غزل شمارهٔ ۲۰۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود؟
۲
در معرض خورشید، کی نور سها پیدا بود؟
۳
رندیست کار بیدلان، تقوی شعار زاهدان
۴
آری دلا هر کسوتی، بر قامتی زیبا بود
۵
آنکس که آرد در نظر، روی چنان و همچنان
۶
عقلش بود بر جا عجب گر عقل او بر جا بود
۷
من در شب سودای او، دل خوش به فردا میکنم
۸
لیکن شب سودای او ترسم که بی فردا بود
۹
گرچه سخن راندم بلند، از وصف قدش قاصرم
۱۰
هر چیز کاید در نظر، قدش از آن بالا بود
۱۱
گفتم که بالای خوشت، اما بلایی میدهد
۱۲
گفتی: بلی در راه ما، این باشد و آنها بود
۱۳
او ریخت خون چشم من، دامن گرفت از خون مرا
۱۴
او میکند بر ما ستم، لیکن گناه از ما بود
۱۵
تابی ز شمع روی او، گر در تو گیرد مدعی!
۱۶
آنگه بدانی کزچه رو پروانه نا پروا بود؟
۱۷
در آب میجستم تو را دل گفت: کای سلمان بیا!
۱۸
در بحر عشقش غوص کن، کان در درین دریا بود