الحكایة و التمثیل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حق تعالی عرش را چون بر فراخت
۲
صد جهان پر فرشته سر فراخت
۳
حق بدیشان گفت بردارید عرش
۴
زانکه این را بر نتابد اهل فرش
۵
صد هزاران باره بیش اند از شمار
۶
در روید از قوت و شوکت بکار
۷
جمله در رفتند چست و سرفراز
۸
عاقبت گشتند عاجز جمله باز
۹
چون مضاعف کرد اعداد همه
۱۰
عین عجز افتاد میعاد همه
۱۱
عرش را چندان ملک می بر نتافت
۱۲
گفتئی موری فلک می بر نتافت
۱۳
هشت قدسی را ز حق فرمان رسید
۱۴
در ربودند ای عجب عرش مجید
۱۵
عرش را بر دوش خود برداشتند
۱۶
سرازان تعظیم می افراشتند
۱۷
کای عجب عرشی که چندانی ملک
۱۸
پر بیفکندند از وی یک بیک
۱۹
ما بتنهائی خود برداشتیم
۲۰
خردهٔ الحق فرو نگذاشتیم
۲۱
اندکی عجبی پدید آمد مگر
۲۲
تا رسید امر از خدای دادگر
۲۳
کای ملایک بنگردید از جای خویش
۲۴
تا چه میبینید زیر پای خویش
۲۵
آن ملایک چون نگه کردند زیر
۲۶
آمدند از جان خود از خوف سیر
۲۷
زیر پای خود هوا دیدند و بس
۲۸
در هوا چون پای دارد هیچکس
۲۹
حق بدیشان کرد آن ساعت خطاب
۳۰
کای ز عجب خود خطا کرده صواب
۳۱
عرش اعظم گر شما برداشتید
۳۲
حامل آن خویش را پنداشتید
۳۳
کیست بردارندهٔ بار شما
۳۴
بنگرید ای پر خلل کار شما
۳۵
چون ملایک را فتاد آنجا نظر
۳۶
آن همه پندار بیرون شد زسر
۳۷
هرکه پندارد که جان بیقرار
۳۸
بر تواند داشت سر کردگار
۳۹
یا چنان انوار را حامل شود
۴۰
یا چنان اسرار را قابل شود
۴۱
آن ازو عجبی و پنداری بود
۴۲
وین چنین در راه بسیاری بود
۴۳
آن امانت سر او هم میکشد
۴۴
قشر عالم مغز عالم میکشد
۴۵
گر نبودی در میان آن سر پاک
۴۶
کی کشیدی آن امانت آب و خاک
۴۷
روستم را را رخش رستم میکشد
۴۸
تا نه پنداری که مردم میکشد
۴۹
گر حملناهم نیفتادی ز پیش
۵۰
حامل آن سر نبودی کس بخویش
۵۱
چون رسیدی وانچه دیدی دیده شد
۵۲
مرد را اینجا زفان ببریده شد
۵۳
تا ابد اکنون سفر در خویش کن
۵۴
هر زمانی رونق خود بیش کن
۵۵
لیک اگر از خویشتن خواهی خلاص
۵۶
تا شوی در پردهٔ توحید خاص
۵۷
از وجود جان برون باید شدن
۵۸
محرم جانان کنون باید شدن
۵۹
حوصله باید اگر آن بایدت
۶۰
کی بود جانانت گر جان بایدت
۶۱
عقل و جانت را دو کفه ساز خوش
۶۲
عقل و جانت را در آنجا نه بکش
۶۳
عقل اگر افزون بود نقصان تراست
۶۴
جان اگر راجح شود جانان تراست
۶۵
در فقیری چون زفانه باش راست
۶۶
سوی عقل و سوی جان منگر بخواست
۶۷
تو زفانه گر نباشی بی شکی
۶۸
با ازل بینی ابد گشته یکی
۶۹
کفر و دین و عقل و جان و خاک و آب
۷۰
جمله یک رنگت شود چون آفتاب
۷۱
چون همه یک رنگت آمد در احد
