شرحی از حکایت سلطان محمود با شیخ لقمان سرخسی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بود سلطانی ورا محمود نام
۲
هم بوقتش بود عالم بانظام
۳
عادل بر حق بد آن سلطان دین
۴
بت شکن در سومنات و هند و چین
۵
عمر خود اندر غزا بگذاشته
۶
کام خود را از غذا برداشته
۷
سالها درجنگ کفار لعین
۸
بود او کی خسرو روی زمین
۹
این جهان آراسته از عدل و داد
۱۰
آن فریدون زمان چون کیقباد
۱۱
صدهزاران بت پرست غلمان شده
۱۲
ملک توران هم از او ویران شده
۱۳
بتکده از تیغ او زیر و زبر
۱۴
چه به چین و چه به هند و چه بکر
۱۵
غلغلی افتاده از وی در جهان
۱۶
قیصران عصر را نبود چنان
۱۷
شهرهای منکران کرده خراب
۱۸
کافران را دل شده ازوی کباب
۱۹
روز و شب در طاعت جبار بود
۲۰
دشمن کیش و بت و زنار بود
۲۱
دیرها کرده خراب اندر جهان
۲۲
از برای دین احمد(ص) آن زمان
۲۳
در طریق دین احمد فرد بود
۲۴
صادق دین بود صاحب درد بود
۲۵
دائماً در راه حق کوشیده بود
۲۶
او شراب از دین حق نوشیده بود
۲۷
صوفی صادق بر آن شاه جهان
۲۸
صادق و عاشق بد آن فخر زمان
۲۹
جان او پرگوهر توحید بود
۳۰
از ره تحقیق بیتقلید بود
۳۱
دائماً در ذکر و فکر و معرفت
۳۲
حاصل او بود در دین این صفت
۳۳
شرع احمد را به جان کرده قبول
۳۴
راه شرع او گرفته از اصول
۳۵
دائماً در عدل و در داد آمده
۳۶
مؤمنان جمله از او شاد آمده
۳۷
خلق عالم از سخای وی همی
۳۸
بود خوشدل زان نبد یکدم غمی
۳۹
دائماً جویان مردان خدا
۴۰
دشمن نفس بد و کبر و هوا
۴۱
شب شدی از خانه بیرون آمدی
۴۲
در طلب چون مست و مجنون آمدی
۴۳
یک شبی در علم دین تکرار کرد
۴۴
عشق حق اندر دل او کار کرد
۴۵
سر برهنه پا برهنه شد برون
۴۶
نی برسمی هر زمان آن ذوفنون
۴۷
ناگهی افتاد در ویرانهٔ
۴۸
دید آنجا بیدلی دیوانهٔ
۴۹
پس سلامش کرد و گفت ای پیر راه
۵۰
حاجتی دارم بدرگاه اله
۵۱
حاجت ما را بخواه ازکردگار
۵۲
در تو میبینم که هستی مرد کار
۵۳
پس زبان بگشاد پیر بیقرار
۵۴
گفت ای محمود از حق شرم دار
۵۵
ملک و مال و تخت خواهی در جهان
۵۶
کی شوی تو از گروه صوفیان
۵۷
با غلامان لطیف و تخت زر
۵۸
کی شوی از راه معنی با خبر
۵۹
با سپاه و لشکر و طبل و علم
۶۰
کی رسی در خوان وصل ذوالکرم
۶۱
باخواتین و ظریف و خان و مان
۶۲
کی رسی در زمرهٔ صاحبدلان
۶۳
با دواج و تاج و شمشیر و کمر
۶۴
کی شوی در معرفت صاحب نظر
۶۵
با سرا و ملک و کشت و کار و بار
۶۶
کی شوی در راه عرفان مردکار
