المقالة الخامسة الثلثون
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سالک آمد موج زن جان از وفا
۲
پیش صدر و بدر عالم مصطفی
۳
حال او اینجا دگرگون اوفتاد
۴
خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد
۵
گفت ای سلطان دارالملک دین
۶
وی رسول خاص رب العالمین
۷
ای دل افروز همه دین گستران
۸
وی سپیدار همه پیغامبران
۹
ای ملک را بوده استاد ادب
۱۰
وی فلک را کرده ارشاد طلب
۱۱
ای مه و خورشید عکس روی تو
۱۲
عرش و کرسی جفتهٔ در کوی تو
۱۳
آفرینش را توئی مقصود بس
۱۴
چون تو اصلی پس توئی موجود بس
۱۵
بهترین جملهٔ وز حرمتت
۱۶
بهترین امتان شد امتت
۱۷
بهترین شهرها هم شهر تست
۱۸
بهترین قرنها از بهر تست
۱۹
بهترین هر کتاب از حق تراست
۲۰
بهترین هر زفان مطلق تراست
۲۱
بهترین خانها بیت اللّه است
۲۲
وان ترا هم قبله هم خلوتگه است
۲۳
چون بهینی در بهینی یا بهین
۲۴
پیشت آمد قطرهٔ ماء مهین
۲۵
گرچه ننگیام ولی زان توام
۲۶
عاشق دیرینه حیران توام
۲۷
گرچه دارم بیعدد بیحرمتی
۲۸
تو منه بیرون مرا از امتی
۲۹
ازدرت گر هیچ درماند یکی
۳۰
هیچ در دیگر نماند بی شکی
۳۱
از درت آن را که نگشاید دری
۳۲
تا ابد نگشایدش در دیگری
۳۳
گرچه راهت پای تا سر نور بود
۳۴
لیکراهی سخت دورادور بود
۳۵
من بهر در میشدم در راه تو
۳۶
تا رسیدم من بدین درگاه تو
۳۷
زان بهردر رفتم و هر گوشهٔ
۳۸
تادهندم در ره تو توشهٔ
۳۹
زان همه درها که آن در راه تست
۴۰
تا ابد مقصود من درگاهتست
۴۱
چون بعون توبدین درآمدم
۴۲
وز در تو خاک بر سر آمدم
۴۳
گر دهی یک ذره جانم را عیان
۴۴
از میان جان نهم جان بر میان
۴۵
چون دو عالم سایه پرورد تواند
۴۶
هم زمین هم آسمان گرد تواند
۴۷
از در تو من کجا دیگر شوم
۴۸
گر شوم بی امر تو کافر شوم
۴۹
چون بهشتم جز سر این کوی نیست
۵۰
از چنین در ناامیدی روی نیست
۵۱
از هدایت کسر من پیوند کن
۵۲
هدیهٔ بخش و مرا خرسند کن
۵۳
مصطفای مجتبی سلطان دین
۵۴
چون شنود این سر ز سرگردان دین
۵۵
دید کان سالک تظلم مینمود
۵۶
رحمتش آمد تبسم مینمود
۵۷
گفت تا با تو توئی ره نبودت
۵۸
عقل عاشق جان آگه نبودت
۵۹
یکسر موی از تو تا باقی بود
۶۰
کار تو مستی و مشتاقی بود
۶۱
لیک اگر فقر و فنا میبایدت
۶۲
نیست در هست خدا میبایدت
۶۳
سایهٔ شو گم شده در آفتاب
۶۴
هیچ شو واللّه اعلم بالصواب
۶۵
لیک راه تو درین منزل شدن
۶۶
نیست الا در درون دل شدن
۶۷
گرچو مردان حال مردان بایدت
۶۸
قرب وصل حال گردان بایدت
۶۹
اول از حس بگذر آنگه از خیال
۷۰
آنگه از عقل آنگه از دل اینت حال
۷۱
حال حاصل در میان جان شود
۷۲
در مقام جانت کار آسان شود
۷۳
پنج منزل درنهاد تو تراست
۷۴
راستی تو بر تو است از چپ و راست
۷۵
اولش حس و دوم از وی خیال
۷۶
پس سیم عقلست جای قیل وقال
۷۷
منزل چارم ازو جای دلست
۷۸
پنجمین جانست راه مشکلست
۷۹
نفس خود را چون چنین بشناختی
۸۰
جان خود در حق شناسی باختی
۸۱
چون تو زین هر پنج بیرون آمدی
۸۲
خرقه بخش هفت گردون آمدی
۸۳
خویشتن بی خویشتن بینی مدام
۸۴
عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام
۸۵
جمله میبینی بچشم دیگری
۸۶
جمله میشنوی و تو باشی کری
۸۷
هم سخن گوئی زفان آن تو نه
۸۸
هم بمانی زنده جان آن تو نه
۸۹
گر بدانی کاین کدامین منبع است
۹۰
قصهٔ بی یبصر و بی یسمع است
۹۱
چون تو باشی در تجلی گم شده
۹۲
تونباشی مردم ای مردم شده
۹۳
موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاد
۹۴
در نبود و بود خاموش اوفتاد
۹۵
در حلول اینجا مرو گر ره روی
۹۶
در تجلی رو تو تا آگه روی
۹۷
چون بدین منزل رسیدی پاکباز
۹۸
گر همه بر گویمت گردد دراز
۹۹
چون ره جان بی نهایت اوفتاد
۱۰۰
شرح آن بی حد و غایت اوفتاد
۱۰۱
آنچه آنجا بینی از انواع راز
۱۰۲
صد هزاران سال نتوان گفت باز
۱۰۳
چون تو خود اینجا رسی بینی همه
۱۰۴
حل شود دنیائی و دینی همه
۱۰۵
پس برو اکنون و راه خویش گیر
۱۰۶
پنج وادی در درون در پیش گیر
۱۰۷
چون شدت آیات آفاقی عیان
۱۰۸
زود بند آیات انفس را میان
۱۰۹
داد یک یک عضو خود نیکو بده
۱۱۰
ظلم کن بر نفس و داد اوبده
۱۱۱
زانکه حق فردا ز یک یک عضو تو
۱۱۲
باز پرسد بل ز یک یک جزو تو
۱۱۳
چون دل سالک قرین راز گشت
۱۱۴
از پس آمد کرد خدمت بازگشت
۱۱۵
سالک آمد پیش پیر محترم
۱۱۶
بازگفتش قصهٔ خود بیش و کم
۱۱۷
پیر گفتش مصطفی دایم بحق
۱۱۸
در جهان مسکنت دارد سبق
۱۱۹
نقطهٔ فقر آفتاب خاص اوست
۱۲۰
در دوکونش فخر از اخلاص اوست
۱۲۱
فقر اگرچه محض بی سرمایگیست
۱۲۲
باخدای خویشتن همسایگیست
۱۲۳
این چه بی سرمایگی باشد که هست
۱۲۴
تا ابد هر دو جهانش زیر دست
۱۲۵
چون بچیزی سر فرو نارد فقیر
۱۲۶
پس ز بی سرمایگی نبود گزیر
۱۲۷
سر بسر هستند خلقان جهان
۱۲۸
جملهٔ مردان حق را میهمان
۱۲۹
هرچه از گردون گردان میرسد
۱۳۰
از برای جان مردان میرسد
۱۳۱
خلق عالم را برای اهل راز
۱۳۲
خوان کشیدستند شرق و غرب باز
۱۳۳
وی عجب ایشان برای گردهٔ
۱۳۴
روز و شب از نفس خود آزردهٔ