عطار · عطار

فتوت نامه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا! ای هوشمند خوب کردار
۲
بگویم با تو رمزی چند ز اسرار
۳
چو دانش داری و هستی خردمند
۴
بیاموز از فتوت نکتهای چند
۵
که تادر راه مردان ره دهندت
۶
کلاه سروری بر سر نهندت
۷
اگر خواهی شنیدن گوش کن باز
۸
زمانی باش با ما محرم راز
۹
چنین گفتند پیران مقدم
۱۰
که از مردی زدندی در میان دم
۱۱
که: هفتاد و دو شد شرط فتوت
۱۲
یکی زان شرطها باشد مروت
۱۳
بگویم با تو یک یک جملهٔ راز
۱۴
که تا چشمت بدین معنی شود باز
۱۵
نخستین، راستی را پیشه کردن
۱۶
چو نیکان از بدی اندیشه کردن
۱۷
همه کس را بیاری داشتن دوست
۱۸
نگفتن: آن یکی مغز و دگر پوست
۱۹
ز بند نفس بد، آزاد بودن
۲۰
همیشه پاک باید چشم و دامن
۲۱
اگر اهل فتوت را وفا نیست
۲۲
همه کارش به جز روی و ریا نیست
۲۳
کسی،کو را جوانمردیست در تن
۲۴
ببخشاید دلش بر دوست و دشمن
۲۵
بهر کس خواستی میباید آنت
۲۶
اگر خواهی بخود، نبود زیانت
۲۷
مکن بدبا کسی کو باتو بدکرد
۲۸
تو نیکی کن، اگر هستی جوانمرد
۲۹
زبان را در بدی گفتن میآموز
۳۰
پشیمانی خوری تو هم یکی روز
۳۱
ترا آنگه به آید مردی و زور
۳۲
که بینی خویشتن را کمتر ازمور
۳۳
مگو هرگز که: خواهم کردن اینکار
۳۴
اگر دستت دهد میکن بکردار
۳۵
کسی کو را بخشم اندر رضانیست
۳۶
فتوت درجهان او را روا نیست
۳۷
فتوت دار چون باشد دلازار
۳۸
نباشد در جهانش هیچ کس یار
۳۹
درین ره خویشتن بینی نگنجد
۴۰
بجز خاکی و مسکینی نگنجد
۴۱
فتوت ای برادر، بردباریست
۴۲
نه گرمی ستیزه، بلکه زاریست
۴۳
بده نان، تا برآید نامت،ای دوست
۴۴
چو خوشتر درجهان ازنام نیکوست؟
۴۵
زبان ودل یکی کن با همه کس
۴۶
چنان کز پیش باشی، باش از پس
۴۷
مکن چیزی،که دیدن را نشاید
۴۸
اگر گویی شنیدن را نشاید
۴۹
چو اندر طبع بسیاری نداری
۵۰
مزن دم از طریق بردباری
۵۱
طریق پارسایی ورز مادام
۵۲
که نیکو نیست فاسق را سرانجام
۵۳
مکن با هیچکس تزویر و دستان
۵۴
که حیلت نیست کار زیردستان
۵۵
درون را پاک دار از کین مردم
۵۶
که کین داری نشد آیین مردم
۵۷
چو خواندندت برو، زنهار میپیچ
۵۸
ورت هم بیم جان باشد،مگو هیچ
۵۹
بجان گر با زمانی اندرین راه
۶۰
نباشد از فتوت جانت آگاه
۶۱
دماغ از کبر خالی دار پیوست
۶۲
ز شیطانی چه گیری عذر بردست؟
۶۳
تواضع کن، تواضع، برخلایق
۶۴
تکبر جز خدا را نیست لایق
۶۵
تکبر خیرگی خود را مرنجان
۶۶
که افزونی جسمست کاهش جان
۶۷
سخن نرم و لطیف و تازه میگوی
۶۸
نه بیرون از حد و اندازه میگوی
۶۹
مگو راز دلت با هر کسی باز
۷۰
که در دنیا نیابی محرم راز
۷۱
حسد را بر فتوت ره نباشد
۷۲
حسود از راه حق آگه نباشد
۷۳
اخی را چون طمع باشد بفرزند؟
۷۴
ببر، زنهار، از وی مهر و پیوند
۷۵
اگر گفتی ز روی، آنرا بجا آر
۷۶
وگر خود میرود سر بر سردار
۷۷
بخود هرگز مرو راه فتوت
۷۸
بخود رفتن کجا باشد مروت؟
۷۹
ریاضت کش، که مرد نفس پرور
۸۰
بود از گاو و خر بسیار کمتر
۸۱
