غزل شمارهٔ ۱۹۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آنها که مقیمان خرابات مغانند
۲
ره جز به در خانه خمار ندانند
۳
من بنده رندان خرابات مغانم
۴
کایشان همه عالم به پشیزی نستانند
۵
سر حلقه ارباب طریقت بحقیقت
۶
آن زنده دلانند که در ژنده نهانند
۷
بسیار خیال خرد و دین مپزای دل
۸
کین هر دو به یک جرعه می خام نمانند
۹
من جز به قدح بر نکنم دیده، چو نرگس
۱۰
فردا که ز خاک لحدم باز نشانند
۱۱
گر خلق برآنند که برانند ز شهرم
۱۲
من نیز برانم که همه خلق برانند
۱۳
ای کرده نهان رخ ز گران جانی اغیار
۱۴
بنمای رخ از پرده که یاران نگرانند
۱۵
نقش رخ خوبت نتوان خواند و رخت را
۱۶
شرط ادب آن است که خود نقش نخوانند
۱۷
روز رخ و زلف چو شبت پرده سلمان
۱۸
بسیار دریدند و شب و روز درانند