عطار · وصلت نامه

در غوغاکردن اهل بغداد بر شیخ منصور رحمةالله و پند دادن مشایخ او را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بار دیگر عالمان جمع آمدند
۲
جمله اندر قصه آن شمع آمدند
۳
صدهزاران خلق در غوغا و شور
۴
بر در زندان دویده از غرور
۵
شبلی آمد آن زمان پیش جنید
۶
گفت شیخا ما درافتادیم قید
۷
خلق عالم جملگی جمع آمدند
۸
کان شه سیفور از زندان برند
۹
تا که بردارش کنند بر چارسو
۱۰
خلق عالم می‌دوند از سو بسو
۱۱
شیخ چون بشنید برخاست آن زمان
۱۲
با مریدان رفت تا زندانیان
۱۳
چون رسید آنجا و خلق بی‌شمار
۱۴
دید آن شیخ بزرگ نامدار
۱۵
گفت ما را یک زمان مهلت دهید
۱۶
بعد از آن هرچه بیایدتان کنید
۱۷
این بگفت و زود در زندان دوید
۱۸
دید آن شه را ز هیبت بر طپید
۱۹
گفت ای منصور کم کن طمطراق
۲۰
چند از این گفت وزبان و از نفاق
۲۱
تا که تو دم می‌زنی همدم نئی
۲۲
تا که موئی ماندئی محرم نئی
۲۳
در خیال خویش دیوانه شدی
۲۴
از حدیث شرع بیگانه شدی
۲۵
این حدیث تو همه دیوانگی است
۲۶
عقل را خود این سخن بیگانگی است
۲۷
آنچه می‌گوئی تو پیغمبر نگفت
۲۸
او در اسرار را هرگز نسفت
۲۹
باز قرآن جمله را شرح و بیان
۳۰
کرد و این سر را نگفت اندر میان
۳۱
پیشوای ما همه چون مصطفی است
۳۲
لاجرم آنچه تو گفتی نارواست
۳۳
اینکه گفتی کفر محض است ای فقیر
۳۴
درگذر از کفر رستی از سعیر
۳۵
بعد از آن منصور گفتش ای پدر
۳۶
از رموز سر مخفی بی‌خبر
۳۷
تو به بند صورتی درماندهٔ
۳۸
کی چنین تو حرف احمد خواندهٔ
۳۹
من رآنی گفت احمد در بیان
۴۰
تو کجا دانی که هستی بی‌نشان
۴۱
لی مع الله گفت احمد از صفا
۴۲
تو کجا دانی که هستی بی‌وفا
۴۳
نحن اقرب گفت رب ذوالجلال
۴۴
تو کجا دانی که هستی در ضلال
۴۵
حق تعالی گفت معکم بر کمال
۴۶
هر که منکر باشد ایمانش زوال
۴۷
تو به صورت همچو کافر بوده
۴۸
سر قرآن را تو منکر بوده
۴۹
خرقهٔ ناموس را پوشیدهٔ
۵۰
در ره سالوس برکوشیدهٔ
۵۱
بت پرستی می‌کنی در زیر دلق
۵۲
می‌نمائی خویش را صوفی به خلق
۵۳
تو سلوک راه از خود کردهٔ
۵۴
لاجرم در صد هزاران پردهٔ
۵۵
دامگاهی کردهٔ این خرقه را
۵۶
می‌فریبی عامهٔ طاغیه را
۵۷
در خودی خود گرفتار آمدی
۵۸
لاجرم در عین پندار آمدی
۵۹
راه تجرید و فنا راه تو نیست
۶۰
رو سخن کم گوی اینجا و مایست
۶۱
رو که در تقلید ماندی مبتلا
۶۲
سر توحید از کجا تو از کجا
۶۳
رو که راه بی‌نشان راه تو نیست
۶۴
عقل تو از راه معنی در شکیست
۶۵
چونکه بشنید این سخن از وی جنید
۶۶
در دلش افتاد زو صد گونه قید
۶۷
پس برون آمد از آنجا همچو باد
۶۸
