غزل شمارهٔ ۷۷۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چه شد گر کفر زلفت شد بلای دین
۲
پریشانی گهی بر هم زند آئین
۳
ز هر موئی هزاران دل فرو ریزد
۴
به جنبانی خدا را طرهٔ مشگین
۵
پریشانست در سودای آن بس دل
۶
دلم سهلست اگر زان زلف شد غمگین
۷
بگردن پیچم آن طره یا بازو
۸
اسیر و بندهام گر آن کنی ور این
۹
بود دلها از آن آشفته و در تاب
۱۰
تو خواه آشفته سازش خواه کن پرچین
۱۱
به بویش کی رسد مشگ ختن حاشا
۱۲
ز عطرش وام میگیرد خطا و چین
۱۳
شب یلداست خورشیدی در آن پنهان
۱۴
ز هر چینش نماید ماه با پروین
۱۵
نمییارم سخن از طول آن گفتن
۱۶
که طول آن گذشت از چین و از ماچین
۱۷
نهایت چون ندارد وصف زلف تو
۱۸
درین سودا سخن را فیض کن سرچین
