سلمان ساوجی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۱۵

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را
۲
به گل رضوان بر انداید، در فردوس اعلی را
۳
وگر سرور سر افرازت، زجنت، سایه بردارد
۴
دگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را
۵
بهار عالم حسنت، جهان را تازه می‌دارد
۶
به زنگ اصحاب صورت را، به بوار باب معنی را
۷
فروغ حسن رویت کی، تواند دیده هر بیدل؟
۸
دلی چون کوه می‌باید، که بر تابد تجلی را
۹
و رای پایه عقل است، طور عاشقی ورنه
۱۰
کجا دریافتی مجنون، کمال حسن لیلی را؟
۱۱
اگر عکس رخ و بوی سر زلفت، نبودندی
۱۲
که، بنمودی شب دیجور، نور از طور موسی را؟
۱۳
به بازار سر زلفت، که هست آن حلقه سودا
۱۴
نباشد قیمتی چندان، متاع دین و دنیا را
۱۵
اگر نقش رخت ظاهر، نبودی در همه اشیا
۱۶
مغان هرگز نکردندی، پرستش لات و غری را
۱۷
به وجهی تا دهان تو نشد پیدا، ندانستند
۱۸
کزین رو صحبتی نیک است، با خورشید عیسی را
۱۹
اگر زاهد برد بوی از، نسیم رحمت لطفت
۲۰
چو گل بر هم برد صد تو، لباس زهد و تقوی را
۲۱
چو لاف عشق زد سلمان، هوس دارد که بر یادت
۲۲
به مهر دل کند چون صبح، روشن صدق دعوی را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.