غزل شمارهٔ ۲۸۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد
۲
یک جان چه بود صد جان یعنی بنمی ارزد
۳
عشق تو خریدم من بر جانش گزیدم من
۴
عشق تو بجان ای جان یعنی بنمی ارزد
۵
چون روی تو دیدم من از خویش بریدم من
۶
کردم دل و جان قربان یعنی بنمی ارزد
۷
دل شد چو غمت را جا سر رفت درین سودا
۸
آن سود بدین خسران یعنی بنمی ارزد
۹
دریای غم عشقت گر غرق سرشگم کرد
۱۰
آن بحر بدین طوفان یعنی بنمی ارزد
۱۱
گر خانه کنم ویران گنجم دهد آن سلطان
۱۲
آن گنج بخان و مان یعنی بنمی ارزد
۱۳
یکبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان ده
۱۴
والله که بود ارزان یعنی بنمی ارزد
۱۵
خون گرچه بسی خوردم عشق تو بسر بردم
۱۶
فیض این بنگر با آن یعنی بنمی ارزد