غزل شمارهٔ ۱۴۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آخر این درد دل من به دوایی برسد
۲
عاقبت ناله شبگیر بجایی برسد
۳
آخر این سینه دلگیر غم آباد مرا
۴
روزی از روزنه غیب صفایی برسد
۵
بر درت شب همه شب یاوه در آنم چو جرس
۶
تا بگوشم مگر آواز درآیی برسد
۷
بجز از عمر چه شاید که نثار تو کنم؟
۸
که به عمری چو تو شاهی به گدایی برسد
۹
پای را باز مگیر از سرم ای دوست که دست
۱۰
گر به هیچم نرسد، خود به دعایی برسد
۱۱
عمر بر باد هوا دادهام و میترسم
۱۲
که به گلزار تو آسیب هوایی برسد
۱۳
سر پابوس تو دارم من و هیهات کجا
۱۴
به چنان پایه، چنین بیسر و پایی برسد؟
۱۵
رویم از دیده به خون تر شد و میدانستم
۱۶
که به روی من ازین دیده بلایی برسد
۱۷
با جفا خو کن و با درد بساز ای سلمان!
۱۸
کین نه دردی است که هرگز به دوایی برسد