۶۷
با سلاح و اسب و با گنج و گهر
۶۸
کی رسی در وصل حق ای بیبصر
۶۹
با سواران دلیر و کر و فر
۷۰
کی رسی در راه مردان ای پسر
۷۱
باحکیمان و ندیمان جهان
۷۲
کی رسی اندر طریق عاشقان
۷۳
با مراد نفس خود خو کردهٔ
۷۴
لاجرم در صد هزاران پردهٔ
۷۵
صدهزاران پرده اندر پیش و پس
۷۶
کی ترا بوئی رسد ای هیچکس
۷۷
پردهها را اول از خود دور کن
۷۸
و آنگهی برخیز و ره پر نور کن
۷۹
رو زِ نور عشق شمعی بر فروز
۸۰
پردهها با آتش دردت بسوز
۸۱
چون بسوزی پردهها را ای قباد
۸۲
آن زمان گردی ز وصل مارشاد
۸۳
چون ترا پیدا شود آن بحر نور
۸۴
هر دو عالم در دلت گردد نفور
۸۵
پادشاهی و بزرگی و جهان
۸۶
مختصر گردد به پیشت آن زمان
۸۷
این سپاه و کشور وملک وحشم
۸۸
در نیابد پیش چشمت یک غنم
۸۹
این غلامان ظریف و ماهروی
۹۰
جمله را بینی خسیس و زشت روی
۹۱
این سرا و باغ چون زندان شود
۹۲
سود این عالم ترا خسران شود
۹۳
این زر و املاک و گنج بیشمار
۹۴
جملگی پیش تو گردد همچو مار
۹۵
این کلاه و این قبا و این کمر
۹۶
جمله در پیش تو گردد مختصر
۹۷
این کنیزان را که میبینی به ناز
۹۸
جمله در پیشت نماند چون پیاز
۹۹
از هوای این جهان بیرون شوی
۱۰۰
بر طریق عاشقان مجنون شوی
۱۰۱
ترک گیری لذت دنیا به کل
۱۰۲
پس برون آئی تو از پندار و ذل
۱۰۳
در ره معشوق خود صادق شوی
۱۰۴
آن زمان در عشق او لایق شوی
۱۰۵
سر بسر تو درد گردی ای جوان
۱۰۶
چون نماند غیر رستی از میان
۱۰۷
محو گردی فانی مطلق شوی
۱۰۸
وانگهی در عشق مستغرق شوی
۱۰۹
چون نماند از وجود تو اثر
۱۱۰
آن زمان از راه حق یابی خبر
۱۱۱
چون ز خود فانی شوی باقی شوی
۱۱۲
آن زمان عین خدا دانی شوی
۱۱۳
وارهی از ننگ و نام خویشتن
۱۱۴
بیشکی گردی تو آن دم بت شکن
۱۱۵
بت چو بشکستی شود گنجت عیان
۱۱۶
برخوری از گنج وصل جاودان
۱۱۷
بت چو بشکستی حجاب از پیشرفت
۱۱۸
عشق آمد راه دین و کیش رفت
۱۱۹
بت چو بشکستی شوی مرد خدا
۱۲۰
وارهی تو از طریق ماجرا
۱۲۱
بت چو بشکستی برستی زینجهان
۱۲۲
میخرامی در جهان جاودان
۱۲۳
بت چو بشکستی ببر زین خاکدان
۱۲۴
سیر میکن در فضای لامکان
۱۲۵
بت چو بشکستی بمنزلگه رسی
۱۲۶
هم بقرب حضرت الله رسی
۱۲۷
بت شکستی همچو ابراهیم حق
۱۲۸
چون ز همراهان خود گیری سبق
۱۲۹
چونکه ابراهیم یکتا گشت و فرد
۱۳۰
زان سبب بتها شکست آن نیک مرد
۱۳۱
این جهان پرهوس بتخانه دان
۱۳۲
همچو ابراهیم بشکن بت عیان
۱۳۳
چون علی بت نیز در کعبه شکن
۱۳۴
