غزل شمارهٔ ۵۳۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هم توئی راحت جانم ای عشق
۲
هم توئی درد و غمانم ای عشق
۳
هم توئی حاصل و محصول دلم
۴
هم توئی جان و جهانم ای عشق
۵
هم توئی مایهٔ سوداگریم
۶
هم توئی کار و دکانم ای عشق
۷
هم توئی اصل وجود و عدمم
۸
هم توئی سود و زیانم ای عشق
۹
هم توئی طاعت و هم معصیتم
۱۰
هم توئی ناز و جنانم ای عشق
۱۱
هم توئی مایهٔ آشفتگیم
۱۲
هم توئی امن و امانم ای عشق
۱۳
گاه میسوزی و گه میسازی
۱۴
تا چه خواهی تو ز جانم ای عشق
۱۵
دوست کس دیده که دشمن باشد
۱۶
هم تو اینی و هم آنم ای عشق
۱۷
دل من بردی و جان میخواهی
۱۸
ای بقربان تو جانم ای عشق
۱۹
در دل فیض بمان یکدو نفس
۲۰
تا که جان بر تو فشانم ای عشق