رفت اندر خلوت خود سر نهاد
۶۹
خواجمان آن دم فغان برداشتند
۷۰
از جنید پاک فتوی خواستند
۷۱
شیخ گفت او را به ظاهر کشتنی است
۷۲
لیک در باطن خدادانه که کیست
۷۳
چون جنید پاک فتوی دادستان
۷۴
خواجگان و جاهلان شد در فغان
۷۵
تا که بر دارش برند منصور را
۷۶
آن حبیب واصل سیفور را
۷۷
شبلی آن دم رفت پیش او نشست
۷۸
گفت ای محبوب حق یزدان پرست
۷۹
سر اسرار خدا کردی عیان
۸۰
این زمان خون توخواهد شد روان
۸۱
سر مگو دیگر عیان ای مرد کار
۸۲
تا نباشی در میان خلق خوار
۸۳
می‌برندت این خسان بی‌قرار
۸۴
تا کنندت ایزمان حالی بدار
۸۵
بعد از آن منصور گفتش ای رفیق
۸۶
من فتادم در تک بحر عمیق
۸۷
محو شد اجزای من کلی بهم
۸۸
فارغم ازخوف و از شادی و غم
۸۹
من نه منصورم تو منصورم مبین
۹۰
از ره توحید حق دورم مبین
۹۱
گنج پنهانم در این جسم آمده
۹۲
بحر اعیانم در این اسم آمده
۹۳
اولین و آخرین من بوده‌ام
۹۴
ظاهرین و باطنین من بوده‌ام
۹۵
سر توحید این زمان پیدا کنم
۹۶
عاشقان را در جهان شیدا کنم
۹۷
از وجود خویشتن فانی شوم
۹۸
در بقای حق بحق باقی شوم
۹۹
بر سر دار آورم این جسم را
۱۰۰
پس به گفتار آورم این اسم را
۱۰۱
تا بدانند عاشقان سوخته
۱۰۲
اسم اعظم را ز جسمم روفته
۱۰۳
من برای جمله عالم آمدم
۱۰۴
لاجرم در نفس آدم آمدم
۱۰۵
من نمودارم به عالم در میان
۱۰۶
وانمایم سر حق را من عیان
۱۰۷
من برای راه عشاق آمدم
۱۰۸
لاجرم زین نفس‌ها طاق آمدم
۱۰۹
من برای راه تحقیق آمدم
۱۱۰
لاجرم در عین تصدیق آمدم
۱۱۱
من برای راه تفرید آمدم
۱۱۲
لاجرم در ترک و تجرید آمدم
۱۱۳
من برای کل اشیاء آمدم
۱۱۴
لاجرم زین جمله پیدا آمدم
۱۱۵
من طریق دین احمد داشتم
۱۱۶
تخم دین در راه احمد کاشتم
۱۱۷
اسب را در راه احمد تاختم
۱۱۸
جان خود در راه احمد باختم
۱۱۹
من شراب از جام احمد خورده‌ام
۱۲۰
گوی را از خلق عالم برده‌ام
۱۲۱
مصطفی شیخ من است در راه دین
۱۲۲
او مرا بنموده است راه یقین
۱۲۳
من از این ره برنگردم شبلیا
۱۲۴
چند داری با من آخر ماجرا
۱۲۵
مهلتی خواهیم این دم از حشر
۱۲۶
تا بدارندم یک امروز دگر
۱۲۷
زانکه ما را هست یاری باصفا
۱۲۸
گنج توحید است آن مرد خدا
۱۲۹
جسم خود در راه حق درباختست
۱۳۰
سر معنی را بجان بشناختست
۱۳۱
کامل است در راه دین مصطفی
۱۳۲
هر دم از حق یافته او صد عطا
۱۳۳
در حقیقت مرشد عالم وی است
۱۳۴
زانکه این دم قطب در عالم وی است
۱۳۵
هست نام او در این عالم کبیر
۱۳۶
سالکان و طالبان را دستگیر
۱۳۷
او ز حال من همی دارد خبر
۱۳۸
می‌رسد اینجا صباحی ای پدر
۱۳۹
او برون آمد ز شیراز این زمان
۱۴۰
