غزل شمارهٔ ۲۹۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سؤالی میکنم، چیزی نه بیش از پیش میخواهم
۲
فقیرم، مرهمی بهر درون ریش میخواهم
۳
مرا از در چه میرانی؟ نمیخواهم ز تو چیزی
۴
ولی بستاندهای از من، متاع خویش میخواهم
۵
به تیغ غمزه خون ریزم که من جان و تن خود را
۶
شده قربان آن ترکان کافر کیش میخواهم
۷
همه کس را اگر دردی بود خواهد که گردد کم
۸
به غیر از من که درد عشق هر دم بیش میخواهم
۹
مرا گفتی که چون میری زیارت خواهمت کردن
۱۰
پس از مرگ است این امید و من زان پیش میخواهم
۱۱
ز تو هر جا که سلطانست چشم مرحمت دارد
۱۲
نپنداری که این تنها من درویش میخواهم
۱۳
عزیمت کردهام سلمان که در راه غمش جان را
۱۴
ببازم همت از یاران نیک اندیش میخواهم