غزل شمارهٔ ۴۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از بار فراق تو مرا، کار خراب است
۲
دریاب، که کار من از این بار، خراب است
۳
پرسید، که حال بیمار تو چون است؟
۴
چون است میپرسید، که بیمار خراب است
۵
کی چشم تو با حال من افتد که شب و روز؟
۶
او خفته و مست است و مرا کار خراب است
۷
هشیار سری، کز می سودای تو مست، است
۸
آباد دلی، کز غم دلدار خراب است
۹
من مستم و فارغ ز غم محتسب امروز
۱۰
کو نیز چو من، بر سر بازار، خراب است
۱۱
تنها نه منم، مست، ز خمخانه عشقت
۱۲
کز جرعه جامش، در و دیوار خراب است
۱۳
سلمان ز می جام الست، است چنین مست
۱۴
تا ظن نبری کز خم خمار، خراب است
۱۵
زاهد چه دهی پند مرا؟ جامی ازین می
۱۶
درکش که دماغ تو ز پندار خراب است