غزل شمارهٔ ۱۹۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر آنچه بود ندارد وجود اوست عبث
۲
چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث
۳
به بزم نغمه سرایان چو کاسهٔ طنبور
۴
سری که عشق ندارد سرود اوست عبث
۵
چو نیست روشنئی در دل آن گلست نه دل
۶
چو پرتوی ندهد شمع دود اوست عبث
۷
فغان چه سود دهد چون گمان وصلی نیست
۸
ندارد آنکه امیدی سرود اوست عبث
۹
چو زاهد از پی جنت ثنای حق گوید
۱۰
ثنای حق نبود آن درود اوست عبث
۱۱
چو در دلش نبود نور عشق و آه کشد
۱۲
چو چرب تر بود آن خشک و دود اوست عبث
۱۳
اگر نه پختگی عاشقان غرض باشد
۱۴
کجا جهنم و مؤمن درود اوست عبث
۱۵
اگر بدل نرسد دم بدم زحق فیضی
۱۶
نعیم هشت بهشت و خلود اوست عبث
۱۷
برای سنگدلان خون دل مریز ای فیض
۱۸
بکوه هر که برد لعل جود اوست عبث