Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فیض کاشانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۱۴۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوست
۲
جان باستقبالش آمد آنکه جان ماوای اوست
۳
مژدگانی ده قدومش را که اینک میرسد
۴
آنکه جان مست شراب عشق روح افزای اوست
۵
اینک آمد تا که در جان و دل من جا کند
۶
آنکه هم جان جای او پیوست هم دل جای اوست
۷
اینک آمد آنکه هر جا سرو قدی ماهروی
۸
هر چه دارد از نکوئی جمله از بالای اوست
۹
اینک آمد آنکه جانرا مست چشم مست کرد
۱۰
آنکه دلها خسته مژگان بی پروای اوست
۱۱
اینک آمد تا نوازد خاطر هر خستهٔ
۱۲
کو دلش صفرای او در سرش سودای اوست
۱۳
اینک آمد تا بریزد جام می در جان و دل
۱۴
آنکه در سرها خمار از ساغر و مبنای اوست
۱۵
اینک آمد ساقی راواق صهبای الست
۱۶
آنکه هر جا مستی ازنشأه صهبای اوست
۱۷
در دل هر عاشقی تابی زمهر روی او
۱۸
در سر هر بیدلی شوری ز استغنای اوست
۱۹
نالهای زار ما بر بوی گلزار ویست
۲۰
داغهای سینهٔ ما سایهٔ گلهای اوست
۲۱
خیز و استقبال کن بس جان و دل درپای ریز
۲۲
آنکه را جان و دل و تن منزل و ماوای اوست
۲۳
فیض خامش کن که نتوانی زوصفش دم مزن
۲۴
آنچه گفتی هم کفی از موجه دریای اوست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.