غزل شمارهٔ ۱۷۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عاشقانرا در بهشت آرام نیست
۲
عشقبازی کار هر خود کام نیست
۳
پختهٔ باید بلای عشق را
۴
کار این سودا پزان خام نیست
۵
چارهٔ عاشق همین بیچارگیست
۶
همدمش جز بخت نافرجام نیست
۷
کام نتوان یافتن در راه عشق
۸
غیر ناکامی درین ره کام نیست
۹
دست باید داشتن از ننگ و نام
۱۰
عشق را عاری چو ننک و نام نیست
۱۱
زین شب و روز مکرر دل گرفت
۱۲
ایخوش آنجائی که صبح و شام نیست
۱۳
خوبتر از خال و زلف دلبران
۱۴
دانهٔ مردم ربا و دام نیست
۱۵
آبروی نیکوان دلدار ماست
۱۶
لیک با این خاک شینان رام نیست
۱۷
تا وصالش دست ندهد فیض را
۱۸
این دل سرگشته را آرام نیست