غزل شمارهٔ ۱۵۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشد
۲
ز صنم جفا چه جویی که درو وفا نباشد؟
۳
ز حبیب خود شنیدم که به نزد ما جمادی
۴
به از آن وجود باشد که درو هوا نباشد
۵
چو به حسرت گلت گل، شوم از گلم گیاهی
۶
ندمد که بوی مهر تو در آن گیا نباشد
۷
ز خمار سر گرانم، قدحی بیار ساقی
۸
که از آن مصدعی را به ازین دوا نباشد
۹
به نسیم می، چنان کن ملکان کاتبان را
۱۰
که به هیچشان شعور از بد و نیک ما نباشد
۱۱
به شکستگان شنیدم که همی کنی نگاهی
۱۲
به من شکسته آخر نظرت چرا نباشد؟
۱۳
ملکیم گفت: سلمان به دعای شب وصالش
۱۴
بطلب که حاجت الا به دعا روا نباشد؟
۱۵
دل خسته نیست با من که ز دل کنم دعایش
۱۶
چه کنم دعا که بیدل اثر دعا نباشد