غزل شمارهٔ ۲۹۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی میکنم
۲
سرو قدت را دعای جان درازی میکنم
۳
در رسنهای دو زلف کافرت پیچیدهام
۴
غازیم غازی، به جان خویش بازی میکنم
۵
کمترینت بندهام کت عاقبت محمود باد
۶
سالها شد تا بدین درگه ایازی میکنم
۷
خاک پایت شد سر من بر سر من میگذر
۸
تا چو گرد از رهگذارت سرفرازی میکنم
۹
رفتن این راه دشوارست و این ره رفتی است
۱۰
دیگران رفتند و من هم کارسازی میکنم
۱۱
جان قلبم لایق بازار سودای تو نیست
۱۲
لاجرم در بوته دل جان گدازی میکنم
۱۳
صد رهم راندی و میگردم به گردت چون مگس
۱۴
باز خوان یک نوبتم تا شاهبازی میکنم
۱۵
غمزهات میریخت خونم گفتمش از چیست؟ گفت:
۱۶
بر تو رحم آمد مرا مسکین نوازی میکنم
۱۷
گفتمش ناز و عتابت چیست؟ با اهل نظر
۱۸
گفت: سلمان این ز فرط بینیازی میکنم