صورتش فردا ببینی تو عیان
۱۴۱
چون بیاید آن بزرگ پاکباز
۱۴۲
سرّ خود با او بگویم من به راز
۱۴۳
چون شود واقف ز حالم آن کبار
۱۴۴
بعد از آنم گو ببر در پای دار
۱۴۵
شبلی آنگه گفت ای مردان دین
۱۴۶
مهلتی می‌خواهد این مرد یقین
۱۴۷
می‌رسد فردا یکی شیخ کبیر
۱۴۸
او به معنی و بصورت بی‌نظیر
۱۴۹
شیخ عالم اوست این دم در جهان
۱۵۰
هم کرامات ومقاماتش عیان
۱۵۱
جمله گفتند این زمان بگذاشتیم
۱۵۲
چونکه شیخ آید فغان برداشتیم
۱۵۳
بعد از آن چون روز پیدا شد ز قیر
۱۵۴
در رسید چون شیر آن شیخ کبیر
۱۵۵
چون ببغداد آمد آن شیخ جهان
۱۵۶
رفت پیش شیخ منصور آن زمان
۱۵۷
گفت ای مرد موحد از چه کار
۱۵۸
از برای تو زنند این خلق دار
۱۵۹
سرحق را غیر حق کی پی برد
۱۶۰
هیچ کس دیدی که با خرمی‌خورد
۱۶۱
تو چرا سر خدا با این خسان
۱۶۲
گفتی و دیدی جفا از ناکسان
۱۶۳
تو چرا گفتی انا الحق آشکار
۱۶۴
چون عیان کردی و رفتی پای دار
۱۶۵
گنج مخفی می بد آن سر خدا
۱۶۶
آشکارا کردهٔ این را چرا
۱۶۷
راه توحید عیانی داشتی
۱۶۸
گنج اسرار نهانی داشتی
۱۶۹
قرب پنجه سال بودی باده نوش
۱۷۰
دائماً در راه حق اسرارپوش
۱۷۱
این چه بوده است این زمان رفتی ز هوش
۱۷۲
هر دو عالم کردهٔ پر از خروش
۱۷۳
بعد از آن منصور گفت ای پر هنر
۱۷۴
من چگویم که توداری زینخبر
۱۷۵
بحر معنی بی‌نهایت آمده است
۱۷۶
بیشکی بیحد و غایت آمده است
۱۷۷
تو نمی‌دانی که این بحر صفا
۱۷۸
هر زمانی می برآرد موجها
۱۷۹
کمترین موجش اناالحق آمده است
۱۸۰
حق حق است و حق مطلق آمده است
۱۸۱
سر توحید این زمان شد آشکار
۱۸۲
گو برندم این خسان در پای دار
۱۸۳
گر ز تو فتوی بخواهند هم بده
۱۸۴
منّتی هم این زمان بر من بنه
۱۸۵
شیخ گفتش آنچه گفتی نارواست
۱۸۶
من همی دانم که ذات تو خداست
۱۸۷
چون دهم از جهل و شرک و از گمان
۱۸۸
من عیان دیدم خدا را این زمان
۱۸۹
گفت منصورش بگو ازگفت ما
۱۹۰
کاین چنین گفتست آن مرد خدا
۱۹۱
کشتن او را واجب آید این زمان
۱۹۲
در شریعت زود باش ای خواجمان
۱۹۳
بعد از آن آمد برون شیخ کبیر
۱۹۴
آن بزرگ دین و آن بدر منیر
۱۹۵
خلق عالم جمله پیش او شدند
۱۹۶
تا که فتوی را از او هم بستدند
۱۹۷
شیخ گفت ای مردمان منصور گفت
۱۹۸
قتل بر من گشت این ساعت درست
۱۹۹
در طریق اهل ظاهر گشتنی است
۲۰۰
لیک در باطن خداداند که کیست
۲۰۱
خواجمان آن دم فغان برداشتند
۲۰۲
پس طناب دار را آراستند
۲۰۳
بعد از آنش آوریدند پای دار
۲۰۴
بود آنجا خلق عالم بی‌شمار
۲۰۵
جملهٔ شیخان همه حاضر بدند
۲۰۶
سالکان و واصلان ناظر بدند
۲۰۷
خواجمان حاضر بدند وجاهلان
۲۰۸
عامه خود بسیار بودند چون خران