مرو ناخوانده، تا خواری نبینی
۸۲
چو رفتی جز جگر خواری نبینی
۸۳
بچشم شهوت اندر دوست منگر
۸۴
که دشمن کام گردی، ای برادر
۸۵
ز کج بینان فتوت راست ناید
۸۶
که کج بینی فتوت را نشاید
۸۷
بکام خود منه زنهار! یک گام
۸۸
که ایمن نیست دایم مرد خودکام
۸۹
مروت کن تو با اهل زمانه
۹۰
که تا نامت بماند جاودانه
۹۱
هزاران تربیت گر هست اخی را
۹۲
ندارد دوست زیشان جز سخی را
۹۳
مدارا کن تو با پیران مسکین
۹۴
ببخشا بر جوانان بد آیین
۹۵
مزن لاف ای پسر، بادوست و دشمن
۹۶
که باشد مرد لافی کمتر از زن
۹۷
فتوت چیست؟ داد خلق دادن
۹۸
بپای دستگیری ایستادن
۹۹
هر آن کس، کو بخود مغرور باشد
۱۰۰
بفرسنگ از مروت دور باشد
۱۰۱
ادب را گوش دار اندر همه جای
۱۰۲
مکن بابی ادب هرگز محابای
۱۰۳
بخدمت میتوان این ره بریدن
۱۰۴
بدین چوگان توان گویی ربودن
۱۰۵
بعزت باش، تا خواری نبینی
۱۰۶
چو یاری کردی اغیاری نبینی
۱۰۷
گر آید از درت سیلاب خون باز
۱۰۸
بپوشانش درون پرده راز
۱۰۹
مبر نام کسی جز با نکویی
۱۱۰
اگر اندر فتوت نام جویی
۱۱۱
بعصیان در میفکن خویشتن را
۱۱۲
مجو آخر بلای جان و تن را
۱۱۳
هوای نفس خودبشکن، خدا را
۱۱۴
مده ره پیش خود صاحب هوارا
۱۱۵
چنان کن تربیت پیرو جوان را
۱۱۶
که خجلت برنیفتد این و آن را
۱۱۷
نصیحت در نهانی بهتر آید
۱۱۸
گره از جان و بند ازدل گشاید
۱۱۹
لباس خود مده هر ناسزا را
۱۲۰
بگوش جان شنو این ماجرا را
۱۲۱
میان تربیت زان روی میبند
۱۲۲
که باشد در کنارت همچو فرزند
۱۲۳
فتوت جوی، گر دارد قناعت
۱۲۴
همه عالم برند ازوی بضاعت
۱۲۵
بطاعت کوش، تا دیندارگردی
۱۲۶
که بی دین را نزیبد لاف مردی
۱۲۷
پرستش کن خدای جاودان را
۱۲۸
مطیع امر کن تن را و جان را
۱۲۹
قدم اندر طریق نیستی زن
۱۳۰
که هستی بر نمیآیی ازین فن
۱۳۱
چوسختی پیشت آید کن صبوری
۱۳۲
در آن حالت مکن از صبر دوری
۱۳۳
بنعمت در،همی کن شکر یزدان
۱۳۴
چو محنت در رسد صبرست درمان
۱۳۵
چو مهمان در رسد شیرین زبان شو
۱۳۶
بصد الطاف پیش میهمان شو
۱۳۷
تکلف از میان بردار و از پیش
۱۳۸
بیاور آنچه داری از کم و بیش
۱۳۹
باحسان و کرم دلها بدست آر
۱۴۰
کزین بهتر نباشد در جهان کار
۱۴۱
چو احسان از تو خواهد مرد هشیار
۱۴۲
چو مردان راه خود چالاک بسپار
۱۴۳
اگر شکرانهای گوید مگو: کی؟
۱۴۴
بباید گشتنت تسلیم دروی
۱۴۵
فتوت دار چون شمعست در جمع
۱۴۶
از آن سوزد میان جمع چون شمع
۱۴۷
ترا با عشق باید صبر همراه
۱۴۸
که تاگردی از این احوال آگاه
۱۴۹
بگفتار این سخنها راست ناید
۱۵۰
ترا گفتار با کردار باید
۱۵۱
چو چشمت روی آن هستی ببیند
۱۵۲
سخنهای منت، در جان نشیند
۱۵۳
مکن زنهار! ازین معنی فراموش
۱۵۴
همی کن پند من چون حلقه در گوش
۱۵۵
گر این معنی بجا آری، ترا به
۱۵۶
بشرط این راه بسپاری، ترا به
۱۵۷
اگر خواهی که این معنی بدانی
۱۵۸
فتوت نامهٔ عطار خوانی
۱۵۹
خدا یار تو باشد در دو عالم
۱۶۰
چه مردانه درین ره میزنی دم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.