تا بهبینی تو جهان ذوالمنن
۱۳۵
کعبه را تو دل بدان ای با بصر
۱۳۶
تا شوی از راه معنی با خبر
۱۳۷
این خیال با هوس را بت بدان
۱۳۸
بشکن این بتها و رو در لامکان
۱۳۹
چونکه محمود این سخنهای بلند
۱۴۰
بشنوید از وی برونشد مستمند
۱۴۱
آتشی در جان او افتاد سخت
۱۴۲
وارهید از ننگ و نام و تاج و تخت
۱۴۳
گفت ای پیر شریف پیشوا
۱۴۴
وی حبیب مصطفی و مرتضی
۱۴۵
ای تو سلطان همه عالم یقین
۱۴۶
وی تو برهان خدای عالمین
۱۴۷
ای تو قطب اولیا و انبیاء
۱۴۸
پیر عالم محرم خاص خدا
۱۴۹
ای تو پیر سالکان در هر طریق
۱۵۰
رهنمای مؤمنان در هر فریق
۱۵۱
ای تو سلطان و همه عالم حشم
۱۵۲
وی تو چوپان و همه عالم غنم
۱۵۳
ای تو سر خیل بزرگان جهان
۱۵۴
خلق عالم از وجودت بینشان
۱۵۵
ای جنید وقت و شبلی زمان
۱۵۶
با یزید بر مزید خورده دان
۱۵۷
ای تو پیر راهرو در معرفت
۱۵۸
ذات تو برتر ز وصف است و صفت
۱۵۹
ای تو مرد عشق وحدت آمده
۱۶۰
از ره معنی بعزت آمده
۱۶۱
ای تو مرد پاکباز با صفا
۱۶۲
صادقان را رهنما و پیشوا
۱۶۳
ای تو حکمت از خدا آموخته
۱۶۴
حکمتی هر دو جهان را سوخته
۱۶۵
ای تو توحید خدا کرده بیان
۱۶۶
از ره توحید داده صدنشان
۱۶۷
ای ترا علم لدنی داده حق
۱۶۸
در علوم مصطفی خوانده سبق
۱۶۹
ای تو فخر پیشوایان جهان
۱۷۰
در تو گنجی بینهایت این زمان
۱۷۱
ای توسالار سلوک عاشقان
۱۷۲
وی تو غمخوار دل صاحب دلان
۱۷۳
ای کمر بسته تو در ره مردوار
۱۷۴
همچو منصور آمده در پای دار
۱۷۵
ای چو ابراهیم ادهم کهنهپوش
۱۷۶
همچو بصری بادهٔ حق کرده نوش
۱۷۷
در ره حق وحدت کل یافته
۱۷۸
عاشقان حق ز تو مل یافته
۱۷۹
از خودی خود به کل فانی شده
۱۸۰
در بقای حق به حق باقی شده
۱۸۱
در مقام ترک و تجرید آمده
۱۸۲
در رموز عین توحید آمده
۱۸۳
بر سریر سلطنت سلطان شده
۱۸۴
وانگهی در عالم عرفان شده
۱۸۵
صوفیان طالبان با وفا
۱۸۶
از تو یابند هر زمان صدق وصفا
۱۸۷
هر دو عالم در وجودت قطرهٔ
۱۸۸
عرش و کرسی پیش جودت ذرهٔ
۱۸۹
هشت جنت سوخته از هیبتت
۱۹۰
هفت دوزخ یخ شده از حیرتت
۱۹۱
این جهان و آن جهان خواهان تو
۱۹۲
امشبی من آمدم مهمان تو
۱۹۳
اکرم الضیف است بر قول رسول
۱۹۴
امشبی ما را بلطفت کن قبول
۱۹۵
گفت اهلا مرحباً شاه آمدی
۱۹۶
در ره عشاق همراه آمدی
۱۹۷
بعد از آن سلطان بگفتش ای همام
۱۹۸
از کجائی و مرا بر گوی نام
۱۹۹
گفت لقمان سرخسی نام ما است
۲۰۰
گنج وحدت در دل ویران ما است
۲۰۱
گفت سلطان که مرا معلوم بود
۲۰۲
