی عقل و هوش
۱۹۶
صد جهان میدید چون دریا بجوش
۱۹۷
دید یک یک ذره را طلاب حق
۱۹۸
اوفتاده جمله در گرداب حق
۱۹۹
خاک عالم جمله بر غربال کرد
۲۰۰
ترک عقل و شبهه و اشکال کرد
۲۰۱
خاک عالم صد هزاران بار بیخت
۲۰۲
در بی بر تختهٔ دینار ریخت
۲۰۳
آخر از حق دستگیری آمدش
۲۰۴
با سر غربال پیری آمدش
۲۰۵
آفتابی در دو عالم تافته
۲۰۶
عالمی اختر ازو ره یافته
۲۰۷
محو گشته فانی مطلق شده
۲۰۸
در جهان عشق مستغرق شده
۲۰۹
هم منیت در هویت باخته
۲۱۰
هم سری در سرمدیت باخته
۲۱۱
تا بپیشان دیده ره را گام گام
۲۱۲
تا بپایان رفته در در بام بام
۲۱۳
نه زمانی در زمانی مانده
۲۱۴
در مکان نه در مکانی مانده
۲۱۵
دیده سر ذره ذره در دو کون
۲۱۶
ذرهٔ نادیده هیچ از هیچ لون
۲۱۷
در جهان و از جهان بیرون شده
۲۱۸
در میان و از میان بیرون شده
۲۱۹
ساکن دایم مسافر آمده
۲۲۰
غایبی پیوسته حاضر آمده
۲۲۱
همچو خورشیدی جهان زوغرق نور
۲۲۲
واو خود از سرگشتگی خود نفور
۲۲۳
پیر ره کبریت احمر آمدست
۲۲۴
سینهٔ او بحر اخضر آمدست
۲۲۵
هرکه او کحلی نساخت از خاک پیر
۲۲۶
خواه پاک و خواه گو ناپاک میر
۲۲۷
راه دور است و پر آفت ای پسر
۲۲۸
راه رو را میبباید راهبر
۲۲۹
گر تو بی رهبر فرودائی براه
۲۳۰
گر همه شیری فرود افتی بچاه
۲۳۱
کور هرگز کی تواند رفت راست
۲۳۲
بی عصاکش کور را رفتن خطاست
۲۳۳
گر تو گوئی نیست پیری آشکار
۲۳۴
تو طلب کن در هزار اندر هزار
۲۳۵
زانکه گر پیری نماند در جهان
۲۳۶
نه زمین بر جای ماند نه زمان
۲۳۷
پیر هم هست این زمان پنهان شده
۲۳۸
ننگ خلقان دیده در خلقان شده
۲۳۹
کی جهان بی قطب باشد پایدار
۲۴۰
آسیا از قطب باشد بر قرار
۲۴۱
گر نماند در زمین قطب جهان
۲۴۲
کی تواند گشت بی قطب آسمان
۲۴۳
گر ترا دردیست پیر آید پدید
۲۴۴
قفل دردت را پدید آید کلید
۲۴۵
پاکبازان را که سلطان میکنند
۲۴۶
از برای درد درمان میکنند
۲۴۷
چون نداری درد درمان کی رسد
۲۴۸
چون نهٔ‌بنده تو فرمان کی رسد
۲۴۹
تا زدرد خود نگردی سوخته
۲۵۰
کی کند آتش ترا افروخته
۲۵۱
درد پیش آری تو درمان باشدت
۲۵۲
جان دهی اومید جانان باشدت
۲۵۳
سالک القصه چو پیری زنده یافت
۲۵۴
خویش را در پیش او افکنده یافت
۲۵۵
جانش از شادی او آمد بجوش
۲۵۶
از میان جانش شد حلقه بگوش
۲۵۷
سایهٔ پیرش چنان بر جان فتاد
۲۵۸
کافتابش در تنورستان فتاد
۲۵۹
نور ظاهر گشت و ظلمت میگریخت
۲۶۰
عشق آمد عقل و حشمت میگریخت
۲۶۱
صد هزاران گل که در ناید بگفت
۲۶۲
در گلستان دل سالک شکفت
۲۶۳
چون چنین گلها درون جان بدید
۲۶۴
وز دو چشم خون فشان باران بدید
۲۶۵
همچو رعدی در خروش افتاد زار
۲۶۶
همچو برقی خنده میزد بی قرار
۲۶۷
گاه اندر خنده گه در گریه بود
۲۶۸
این نبود از کسب او این هدیه بود
۲۶۹
جذبهٔ بود از عنایت در رسید
۲۷۰
کفر بگریخت و هدایت در رسید
۲۷۱