۲۰۹
بس عجب روزی بد آن روز ای پدر
۲۱۰
روز محشر بود گوئی سر بسر
۲۱۱
در میان حلاج ایستاده بپا
۲۱۲
همچو شیران در میان بیشه‌ها
۲۱۳
هیچ وی را خوف نی و ترس نی
۲۱۴
هم زوصلش شم هر یک درنمی
۲۱۵
زد اناالحق آن زمان و شد نهان
۲۱۶
خلق عالم را همه لرزید جان
۲۱۷
سالکان آندم ز خود فانی شدند
۲۱۸
واصلان در عین خود دانی شدند
۲۱۹
صوفیان را تن از آن بگداخته
۲۲۰
عارفان را جان و دل شد کاسته
۲۲۱
زاهدان از زهد بیرون آمدند
۲۲۲
ترک خود کردند و پرخون آمدند
۲۲۳
خواجمان آن دم فغان برداشتند
۲۲۴
عامه را بر صوفیان بگماشتند
۲۲۵
جمله گفتند شیخکان با اتفاق
۲۲۶
جمله در راه محمد گشته عاق
۲۲۷
چونکه منصورش بدید آنجا چنان
۲۲۸
گفت اینک بر شدم بر دارتان
۲۲۹
دست زد اندر رسن آن مرد کار
۲۳۰
پای زد بر نردبان برشد به دار
۲۳۱
برسردارآمد آن مرد خدا
۲۳۲
هر زمان می‌زد اناالحق برملا
۲۳۳
آن سگانی که بر او می‌تاختند
۲۳۴
سنگهای بروی همی انداختند
۲۳۵
بار دیگر این اناالحق ساز داد
۲۳۶
جملهٔ عالم باو آواز داد
۲۳۷
خلق عالم آن زمان بی‌خود شدند
۲۳۸
بی‌خبر آنجا اناالحق می‌زدند
۲۳۹
سنگ و خشت و رشته اندر گیر ودار
۲۴۰
می‌زدند آنجا اناالحق آشکار
۲۴۱
مفسدی بر رفت و دست او برید
۲۴۲
آن زمان از دست او خون می‌چکید
۲۴۳
بر زمین نقش اناالحق آشکار
۲۴۴
این چه سر است این چه عشقست این چه کار
۲۴۵
او فرو مالید دست خود برو
۲۴۶
گفت مردان را ز خونست آبرو
۲۴۷
پس به ساعد نیز در مالید دست
۲۴۸
خوش نشاطی کرد و غم را در ببست
۲۴۹
شبلیش گفتا از این چه دیده‌ای
۲۵۰
دست بر رویت چرامالیده‌ای
۲۵۱
گفت این دم می‌گذارم من نماز
۲۵۲
پس وضو سازم به خون ای پاکباز
۲۵۳
کین نماز عشق را اینجا وضو
۲۵۴
راست ناید جز به خون ای راز جو
۲۵۵
بعد از آن شبلی بگفت ای مرد کار
۲۵۶
از تصوف این زمان رمزی بیار
۲۵۷
گفت کمتر اینکه می‌بینی یقین
۲۵۸
تا ترا در راه حق باشد یقین
۲۵۹
بار دیگر گفت ای صاحب نظر
۲۶۰
از طریق عشق ما را ده خبر
۲۶۱
گفت عشق اینجا بود گردن زدن
۲۶۲
بعد از آن در غیر حق آتش زدن
۲۶۳
این بگفت وهمچنین شد حال او
۲۶۴
منتشر شد درجهان احوال او
۲۶۵
بعد از آنش سر بریدند از جفا
۲۶۶
خواجمان و جاهلان بی‌وفا
۲۶۷
چون بریدند رأس آن مرد کبار
۲۶۸
خوش اناالحق می‌زد آن سر آشکار
۲۶۹
بعد از آنش سوختند آن جاهلان
۲۷۰
خاک او بر باد دادند آن زمان
۲۷۱
خاک او را باد در آب آورید
۲۷۲
خاک او بر آب شد الله پدید
۲۷۳
در نگر ای عارف صاحب نظر
۲۷۴
تا که مردان را چها آمد بسر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.