Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · مصیبت نامه

الحكایة و التمثیل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود سنجر را یکی خواهر چو ماه
۲
صفیه خاتون کرده نامش پادشاه
۳
از جمال آن جهان دلبری
۴
ذرهٔ بود آفتاب خاوری
۵
از ملاحت وز حلاوت سر بسر
۶
هم نمک بود آن سمنبر هم شکر
۷
صد شکن در زلف آن دلبند بود
۸
هرشکن از چینش تا دربند بود
۹
چون سر یک موی او پیدا شدی
۱۰
عقل بینش بخش نابینا شدی
۱۱
از کژی زلف او گفتن خطاست
۱۲
زانکه آنجا مینیاید هیچ راست
۱۳
تختهٔ پیشانی آن سیمبر
۱۴
بود سیم خام زیر تاج زر
۱۵
بود ابرویش چنان محکم کمان
۱۶
کان بزه در مینیامد یک زمان
۱۷
تیر مژگانش چنان سر تیز بود
۱۸
کز سر هر تیر صد خونریز بود
۱۹
جزع او در سحر یکدل آمده
۲۰
هر دو در جادوی بابل آمده
۲۱
زلف چون قارش بخونها تشنه‌ای
۲۲
ذوالفقار از غمزهٔ او دشنه‌ای
۲۳
زیر زلفش آفتاب روی او
۲۴
کرده روشن حسن یک یک موی او
۲۵
چهرهٔ همچون مه تابانش بود
۲۶
از زمین تا چرخ سرگردانش بود
۲۷
درج یاقوتش در شهوار داشت
۲۸
هر دری با هر دلی صد کار داشت
۲۹
پستهٔ او داد یک خسته نداد
۳۰
هیچکس را جز در بسته نداد
۳۱
چشمهٔ حیوان ز لعلش تنگدل
۳۲
مانده در دریای تاریکی خجل
۳۳
گر کسی دیدی زنخدانش عیان
۳۴
گوی بردی از همه خلق جهان
۳۵
گرچه بردی گوی زیبائی تمام
۳۶
لیکن اندر چاه افتادی مدام
۳۷
عارضش از هند عاج آورده بود
۳۸
از همه رومش خراج آورده بود
۳۹
خال او هندوستان در روم داشت
۴۰
ترک تازی تا بچین معلوم داشت
۴۱
گر بگویم وصف او بسیار من
۴۲
هم مقصر مانم اندر کار من
۴۳
زانکه بود آن ماهرخ در دلبری
۴۴
خسرو جمله بتان بربری
۴۵
ازجمال و ملک برخوردار بود
۴۶
مرو دارالملک آن دلدار بود
۴۷
در زیارت آمدی آن دلنواز
۴۸
روز هر آدینهٔ بعد از نماز
۴۹
چاوشان از پیش رفتندی بدر
۵۰
پاک کردندی ز مردم رهگذر
۵۱
بعد از آن خاتون ببازار آمدی
۵۲
عقل خفته فتنه بیدار آمدی
۵۳
از عرب شهزادهٔ علمی تمام
۵۴
اندکی شوریده شرالدوله نام
۵۵
اوفتاد آخر بمرو وشد مقیم
۵۶
عقل اندک داشت تحصیل عظیم
۵۷
صفیه خاتونی که ماه پرده بود
۵۸
جمعهٔ قصد زیارت کرده بود
۵۹
چاوشان در پیش میآویختند
۶۰
خلق از هر سوی میبگریختند
۶۱
لیک شرالدوله دور استاده بود
۶۲
چشم بر مهد بزر بنهاده بود
۶۳
چون برون آمد ز مهد آن آفتاب
۶۴
گشت شر الدوله از عشقش خراب
۶۵
نیم عقلی داشت پاک از دست شد
۶۶
نیم جانی داشت مست مست شد
۶۷
نعرهٔ از وی برآمد دردناک
۶۸
سرنگونش سر فرو آمد بخاک
۶۹
گرچه خاتون آن زمان آگاه شد
۷۰
تن زد و زانجا بخلوت گاه شد
۷۱
ناپدید آورد بر خود آنچه دید
۷۲
برد جان از عشق و تن زد آنچه دید
۷۳
عاقبت برخاست شر الدوله مست
۷۴
کرد از جائی مگر اسبی بدست
۷۵
برنشست آن اسب و میشد بیقرار
۷۶
باز گشته بود سنجر از شکار
۷۷
پیش رفت و خدمتی کرد آن زمان
۷۸
برگشاد آنگاه در تازی زفان
۷۹
خواهرش را کرد ازو خواهندگی
۸۰
تا خطی بدهد بنام بندگی
۸۱
چون نمیدانست تازی پادشاه
۸۲
بود میر طاهرش آنجایگاه
۸۳
گفت ای طاهر چه باید بنگرش
۸۴
گفت اگر گویم بیندازد سرش
۸۵
پس زفان بگشاد گفت ای شهریار
۸۶
هست این شوریده مردی بیقرار
۸۷
از هواخواهی ثنا میگویدت
۸۸
وز سر عجزی دعا میگویدت
۸۹
این بگفت و گفت تا بندش کنند
۹۰
بند کرده حبس یک چندش کنند
۹۱
تا مگر دیوانگی کم گرددش
۹۲
عقل را بنیاد محکم گرددش
۹۳
چون دگر آدینه شد خاتون براه
۹۴
آن جوان را کرد هر سوئی نگاه
۹۵
چون نه از چپ دید او را نه زراست
۹۶
گفتآن برنای شوریده کجاست
۹۷
خادمی گفتش که در زندانست او
۹۸
پای در بندست و سرگردانست او
۹۹
گفت ما را عزم زندان اوفتاد
۱۰۰
زانکه آنجا صدقهٔ خواهیم داد
۱۰۱
چون بزندان در شد آن یاقوت لب
۱۰۲
کرد شر الدوله را حالی طلب
۱۰۳
دید در زنجیر سر تا پای او
۱۰۴
گل شده از اشک خونین جای او
۱۰۵
برقع از چهره برافکند آن نگار
۱۰۶
شد زفان و عقل سودائی ز کار
۱۰۷
در فروغ و فر او فرتوت گشت
۱۰۸
عقل او زایل شد و مبهوت گشت
۱۰۹
سخت خاتون را خوش آمد درد او
۱۱۰
درد کردش دل ز روی زرد او
۱۱۱
خواست تا آنجا نشیند یک زمان
۱۱۲
لیک در زندان نبودش جای آن
۱۱۳
عاقبت با خانه آمد اشک ریز
۱۱۴
خواند یک فراش را و گفت خیز
۱۱۵
چون شب تاریک گردد آشکار
۱۱۶
در جوالی آن فلانی را بیار
۱۱۷
رفت فراش ونهادش در جوال
۱۱۸
بردش آخر پیش آن صاحب جمال
۱۱۹
آن جوان چون دید روی دلنواز
۱۲۰
هوش ازو شد عقل زایل گشت باز
۱۲۱
گشت از جان و خرد بیکار او
۱۲۲
شد بتر آن بار از هر بار او
۱۲۳
دید خاتون کو ندارد آن کمال
۱۲۴
کاورد یک ذره تاب آن جمال
۱۲۵
پس فرستادش بسوی مدرسه
۱۲۶
گفت تا کم گرددش این وسوسه
۱۲۷
در میان اهل علم و قیل وقال
۱۲۸
بو که گیرد عقل او اندک کمال
۱۲۹
عاقبت درمدرسه بیمار شد
۱۳۰
بند بندش کلبهٔ تیمار شد
۱۳۱
سخت کوشان قضا از چپ و راست
۱۳۲
رمح کشتن بر دلش کردند راست
۱۳۳
تنگ چشمانی ز درگاه آمدند
۱۳۴
خطش آوردند و جان خواه آمدند
۱۳۵
چون بخاتون زو خبرداری رسید
۱۳۶
چادری بر سر بدلداری رسید
۱۳۷
حاجبش گفتا که هستم در حساب
۱۳۸
گفت آنجا حاجبه آید حجاب
۱۳۹
مهد دارش گفت مهد آرم بدر
۱۴۰
گفتنه تا بوکه عهد آرم بسر
۱۴۱
آن دگر گفتش که مرکب زین کنم
۱۴۲
گفت نه تا عشق را تمکین کنم
۱۴۳
همچنان القصه شد تا مدرسه
۱۴۴
دید آن بیمار را در وسوسه
۱۴۵
آن جهان را سایه افتاده برو
۱۴۶
سیل خونین دست بگشاده برو
۱۴۷
کرد بر بالین اوخاتون مقام
۱۴۸
گفت گیر این نامه و برخوان تمام
۱۴۹
چون جمالش دید شر الدوله باز
۱۵۰
گفت حالی باز گرد ای دلنواز
۱۵۱
زانکه گر اینجا کنی یکدم قرار
۱۵۲
مرگ ازجانم برآرد صد دمار
۱۵۳
من ندارم طاقت دیدارتو
۱۵۴
عاجزم از ضعف خود در کار تو
۱۵۵
گفت چندین کرده بر خصمان گذر
۱۵۶
کی توان شد راضی آخر این قدر
۱۵۷
عاشق بیچاره گفت ای دلبرم
۱۵۸
چون تو از شفقت نشستی بر سرم
۱۵۹
پیشکش را از همه مال جهان
۱۶۰
من ندارم هیچ الا نیم جان
۱۶۱
گرچه نیست این پیشکش در خورد تو
۱۶۲
میکشم پیش تو جان ازدرد تو
۱۶۳
این بگفت و جان شیرین داد خوش
۱۶۴
خاک بروی مرغزاری باد خوش
۱۶۵
چون چنین خاتون بدیدش دردناک
۱۶۶
گفت ای گشته ز ضعف خود هلاک
۱۶۷
من بسه دست آمدم بر تو برون
۱۶۸
تو ز هر سه دست گشتی سرنگون
۱۶۹
هیچ نامردی خود نشناختی
۱۷۰
تو بدین دل عشق من میباختی
۱۷۱
با چنین مردی که بودت در بنه
۱۷۲
نقد توبایست عشق صد تنه
۱۷۳
چون بزندان آمدم پیش تو باز
۱۷۴
گشت بندت سختتر کارت دراز
۱۷۵
چون بخلوتگاه خویش آوردمت
۱۷۶
صد بلا گوئی که پیش آوردمت
۱۷۷
چون گرفتم بر سر بالینت جای
۱۷۸
مینگنجیدی تو با من در سرای
۱۷۹
چون نداری طاقت این درد نیز
۱۸۰
پس بگو باتو چه باید کرد نیز
۱۸۱
چون نبودت عشق ما را حوصله
۱۸۲
از چه میکردی تو چندان مشغله
۱۸۳
این بگفت و بازگشت از پیش او
۱۸۴
مرده مانده عاشق درویش او
۱۸۵
دفن فرمود و کفن کردش تمام
۱۸۶
شبنمی شد سوی دریا والسلام
۱۸۷
چون نداری هیچ مردی در مصاف
۱۸۸
می مزن چندین مبارز وار لاف
۱۸۹
زانکه گر مردی ببینی ای سلیم
۱۹۰
همچو حیزان در گریز آئی زبیم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.