الحكایة و التمثیل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عیسی مریم بغاری رفته بود
۲
در میان غار مردی خفته بود
۳
گفت برخیز ای ز عالم بی خبر
۴
کار کن تا توشهٔ یابی مگر
۵
گفت من کار دو عالم کردهام
۶
تا ابد ملکی مسلم کردهام
۷
گفت هین کار تو چیست ای مرد راه
۸
گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه
۹
جملهٔ دنیا بنانی میدهم
۱۰
نان بسگ چون استخوانی میدهم
۱۱
مدتی شد تا ز دنیا فارغم
۱۲
نیستم من طفل بازی بالغم
۱۳
بالغم با لعب و با لهوم چکار
۱۴
فارغم با غفلت و سهوم چکار
۱۵
عیسی مریم چو بشنود این سخن
۱۶
گفت اکنون هرچه میخواهی بکن
۱۷
چون ز دنیا فارغی آزاد خفت
۱۸
خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت
۱۹
چون ز دنیا نیستت غمخوارگی
۲۰
کرده داری کارها یکبارگی