Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · مصیبت نامه

الحكایة و التمثیل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
نوح منصور آن شهشنشاه جهان
۲
یک پسر داشت ای عجب ماه جهان
۳
یوسفی کز نوح یعقوبیش بود
۴
بیش از اندازه بسی خوبیش بود
۵
رخش حسن او چو گرد انگیختی
۶
از نفسها باد سرد انگیختی
۷
چون بشیرینی جمال افروختی
۸
ازحیا چون نی شکر میسوختی
۹
زلف او در سر فکندن کاملی
۱۰
سر در افکنده بهر مویش دلی
۱۱
چنبر زلفش رسن اندر رسن
۱۲
حلقه در حلقه شکن اندر شکن
۱۳
صد هزاران تاب بر وی بیش بود
۱۴
آری آن بت آفتاب خویش بود
۱۵
پرده از رویش چو فتح الباب کرد
۱۶
مهر و مه را روی او درتاب کرد
۱۷
تختهٔ پیشانیش از سیم بود
۱۸
جمله را تابود از آنجا بیم بود
۱۹
زلف او چون کافری پیوسته داشت
۲۰
تختهٔ سیمین ازان بر بسته داشت
۲۱
قوس او با زاغ همچون پر زاغ
۲۲
هر نفس صد باز صید او براغ
۲۳
تیر چشمش تنگ چشمی کرده داشت
۲۴
عقل را در تنگ تیر آورده داشت
۲۵
خال او در روی او در حال بود
۲۶
عقل و جان سر بر خط آن خال بود
۲۷
از دهانش خود سخن گفتن خطاست
۲۸
زانکه آنجا تنگنا در تنگناست
۲۹
بسدش مخدوم دایم آمده
۳۰
لعل ازو یاقوت خادم آمده
۳۱
رسته دندان او در بسته بود
۳۲
در همه بازار حسن آن رسته بود
۳۳
گر بخندیدی دمی آن سیمبر
۳۴
در زمان از سنگ رستی نیشکر
۳۵
از زنخدانش سخن حیرانی است
۳۶
زانکه آنجا کوی سرگردانیست
۳۷
برده گوی حسن رویش تا بماه
۳۸
گوی او بر ماه و پس در گوی چاه
۳۹
در میان گوی او چاه آمده
۴۰
وی عجب آن چاه پرماه آمده
۴۱
از خط او هیچ نقصانی نبود
۴۲
ماه را از عقده تاوانی نبود
۴۳
لیک گرد لوح سیمین آن ملیح
۴۴
خط بزد یعنی بیاض آمد صحیح
۴۵
گرچه عقلم شرح او نیکو دهد
۴۶
لیکن او باید که شرح او دهد
۴۷
آنچنان روئی که آن او سزد
۴۸
شرح آن هم از زبان او سزد
۴۹
گشت مردی از سپاه شهریار
۵۰
عاشق او عاشقی بس بی قرار
۵۱
بی رخش از بس که خون بگریستی
۵۲
همچو لاله غرقه در خون زیستی
۵۳
بی لبش از بس که ماتم داشتی
۵۴
گوئیا صد مرده درهم داشتی
۵۵
بی خطش از بس که در خون آمدی
۵۶
از شفق گوئی که بیرون آمدی
۵۷
در غمش از بس که سرگردان شدی
۵۸
گوئیا یک گوی و صد چوگان شدی
۵۹
هر زمان یک درد او صد بیش گشت
۶۰
خویش را میکشت تا بیخویش گشت
۶۱
شاه را آمد ز عشق او خبر
۶۲
پارهٔ‌آنجا فرو افکند سر
۶۳
گفت فرمایند تا فردا پگاه
۶۴
در فلان صحرا بود عرض سپاه
۶۵
پس پسر را گفت شاه نامور
۶۶
جامهٔ زیبا فرو پوش ای پسر
۶۷
شانه کن مرغول زلفت از گلاب
۶۸
گرد بفشان از رخ چون آفتاب
۶۹
اندک آرایش مکن بسیار کن
۷۰
هرچه بتوانی همه بر کار کن
۷۱
مرکبی رهوار و زیبا برنشین
۷۲
عرض خواهد بود فردا برنشین
