الحكایة و التمثیل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خسروی کاعجوبهٔ آفاق بود
۲
خسروی او علی الاطلاق بود
۳
دختری چون ماه زیر پرده داشت
۴
از غمش خورشید ره گم کرده داشت
۵
پای تا سر لطف و زیبائی و ناز
۶
دلفروز و دلفریب و دلنواز
۷
آفتاب روی او افروخته
۸
مهر و مه را ذره گی آموخته
۹
کرده آهو یاد زلفش در تتار
۱۰
تا قیامت ناف آهو نافه دار
۱۱
شب ز شبگون حلقهای شست او
۱۲
حلقه در گوش هلال از دست او
۱۳
حلقهٔ هندوی او چون مقبلی
۱۴
صد دراز هر حلقهٔ در هر دلی
۱۵
چون کمان ابرویش بس کوژخاست
۱۶
هر زفانی را زهی بنشست راست
۱۷
ازکمانش تیر اگر رفتی برون
۱۸
هرکه خوردی در زمان خفتی بخون
۱۹
تیر مژگانش زسر تیزی که بود
۲۰
بود ازو صد گونه خونریزی که بود
۲۱
تاکه چشم نرگسین را برگشاد
۲۲
بر همه جانها کمین را برگشاد
۲۳
شورشی در جادوان افتاد ازو
۲۴
های و هو در آهوان افتاد ازو
۲۵
بود چون میمی دهان تنگ او
۲۶
سر بمهر از لعل گوهر رنگ او
۲۷
در نمیگنجید موئی در دهانش
۲۸
گر همه بودی خودان موی میانش
۲۹
گر سخن گویم ز نطق او خطاست
۳۰
زانکه تلخ است و بنتوان گفت راست
۳۱
تلخی و شیرینیش آمیختست
۳۲
کز نمکدانش شکر میریختست
۳۳
آب حیوان تشنهٔ گفتار او
۳۴
چشم رضوان عاشق دیدار او
۳۵
از لب او گر صفت میبایدت
۳۶
صدجهان پر معرفت میبایدت
۳۷
چون دهم شرحش چگویم یاربش
۳۸
نیست شیرین هرچه گویم جزلبش
۳۹
خود چه گویم چون کنم من یاد ازو
۴۰
زانکه ممکن نیست جز فریاد ازو
۴۱
بود باغی آن صنم را چون بهشت
۴۲
پردرخت و پر گل عنبر سرشت
۴۳
خادمی آورده بود اندر بهار
۴۴
از برای باغ صد مزدور کار
۴۵
کار میکردند چون آتش همه
۴۶
وز خوشی آن چمن دلخوش همه
۴۷
تا که آن دختر برون آمد بباغ
۴۸
همچنان کاید بشب چارم چراغ
۴۹
همچو کبکی میخرامید از خوشی
۵۰
همچو شهبازی سری پر سرکشی
۵۱
اطلسش در خاک دامن میکشید
۵۲
گیسوش عنبر بخرمن میکشید
۵۳
چونکه شد گردان سمن بر نرم نرم
۵۴
جملهٔ گلها بخاک آمد ز شرم
۵۵
در میان آن همه مزدور کار
۵۶
بود برنائی چو آتش بیقرار
۵۷
عشق دختر در میان جان نهاد
۵۸
عشق او در جان چرا نتوان نهاد
۵۹
عشق دختر آتشی درجانش زد
۶۰
جانش غارت کرد و بر ایمانش زد
۶۱
رفت مرد از دست و در پای اوفتاد
۶۲
دست و پایش سست بر جای اوفتاد
۶۳
جامه در سیلاب اشکش غرق شد
۶۴
آه آتش پاش او چون برق شد
۶۵
دل شد و جان بیقرارش اوفتاد
۶۶
کارش افتاد و چه کارش اوفتاد
۶۷
آه او کز پرده پیدا آمدی
۶۸
دوزخی دیگر بصحرا آمدی
۶۹
اشک او کز دیده بیرون ریختی
۷۰
ابر بودی ابر اگر خون ریختی
۷۱
گاه سر بر سنگ میزد بیقرار
۷۲
گاه بر دل سنگ میزد بیشمار
۷۳
گاه جان میداد جانی مست عشق
۷۴
گاه میخائید دست از دست عشق
۷۵
عاقبت درخاک و خون بیهوش گشت
۷۶
همچنان تا نیم شب خاموش گشت
۷۷
دختر آگه شد ز عشق آن جوان
۷۸
خادمی را گفت هین او را بخوان
۷۹
تا زمانی خوش برو خندیم ما
۸۰
تا مگر خود را برو بندیم ما
۸۱
رفت خادم وان جوان را پیش برد
۸۲
سوی گورش هم بپای خویش برد
۸۳
چون درآمد آن جوان بیقرار
۸۴
مجلسی میدید الحق چون نگار
۸۵
ماهرویان ایستاده پیش و پس
۸۶
جمله همدم همنشین و هم نفس
۸۷
در میان میگشت جامی پر شراب
۸۸
همچنان کز چرخ گردد آفتاب
۸۹
شمعهای عنبر آتش میفشاند
۹۰
عود هر دم دامنی خوش میفشاند
۹۱
مرغ بریان پیش خوبان آمده
۹۲
پس ز لبشان پای کوبان آمده
۹۳
گشته موسیقار را رازی که بود
۹۴
ظاهر از داود آوازی که بود
۹۵
بانگ چنگ و نالهٔ نایش ز پی
۹۶
معتدل با یکدگر چون شیر و می
۹۷
از خوشی و مستی و آواز خوش
۹۸
وز جمال لعبتان ماه وش
۹۹
جوش و شوری در میان افتاده بود
۱۰۰
های و هوئی در جهان افتاده بود
۱۰۱
وان صنم بنشسته چون مه پارهٔ
۱۰۲
جلوه میکرد آنچنان رخسارهٔ
۱۰۳
دل جمالش را بصد جان میخرید
۱۰۴
ذرهٔ دردش بدرمان میخرید
۱۰۵
آن جوان چون آنچنان مجلس بدید
۱۰۶
در چنان مجلس چنان مونس بدید
۱۰۷
لرزه بر اندام او افتاد سخت
۱۰۸
سخت میلرزید چون برگ درخت
۱۰۹
همچو ابر نوبهاری میگریست
۱۱۰
زار میسوخت و بزاری میگریست
۱۱۱
خواست تا فریاد بر گیرد چو مست
۱۱۲
یک قدح پر باده دادندش بدست
۱۱۳
آن قدح چون نوش کرد از دست شد
۱۱۴
مست بود از عشق کلی مست شد
۱۱۵
همچنان با ژندهٔ مست و خراب
۱۱۶
بادلی پر آتش و چشمی پر آب
۱۱۷
سوی او دزدیده مینگریستی
۱۱۸
خود کجا دیدیش چون بگریستی
۱۱۹
دختر آمد پیش او جامی بدست
۱۲۰
جانش را میزد چو در پیشش نشست
۱۲۱
زلف خود در دست آن مسکین نهاد
۱۲۲
در دگر دستش می سنگین نهاد
۱۲۳
گفت زلفم سخت دار و می بنوش
۱۲۴
غم مخور امشبت خوشتر به ز دوش
۱۲۵
آن جوان آنجا چو ننگ خویش دید
۱۲۶
زلف او در دست و او را پیش دید
۱۲۷
میندانست آن گدای بیقرار
۱۲۸
تا کدامین چیز بیند زان نگار
۱۲۹
چشم بیند یا خم ابروی او
۱۳۰
روی بیند یا شکنج موی او
۱۳۱
خنده بیند یا دو لعل آبدار
۱۳۲
غمزه بیند یا دو زلف تابدار
۱۳۳
در چنان جائی شکیبائی نداشت
۱۳۴
طاقت غوغای زیبائی نداشت
۱۳۵
عاقبت از بیخودی پست اوفتاد
۱۳۶
جان بداد و جامش از دست اوفتاد
۱۳۷
زین جهان جان ستان آزاد شد
۱۳۸
شد بخاک و عشق او چون باد شد
۱۳۹
چون نداری زور عشق دلبران
۱۴۰
بیخبر مردی که داری دل بران
۱۴۱
چون نداری مردی این کار را
۱۴۲
میفروشی هر زمانی یار را
۱۴۳
هرکه یار مهربان خواهد فروخت
۱۴۴
پیش آب خضر جان خواهد فروخت