غزل شمارهٔ ۲۷۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده میبارم
۲
به روزم مرده از هجران و شب را زنده میدارم
۳
چو شبنم هستم امروز از هوا افتاده در کویت
۴
الا ای آفتاب من بیا از خاک بردارم
۵
خیال طاق ابروی تو در محراب میبینم
۶
وگرنه من به مشتی خاک هرگز سر فرو نارم
۷
به عکس بخت من پیوسته بیدار است چشم من
۸
دریغ از بخت من بودی به جای چشم بیدارم
۹
مرا جان داد عشق یار و میخواهم که این جان را
۱۰
ز راه جان سپاری هم به عشق یار بسپارم
۱۱
سهی سرورم که بر کار همه کس سایه میدارد
۱۲
ز من کاری نمیآید که آرد سایه بر کارم
۱۳
برش چون سایه سلمان را اگر چه پست شد پایه
۱۴
مرا این سربلندی بس که من افتاده یارم