۷۳
روز دیگر سوی صحرا رفت شاه
۷۴
عرض میکرد از همه سوئی سپاه
۷۵
شاه با شهزادهٔ‌و صاحب خبر
۷۶
هر دمی میکرد از بالا نظر
۷۷
شاه با صاحب خبر گفت آن زمان
۷۸
کان جوان عاشق آید در میان
۷۹
دست بر زانوی من زن آن نفس
۸۰
تا بدانم من که کیست آن هیچکس
۸۱
چون زمانی بود هم پهلوی او
۸۲
دست زد آهسته بر زانوی او
۸۳
کرد شاه آنجایگه حالی نگاه
۸۴
بود برنائی چو سروی زیر ماه
۸۵
گرد مه خطی سیاه آورده بود
۸۶
سر بخط بر جان براه آورده بود
۸۷
هم قبائی سخت نیکو در برش
۸۸
هم کلاه شوشهٔ زر بر سرش
۸۹
هم سلاحش چست هم او چست بود
۹۰
گوئیا از عشق بیرون رست بود
۹۱
چون فرود آمدمیان عرض گاه
۹۲
در پسر میکرد دزدیده نگاه
۹۳
شه پسر را گفت از اسب آی زیر
۹۴
بازکن بند قبا در رو دلیر
۹۵
در میان این سپاه ای نیک بخت
۹۶
در برش گیر و بسی بفشار سخت
۹۷
روی بر رویش همی نه هر نفس
۹۸
همچنان میباش تا گویم که بس
۹۹
آن پسر حالی بجای آورد راز
۱۰۰
میشد وبند قبا میکرد باز
۱۰۱
ای عجب هر بند کو بر میگشاد
۱۰۲
صد گره برجان عاشق میفتاد
۱۰۳
شد بر برنا بغارت کردنش
۱۰۴
دست چنبر کرد گرد گردنش
۱۰۵
بعد از آنش آورد در زیر قبا
۱۰۶
محکمش میداشت از بیم فنا
۱۰۷
تا بدیری همچنان میداشتش
۱۰۸
از بر خود هیچ مینگذاشتش
۱۰۹
گه نهادی روی خود بر روی او
۱۱۰
گاه بستی موی خود بر موی او
۱۱۱
وی عجب از پیش و پس چندان سپاه
۱۱۲
خیره میکردند در هر دو نگاه
۱۱۳
تا که آواز آمدش از شهریار
۱۱۴
کای گرامی دست ازو اکنون بدار
۱۱۵
چون پسر کرد از بر خویشش رها
۱۱۶
بر زمین افتاد و جان زو شد جدا
۱۱۷
چون جدا میگشت جانان از برش
۱۱۸
رفت باجانان بهم جان از برش
۱۱۹
زان قبا تنگ آمدش با جان خویش
۱۲۰
کو قبا پوشید با جانان خویش
۱۲۱
جان با جانان بهم در یک قبا
۱۲۲
چون تواند گشت یک دم زو جدا
۱۲۳
لاجرم جانان چو عزم راه کرد
۱۲۴
پیش ازو جان قصد منزل گاه کرد
۱۲۵
بر سر ره مشهدی بود آن شاه
۱۲۶
هم پدر هم مادرش آنجایگاه
۱۲۷
شه جوان را گفت تا شستند پاک
۱۲۸
پس در آن مشهد نهادندش بخاک
۱۲۹
سایلی پرسید ازان زیر و زبر
۱۳۰
گفت دعوی کرد عشق این پسر
۱۳۱
خواستم تا باخبر گردم ز راز
۱۳۲
کان حقیقت بود اصلا یا مجاز
۱۳۳
خود حقیقت بود و مرد کار بود
۱۳۴
لاجرم از عشق برخوردار بود
۱۳۵
گفت چون برنای عاشق شد هلاک
۱۳۶
اندران مشهد چرا کردی بخاک
۱۳۷
شاه گفتش هرکه بر درگاه ما
۱۳۸
کشته شد در دوستی و راه ما
۱۳۹
هم ز ما باشد یکی از ما بود
۱۴۰
گر چنین عاشق شوی زیبا بود
۱۴۱
هرکه او در عشق آتش بار نیست
۱۴۲
ذرهٔ با سر عشقش کار نیست
۱۴۳
آتش از گرمی عاشق مرده شد
۱۴۴
پس زخجلت همچو یخ افسرده شد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.