Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مولوی · دیوان شمس

غزل شمارهٔ ۱۰۷۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
۲
ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر
۳
سردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورم
۴
گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
۵
گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌ای
۶
با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
۷
جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش
۸
صورتم امروز و فرداییست او را مرده گیر
۹
از خدا دریا همی‌خواهی و مار خشکیی
۱۰
چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر
۱۱
غوره افشاری و گویی من ریاضت می‌کنم
۱۲
چونک میخواره نه‌ای رو شیره افشرده گیر
۱۳
صوفیان صاف را گویی که دردی خورده‌اند
۱۴
صوفیان را صاف می‌دارد تو بستان درده گیر
۱۵
هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت
۱۶
گر چه او تازه‌ست و خندان هم کنون پژمرده گیر
۱۷
شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست
۱۸
چونک بی‌تو شب بود استاره‌ها بشمرده گیر

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۱ نیازمند تصمیم۱ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira