المقالة الاربعون
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سالک راحت طلب ریحان راه
۲
پیش روح آمد بصد دل روح خواه
۳
گفت ای عکسی ز خورشید جلال
۴
پرتوی از آفتاب لایزال
۵
هرچه در توحید مطلق آمدست
۶
آن همه در تو محقق آمدست
۷
چون برونی تو ز عقل و معرفت
۸
نه تو در شرح آئی ونه در صفت
۹
چون تو بی ذات و صفت باشی مدام
۱۰
هم صفت هم ذات جاویدت تمام
۱۱
بی نشانی پاک و بی نامی تراست
۱۲
هست بر قد تو غیب الغیب راست
۱۳
نیست بالای تو مخلوقی دگر
۱۴
نیست بیرون تو معشوقی دگر
۱۵
در فروغ آفتاب معرفت
۱۶
کی چراغی را توان کردن صفت
۱۷
محو در محوی تو و گم در گمی
۱۸
وز گمی تست پیدا آدمی
۱۹
چون همه داری و هستی هیچ تو
۲۰
چون همه هیچی نداری پیچ تو
۲۱
نه که از هیچ وهمه پاکی مدام
۲۲
وی عجب از پاک پاکی بردوام
۲۳
سالکان را آخرین منزل توئی
۲۴
صد جهان در صد جهان حاصل توئی
۲۵
صد جهان در صد جهان برسرگذشت
۲۶
در جهانهای تو میخواهند گشت
۲۷
هر نفس در صد جهان خواهند تاخت
۲۸
در تماشای تو جان خواهند باخت
۲۹
چون تو هم جان هم جهان مطلقی
۳۰
هم دم رحمن و هم نفخ حقی
۳۱
من دران وسعت بواسع ره برم
۳۲
رفعتم ده تا برافع ره برم
۳۳
جان من یک شعبه از دریای تست
۳۴
می بمیرم رای اکنون رای تست
۳۵
گر مرا در زندگی وسعت دهی
۳۶
همچو خویشم جاودان رفعت دهی
۳۷
روح گفت ای سالک شوریده جان
۳۸
گرچه گردیدی بسی گرد جهان
۳۹
صد جهان گشتی تو در سودای من
۴۰
تا رسیدی بر لب دریای من
۴۱
گر سوی هر ذرهٔخواهی شدن
۴۲
نیست راه از ماه تاماهی شدن
۴۳
آنچه تو گم کرده ای گر کردهٔ
۴۴
هست آن در تو تو خود را پردهٔ
۴۵
آدم اول سوی هر ذره شتافت
۴۶
تا بخود در ره نیافت او ره نیافت
۴۷
گرچه بسیاری بگشتی پیش و پس
۴۸
درنهادت ره نبردی یک نفس
۴۹
این زمان کاینجا رسیدی مرد باش
۵۰
غرقهٔ دریای من شو فرد باش
۵۱
من چو بحری بینهایت آمدم
۵۲
تا ابد بیحد و غایتآمدم
۵۳
بر لب بحرم قدم از فرقکن
۵۴
دل ز جان برگیر و خود را غرق کن
۵۵
چون در این دریا شوی غرقه تمام
۵۶
هر زمانی غرق تر میشو مدام
۵۷
زانکه هرگز تا که میباشی جدای
۵۸
توازین دریا نه سر بینی نه پای
۵۹
تا بدین دریای بی پایان دری
۶۰
ای عجب تا غرقه تر تشنه تری
۶۱
قطره را پیوسته استسقا بود
۶۲
زانکه میخواهد که چون دریا بود
۶۳
قطرهٔ کز بحر بیرون میرود
۶۴
در چرا و در چه و چون میرود
۶۵
لیک چون آن قطرهٔ جیحون بود
۶۶
نه چرا و نه چه و نه چون بود
۶۷
تاتو اینجائی چرائی میرود
۶۸
در فضولی ماجرائی میرود
۶۹
چون بدریائی رسیدی پاکباز
۷۰
کی توان جستن ترا از خاک باز
۷۱
گر همه عالم ببیزی پیش و پس
۷۲
با سر غربال ناید هیچکس
۷۳
هرکه شد چون قطرهٔ دریاست او
۷۴
آنچه بود او هم دران سوداست او
۷۵
در خیال خویش یک یک میروند
۷۶
خواه پیر و خواه کودک میروند
۷۷
راحت و محنت ازینجا میبرند
۷۸
دوزخ و جنت ازینجا میبرند
۷۹
تو در آنساعت که بیرون میروی
۸۰
درنگر تاآن زمان چون میروی
۸۱
گر تو زینجا بر سر طاعت شدی
۸۲
همچنان باشی که آن ساعت شدی
۸۳
ور تو در عصیان ز عالم رفتهٔ
۸۴
همچنان باشی که آن دم رفتهٔ
۸۵
بازگشتت سوی دریاست ای پسر
۸۶
این چه باشد کار آنجاست ای پسر
۸۷
قطره گر بالغ و گر نابالغ است
۸۸
از بد و از نیک دریا فارغ است
۸۹
قطره گر مؤمن بود گر بت پرست
۹۰
دایماً دریا چنان باشد که هست
۹۱
نیک و بد در تو پدید آید همه
۹۲
هم ز تو پاک و پلید آید همه
۹۳
قطره براندازهٔ دیدار خویش
۹۴
میکند بر روی دریا کار خویش
۹۵
هرکجا کانجا نظر زایل بود
۹۶
قطره را آنجایگه ساحل بود
۹۷
چون ندارد هیچ این دریا کنار
۹۸
قطره چون بیند کناریش آشکار
۹۹
گر کناری بیند آن تصویر اوست
۱۰۰
ور خیالی بیند آن تقدیر اوست
۱۰۱
مور را بر کوه اگر راهی بود
۱۰۲
کوه در چشمش کم از کاهی بود
۱۰۳
گر بدیدی پشهٔ مقدار پیل
۱۰۴
خون او برخویش کی کردی سبیل
۱۰۵
گر بقدر خود نمودی آفتاب
۱۰۶
کی شدی حربا ز عشق او خراب
۱۰۷
بست حربا را ز نادانی خیال
۱۰۸
کافتاب از بهر او کرد انتقال
۱۰۹
چون رود در عین مغرب آفتاب
۱۱۰
در رود از رشک نیلوفر در آب
۱۱۱
گوید او چون گشت خورشیدم نهان
۱۱۲
من چه خواهم کرد بی رویش جهان
۱۱۳
ای شده هم در جوال خویشتن
۱۱۴
میپرستی هم خیال خویشتن
۱۱۵
کار بیرونست از تصویر تو
۱۱۶
چند جنبانم بگو زنجیر تو
۱۱۷
پشهٔ تو میکنی بر پیل جای
۱۱۸
تا بدست خویشش اندازی بپای
۱۱۹
صعوهٔ تو میروی بر کوه قاف
۱۲۰
تا بمنقار تو بشکافد چو کاف
۱۲۱
ذرهٔ تو میشوی از جا بجای
۱۲۲
تا نهی خورشید را در زیر پای
۱۲۳
قطرهٔ تو میزنی چون چشمه جوش
۱۲۴
تا کنی دریای اعظم جمله نوش
۱۲۵
این سخنها روح چون تقریر کرد
۱۲۶
زاد ره سالک ازو تدبیر کرد
۱۲۷
سر بقعر بحر بیپایانش داد
۱۲۸
مرد جانش دیده رو در جانش داد
۱۲۹
سالک القصه چو در دریای جان
۱۳۰
غوطه خورد و گشت ناپروای جان
۱۳۱
جانش چندان کز پس و از پیش دید
۱۳۲
هردوعالم ظل ذات خویش دید
۱۳۳
هر طلب هر جد و هر جهدی که بود
۱۳۴
هر وفاهر شوق و هر عهدی که بود
۱۳۵
آن همه سرگشتگی هر دمش
۱۳۶
وان همه فریاد و آه و ماتمش
۱۳۷
نه زتن دید او که از جان دید او
۱۳۸
نی ندید از جان و جانان دید او
۱۳۹
در تحیر ماند شست از خویش دست
۱۴۰
پاک گشت از خویش و در گوشه نشست
۱۴۱
گرچه خود رادر طلب پرپیچ یافت
۱۴۲
آن طلب از خویش هیچ هیچ یافت
۱۴۳
گفت ای جان چون تو بودی هرچه هست
۱۴۴
خود بلی گفتی و بشنودی الست
۱۴۵
چون تو بودی هر دو کون معتبر
۱۴۶
از چه گردانیدیم چندین بسر
۱۴۷
گفت تا قدرم بدانی اندکی
۱۴۸
زانکه چون گنجی بدست آرد یکی
۱۴۹
گردهد آن گنج دستش رایگان
۱۵۰
ذرهٔ هرگز نداند قدر آن
۱۵۱
قدر آن داند اگر گنجی بود
۱۵۲
کان بدست آوردنش رنجی بود