غزل شمارهٔ ۲۳۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تا جان نشود ز این و آن فرد
۲
بر دل نشود غم جهان فرد
۳
تا دل نشود بعشق او جفت
۴
جان کی گردد در این و آن فرد
۵
در آتش عشق تا نجوشی
۶
جان می نتوان فدای آن کرد
۷
بیدردی از آن تمام دردی
۸
در دست دوای مرد بیدرد
۹
درد است دوای هر فسرده
۱۰
بفروش متاع جان بخردرد
۱۱
تا مرد زنان و رهزنانی
۱۲
در راه خدای نیستی فرد
۱۳
بزدای ز دل غبار کثرت
۱۴
بنگر بجمال واحد فرد
۱۵
کی فیض رسد بگرد مردان
۱۶
تا زو باقیست ذرهٔ گرد