غزل شمارهٔ ۸۲۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شب و روز در ره تو من مبتلا نشسته
۲
تو گذر کنی نگوئی تو کئی چرا نشسته
۳
ز تو کار بسته دارم دل و جان خسته دارم
۴
بدر طبیب عشقم بامیدها نشسته
۵
چه شود همین تو باشی ره مدعی نباشد
۶
من و شمع ایستاده تو بمدعا نشسته
۷
ز دو چشم نیم خفته باشاره نکته گفته
۸
که برد دل نهفته بکمین ما نشسته
۹
بتو کی رسد نگاهم که ز زلف و چشم و ابرو
۱۰
برهش سلاح داران همه جابجا نشسته
۱۱
بتو چون رسد فغانم چو پر از صداست کویت
۱۲
ز فغان داد خواهان که براهها نشسته
۱۳
همه رنج و محنت و غم همه درد و سوز و ماتم
۱۴
سپه بلای عشقت چه بجان ما نشسته
۱۵
ره خیر ا گر بپوئی دل خستهٔ بجوئی
۱۶
چو ملک چو حور بینی بدر دعا نشسته
۱۷
چو ز دست فیض آید به جز از فغان و ناله
۱۸
چکنم بغیر زاری من در بلا نشسته