که تو لقمانی باسم ای بحر جود
۲۰۳
لیک ترسیدم ز وقتت پیر راه
۲۰۴
زان نگفتم نام تو این جایگاه
۲۰۵
حمدلله که بدیدم روی شیخ
۲۰۶
آمدم ناخوانده من هم سوی شیخ
۲۰۷
شیخ آنجا آمد و ما بیخبر
۲۰۸
از قدوم شیخ بینا شد نظر
۲۰۹
بعد از آنش گفت چون رای اوفتاد
۲۱۰
شیخ اینجا آمد و گشتیم شاد
۲۱۱
شیخ گفتش بود مردی بیقرار
۲۱۲
بود در عشق خدای کامکار
۲۱۳
از ره توحید برخوردار بود
۲۱۴
صاحب سر بود و مرد کار بود
۲۱۵
روز و شب در گریه و در آه بود
۲۱۶
محرم حق بود و پیر راه بود
۲۱۷
از طریق عشق در راه ادب
۲۱۸
دائماً بود آن محقق در طلب
۲۱۹
صوفی صادق بد آن مرد یقین
۲۲۰
کامل ناطق بد آن دریای دین
۲۲۱
عاشق صادق بد آن مرد خدا
۲۲۲
واله و شیدا بد آن پیر صفا
۲۲۳
ترک و تجرید بغایت داشت او
۲۲۴
در ره معنی سعادت داشت او
۲۲۵
در ره توحید حق پاک آمده
۲۲۶
در ره تجرید چالاک آمده
۲۲۷
بحر عرفان بود آن مرد خدا
۲۲۸
سر یزدان بود و گنج بیبها
۲۲۹
سر الا الله را دریافته
۲۳۰
لی مع الله را به جان بشتافته
۲۳۱
بود کنزاً گفت کنزاً هم به خود
۲۳۲
محو گشته پیش او هر نیک و بد
۲۳۳
لیس فی جبة روایت کرده او
۲۳۴
هر زمان از بود خود در شستشو
۲۳۵
کوس سبحانی زده هر دم روان
۲۳۶
آن محیط بیکران گنج روان
۲۳۷
او اناالحق آشکارا گفته بود
۲۳۸
دُرّ این اسرار را او سفته بود
۲۳۹
دی برفت از داردنیا آن فقیر
۲۴۰
آن به معنی بس بزرگ و بینظیر
۲۴۱
آمدم من از سرخس اینجایگاه
۲۴۲
از برای آن ولی و مرد راه
۲۴۳
اندر اینجا بد ملازم او مدام
۲۴۴
دائماً از وصل حق اوشاد کام
۲۴۵
من دراینجا آمدم شوریده حال
۲۴۶
دیدم او را رسته کل از قیل و قال
۲۴۷
سر بحسرة بر نهاده رو بحق
۲۴۸
دو ملک در پیش او بادو طبق
۲۴۹
یک ملک ابریق از لؤلؤ پر آب
۲۵۰
بود در دست دگر مشکو گلاب
۲۵۱
و آندگر یک حله را میداد ساز
۲۵۲
از برای آن حبیب پاکباز
۲۵۳
چون بدان آبش بشستن آن ملک
۲۵۴
هم در آن حله که آورد از فلک
۲۵۵
بعد از آن روحانیان آسمان
۲۵۶
جمع گشتند اندر آنجا آن زمان
۲۵۷
پس مرا در پیش کردند از نیاز
۲۵۸
تا که بگذاریم ما بروی نماز
۲۵۹
بعد از آن صندوق سبزش آن زمان
۲۶۰
در نهادند و ببردند آسمان
۲۶۱
آن بزرگی که در آن صندوق رفت
۲۶۲
هم بدان صندوق در عیوق رفت
۲۶۳
ای برادر یک زمانی هوش دار
۲۶۴
قصهٔ مردان حق را گوش دار
۲۶۵
هر که او در کار حق برکار بود
۲۶۶
لاجرم از عشق برخوردار بود
۲۶۷
هرکه عمر خویش را ایثار کرد
۲۶۸
هر دو عالم را فدای یار کرد