غزل شمارهٔ ۳۱۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو مهر دوست بر دل تافت این ویرانه روشن شد
۲
سراسر مشعلی شد دل تمام خانه روشن شد
۳
کنون روز من از دل دل از مهرش روشنی دارد
۴
ز نور شبچراغ عشق این کاشانه روشن شد
۵
شبی پروانهٔ جانم بگرد شمع او گردید
۶
ز عشق شمع آتش خو دل پروانه روشن شد
۷
بجامم ریخت ساقی در سحر گه تا شدم بیدار
۸
شرابی کز صفای آن دل دیوانه روشن شد
۹
کشیدم جام گردید از فروغ می روانم صاف
۱۰
صفا بیرون تراوید از رخم میخانه روشن شد
۱۱
گذشتم بر در بتخانه دلهای سیه دیدم
۱۲
ز توحید آیتی خواندم بت و بتخانه روشن شد
۱۳
حدیث فیض دلهای سپهرا میکند روشن
۱۴
دل زهاد را دیدم کزین افسانه روشن شد