غزل شمارهٔ ۴۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست
۲
با یار خویشتن، نتوانی دمی، نشست
۳
امشب، چه فتنه بود که انگیخت چشم او
۴
کاهل صلاح و گوشه نشینان شدند مست
۵
عاشق ندید، در حرم دل، جمال یار
۶
بر غیر یار، تا در اندیشه، در نبست
۷
صوفی به رقص، بر سر کوی، بکوفت پای
۸
عارف ز ذوق، بر همه عالم فشاند دست
۹
ساقی قدح به مردم هشیار ده، که من
۱۰
دارم، هنوز، نشوهای از ساغر الست
۱۱
این مطربان راهزن، امشب ز صوفیان
۱۲
خواهند برد، خرقه و دستار و هر چه هست
۱۳
من جان کجا برم، ز کمندش که باد صبح
۱۴
جانها بداد، تا ز سر زلف او بجست
۱۵
صیدی، که در کمند تو، روزی اسیر شد
۱۶
ز اندیشه خلاص همه عمر، باز رست
۱۷
اصنام اگر به روی تو، مانندهاند نیست
۱۸
فرقی میان مذهب اسلام و بت پرست
۱۹
خواهی که سربلند شوی، از هوای او
۲۰
سلمان چو خاک در قدم یار گرد پست