غزل شمارهٔ ۲۸۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تو میروی و بر آنم که در پی تو برانم
۲
ولیک گردش گردون گرفته است عنانم
۳
مگو که اشک مران در پیم، بگو: من مسکین
۴
به غیر اشک چه دارم که در پی تو برانم؟
۵
تو رفتی و من گریان بماندهام، عجب از من
۶
بدین طریق که میرانم آب دیده بمانم
۷
برید ما به جز از آب دیده نیست گر از تو
۸
اجازه هست بدیده همین دمش بدوانم
۹
ز جان خویش جدا ماندم، ای فلک مددی ده
۱۰
مرا به خدمت جانان رسان به جان مرسانم
۱۱
مرا ز پای در آورد دستبرد فراقت
۱۲
به سر به خدمتت آیم به پای اگر نتوانم
۱۳
مرا اگر بخوانی همین بس است که باری
۱۴
ز نامه تو سلامی به نام خویش بخوانم
۱۵
به مهر روی تو هر دم منورست ضمیرم
۱۶
به وصف لعل تو هر دم مرصع است زبانم
۱۷
تو گفتهای که ز سلمان، فتادهایست، چه آید؟
۱۸
من اوفتادهام اما چو سایه با تو روانم