غزل شمارهٔ ۱۵۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سرکرده ایم پا بره جستجوی دوست
۲
کو رهبری که راه نماید بکوی دوست
۳
از بی نشان نشان ندهد غیر بی نشان
۴
خود بی نشان شویم پی جستجوی دوست
۵
با پای او مگر بسپاریم راه او
۶
ورنه بخویشتن نتوان شد بکوی دوست
۷
هر چند میرویم بجائی نمیرسیم
۸
کو جذبه عنایتی از لطف خوی دوست
۹
بوئی زکوی دوست گر آید بسوی ما
۱۰
در یکنفس زخویش توان شد بسوی دوست
۱۱
چل سال راه رفتی و در گام اولی
۱۲
ای فیض هیچ شرم نداری زروی دوست
۱۳
تا چند مست باشی تو از باده هوس
۱۴
یکجرعه هم بنوش زجام و سبوی دوست