۷۲
از همه درویش مانی تا ابد
۷۳
ور بود در فقر جان یک ذره چیز
۷۴
حال کادالفقر باشد کفر نیز
۷۵
فقر چه بود سایه جاوید آمده
۷۶
در میان قرص خورشید آمده
۷۷
پس بقرصی گشته قانع تاابد
۷۸
قرص و قانع محو احد مانده احد
۷۹
جز احد آنجا اگر چیزی بود
۸۰
هم احد باشد چو تمییزی بود
۸۱
زانکه اینجا این همه هم اوست و بس
۸۲
بدمبین کاین جمله بس نیکوست و بس
۸۳
آن و این و این و آن اینجا بود
۸۴
لیکن آنجا اینهمه سودا بود
۸۵
گر مثالی بایدت کاسان شود
۸۶
همچو دریا دان که او باران شود
۸۷
هرچه از قرب احد آید پدید
۸۸
چون شود نازل عدد آید پدید
۸۹
هست قرآن در حقیقت یک کلام
۹۰
بی عدد آمد چو منزل شد تمام
۹۱
صد هزاران قطره یک عمان بود
۹۲
چون زعمان بگذرد باران بود
۹۳
هرچه اسمی یافت آمد در وجود
۹۴
آن همه یک شبنمست از بحر جود
۹۵
حق عرفانت آن زمان حاصل شود
۹۶
کاینچه عقلش خواندهٔ باطل شود
۹۷
عقل باید تا عبودیت کشد
۹۸
جانت باید تا ربوبیت کشد
۹۹
عقل با جان کی تواند ساختن
۱۰۰
با براقی لاشه نتوان تاختن
۱۰۱
دردت اول از تفکر میرسد
۱۰۲
آخر الامرت تحیر میرسد
۱۰۳
علم باید گر چه مرد اهل آمدست
۱۰۴
تابداند کاخرش جهل آمدست
۱۰۵
هرکه او یک ذره از عز پی برد
۱۰۶
هیچ گردد هیچ هرگز کی برد
۱۰۷
عاریت باشد همه کردار او
۱۰۸
آن او نبود همه گفتار او
۱۰۹
گر بیان نیکو بود در شرع و راه
۱۱۰
آن بیان در حق بود برف سیاه
۱۱۱
در بیان شرع صاحب حال شو
۱۱۲
لیک در حق کور گرد و لال شو
۱۱۳
چون شنیدی سر کار اکنون تمام
۱۱۴
نیز حاجت نیست دیگر والسلام
۱۱۵
سالک از آیات آفاق ای عجب
۱۱۶
رفت با آیات انفس روز و شب
۱۱۷
گرچه بسیاری ز پس وز پیش دید
۱۱۸
هر دو عالم در درون خویش دید
۱۱۹
هر دو عالم عکس جان خویش یافت
۱۲۰
وز دو عالم جان خود را بیش یافت
۱۲۱
چون بسر جان خود بیننده شد
۱۲۲
زندهٔگشت و خدا را بنده شد
۱۲۳
بعد ازین اکنون اساس بندگیست
۱۲۴
هر نفس صد زندگی در زندگیست
۱۲۵
سالک سرگشته را زیر و زبر
۱۲۶
تا بحق بودست چندینی سفر
۱۲۷
بعد ازین در حق سفر پیش آیدش
۱۲۸
هرچه گویم بیش از پیش آیدش
۱۲۹
چون سفر آنست کار آنست و بس
۱۳۰
گیر و دارو کار و بار آنست و بس
۱۳۱
زان سفر گر با تو انیجا دم زنم
۱۳۲
هر دو عالم بیشکی بر هم زنم
۱۳۳
گر بدست آید مرا عمری دگر
۱۳۴
باز گویم با تو شرح آن سفر
۱۳۵
آن سفر را گر کتابی نو کنم
۱۳۶
تاابد دو کون پر پرتو کنم
۱۳۷
گر بود از پیشگه دستورئی
۱۳۸
نیست جانم را ز شرحش دورئی
۱۳۹
لیک شرح آن بخود دادن خطاست
۱۴۰
گر بود اذنی از آن حضرت رواست
۱۴۱
شرح دادم این سفر باری تمام
۱۴۲
تادگر فرمان چه آید والسلام