الحكایة و التمثیل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بود از آن اعرابئی بی توشهٔ
۲
یافته در شوره جائی گوشهٔ
۳
گوشهٔ او جای مشتی عور بود
۴
آب او گه تلخ و گاهی شور بود
۵
در مذلت روزگاری میگذاشت
۶
روز و شب در اضطراری میگذاشت
۷
خشک سالی گشت و قحطی آشکار
۸
مرد شد از ناتوانی بی قرار
۹
شد ز شورستان برون جائی دگر
۱۰
تا رسید آخر به آبی چون شکر
۱۱
چون بدید آن آب خوش مرد سلیم
۱۲
گفت بیشک هست این آب نعیم
۱۳
آب دنیا تلخ و زشت آید پدید
۱۴
آب شیرین از بهشت آید پدید
۱۵
حق تعالی از پس چندین بلا
۱۶
کرد روزی این چنین آبی مرا
۱۷
روی آن دارد کزین آب روان
۱۸
پر کنم مشکی و برخیزم دوان
۱۹
مشک بر گردن رهی بیرون برم
۲۰
تحفه سازم پس بر مأمون برم
۲۱
بیشکم مأمون ازین آب لطیف
۲۲
خلعتی بخشد چو آب من شریف
۲۳
مشک چون پر کرد و پیش آورد راه
۲۴
همچنان میرفت تا نزدیک شاه
۲۵
بازگشته بود مأمون از شکار
۲۶
چون بدیدش گفت برگو تا چه کار
۲۷
گفت آوردستم از خلد برین
۲۸
تحفهٔ بهر امیرالمؤمنین
۲۹
گفت چیست آن تحفهٔ نیکوسرشت
۳۰
گفت ماءالجنه آبی از بهشت
۳۱
این بگفت و مشک پیش آورد باز
۳۲
در زمان مأمون بجای آورد راز
۳۳
از فراست حال او معلوم کرد
۳۴
می نیارستش ز خود محروم کرد
۳۵
چون چشید آن آب گرم و بوی ناک
۳۶
گفت احسنت اینت زیبا آب پاک
۳۷
هست این آب بهشت اکنون بخواه
۳۸
تا چه میباید ترا از پادشاه
۳۹
گفت هستم از زمین شوره دار
۴۰
آب او تلخ و هوای او غبار
۴۱
هم طراوت برده از خاکش سموم
۴۲
هم شده ازتفت سنگ او چو موم
۴۳
در قبیله اوفتاده فاقهٔ
۴۴
هیچکس را نه بزی نه ناقهٔ
۴۵
خشک سالی گشته کلی آشکار
۴۶
جملهٔمردم شده مردار خوار
۴۷
حال خود با تو بگفتم جمله راست
۴۸
چون شدی واقف کنون فرمان تراست
۴۹
ریخت مأمون آن زمانش در کنار
۵۰
بر سر آن جمع دیناری هزار
۵۱
گفت بستان زر بشرط آنکه راه
۵۲
پیش گیری زود هم زینجایگاه
۵۳
بی توقف بازگردی این زمان
۵۴
زانکه نیست اینجا ترا بودن امان
۵۵
زر ستد آن مرد و حالی بازگشت
۵۶
با خلیفه سایلی همراز گشت
۵۷
گفت برگوی ای امیرالمؤمنین
۵۸
کز چه تعجیلش همی کردی چنین
۵۹
گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه
۶۰
آب دیدی در فرات اینجایگاه
۶۱
از زلال خود شدی حالی خجل
۶۲
بازگشتی از بر ما تنگ دل
۶۳
عکس آن خجلت رسیدی تا بماه
۶۴
آینهٔانعام ما کردی سیاه
۶۵
او وسیلت جست سوی ما زدور
۶۶
چون کنم از خجلتش از خود نفور
۶۷
او بوسع خویش کار خویش کرد
۶۸
من توانم مکرمت زو بیش کرد
۶۹
چون شدم از حال او آگاه من
۷۰
باز گردانیدمش از راه من
۷۱
حرف انعام و نکوکاری نگر
۷۲
هم سخاوت هم وفاداری نگر
۷۳
این چنین جودی که جان عالمیست
۷۴
در بر جود تو یارب شبنمیست
۷۵
چون تو دادی این کرم آن بنده را
۷۶
از کرم برگیر این افکنده را
۷۷
چون زشورستان دنیا میرسم
۷۸
وز سموم صد تمنا میرسم
۷۹
روزگار خشک سال طاعتست
۸۰
این همه وقتیست نه این ساعتست
۸۱
از همه خشک و تر این درویش تو
۸۲
اشک میآرد بتحفه پیش تو
۸۳
ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش
۸۴
همچو اعرابی کنم پرمشک خویش
۸۵
پس بگردن برنهم آن مشک را
۸۶
بو که نقدی بخشیم این اشک را
۸۷
آمدم از دور جائی دل دو نیم
۸۸
نقد رحمت خواهم از تو ای کریم
۸۹
گر چه هستم از معاصی اهل تیغ
۹۰
رحمت خود را مدار از من دریغ
۹۱
ای جهانی جان و دل حیران تو
۹۲
صد هزاران عقل سرگردان تو
۹۳
گوئیا سرگشتگی داری تو دوست
۹۴
کاسمان از گشتگی تو دو توست
۹۵
ای دلم هر دم ز تو آغشتهتر
۹۶
هر زمانم بیش کن سرگشتهتر
۹۷
عقل وجان را جست و جوی تو خوشست
۹۸
در دو عالم گفت و گوی تو خوشست
۹۹
در تحیر ماندهام در کار خویش
۱۰۰
می بمیرم از غم بسیار خویش
۱۰۱
نیست در عالم ز من بیخویشتر
۱۰۲
هر زمانم کم گرفتن بیشتر
۱۰۳
پای و سر شد محو فرسنگ مرا
۱۰۴
غم فراخ آمد دل تنگ مرا
۱۰۵
یک شبم صد تحفه افزون میرسد
۱۰۶
یک شبم گر میرسد خون میرسد
۱۰۷
گاه شادی گاه یا ربها مراست
۱۰۸
این تفاوت بین که در شبها مراست
۱۰۹
گه پر و بالی ز جائی میزنم
۱۱۰
گاه بیخود دست و پائی میزنم
۱۱۱
گاه میسوزم ز بیم زمهریر
۱۱۲
گه شوم افسرده ازخوف سعیر
۱۱۳
گاه مینازم ز سودای بهشت
۱۱۴
گاه مییازم بسر سرنوشت
۱۱۵
گه ز نار آزاد گردم گه ز نور
۱۱۶
گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور
۱۱۷
گه نماید هر دو کونم مختصر
۱۱۸
گه شوم از یک سخن زیر و زبر
۱۱۹
میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ
۱۲۰
دست من گیری و انگاری که هیچ