سالها باید که تا یک قطره آب
۲۷۲
در دل دریا شود در خوشاب
۲۷۳
قطرهٔ باران اگرچه پر بود
۲۷۴
بحر را در عمرها یک در بود
۲۷۵
گر شدی هر قطرهٔ در یتیم
۲۷۶
هر یتیمی مصطفا بودی مقیم
۲۷۷
عاقبت چون گشت سالک بی قرار
۲۷۸
در رهش افکند پیر نامدار
۲۷۹
گفت در ره رهزنانت خفتهاند
۲۸۰
تو مخسب اینجا کن آنچت گفتهاند
۲۸۱
راه دور است ای پسر هشیار باش
۲۸۲
خواب با گور افکن و بیدار باش
۲۸۳
کار هر کس هرکسی را اوفتاد
۲۸۴
همچو تو این غم بسی را اوفتاد
۲۸۵
جهد آن کن تا درین راه دراز
۲۸۶
تو بیک ذره نمانی بسته باز
۲۸۷
هرکجا کانجا بمانی بسته تو
۲۸۸
تا ابد آنجا بمانی خسته تو
۲۸۹
واعظت در سینه درد وداغ بس
۲۹۰
بلبل جان ترا مازاغ بس
۲۹۱
راست میروجهد میکن هوش دار
۲۹۲
بار میکش خار میخور گوش دار
۲۹۳
سالک عاشق مزاج و سخت کوش
۲۹۴
همچو آتش آمد از سودا بجوش
۲۹۵
هرچه بود از شور و سودا برفکند
۲۹۶
برهنه خود را بدریا درفکند
۲۹۷
چون سر شکر و شکایت بر نهاد
۲۹۸
سر براه بی نهایت در نهاد
۲۹۹
باز بود آن صبح دولت روز او
۳۰۰
طفل ره شد عقل پیراموز او
۳۰۱
صد هزاران راه گوناگون بدید
۳۰۲
صد هزاران قلزم پرخون بدید
۳۰۳
صد جهان میتافت از هر سوی او
۳۰۴
صد فلک میگشت در پهلوی او
۳۰۵
صد محیط موج زن با خویش داشت
۳۰۶
صد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت
۳۰۷
گشت حیران سالک افتاده کار
۳۰۸
لاشه مرده راه دور افتاده بار
۳۰۹
گر بسی در زد کسش نکشاد در
۳۱۰
ور بسی پر زد کسش نگشاد پر
۳۱۱
میطپید و میچخید و میدوید
۳۱۲
میکشید و میبرید و میپرید
۳۱۳
گر بپایان رفت شد پیشان ز دست
۳۱۴
ور بپیشان رفت شد پایان ز دست
۳۱۵
گر نمیشد هر دمش میخواندند
۳۱۶
ور همی شد هر دمش میراندند
۳۱۷
در درصد پیچ پیچی اوفتاد
۳۱۸
او همه میجست هیچی اوفتاد
۳۱۹
لاجرم عقلش شد و دیوانه گشت
۳۲۰
وز خرد یکبارگی بیگانه گشت
۳۲۱
نکتهٔ دیوانگان آغاز کرد
۳۲۲
بال و پر مرغ مستی باز کرد
۳۲۳
گفت ای دردی که درمان منی
۳۲۴
جان جانی کفرو ایمان منی
۳۲۵
گر مرا صد کوه بر گردن نهی
۳۲۶
آن همه بر جان خود بی من نهی
۳۲۷
من که باشم تا چنین دردی کشم
۳۲۸
دامن خود در چنین گردی کشم
۳۲۹
بس عجب دردی نمیدانم ترا
۳۳۰
این قدر دانم که میخوانم ترا
۳۳۱
گر بگریم گوئیم از گریه چند
۳۳۲
ور بخندم گوئیم بگری مخند
۳۳۳
گر نخفتم خواب بهتر بینیم
۳۳۴
ور بخفتم خواب دیگر بینیم
۳۳۵
گر کنم گوئی مکن بشنو سخن
۳۳۶
ور نخواهم کرد خواهی گفت کن
۳۳۷
ور خورم گوئی مخور ای بیخبر
۳۳۸
ور نخواهم خورد خواهی گفت خور
۳۳۹
با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچ
۳۴۰
با تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ
۳۴۱
خواستن از تو نه زشت و نه نکوست
۳۴۲
نه ترا دشمن توان گفتن نه دوست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.