غزل شمارهٔ ۳۲۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این
۲
اشکم روان شدست، ز عین عناست این
۳
در خویش ره نداد دلم هیچ صورتی
۴
غیر خیال دوست که گفت آشناست این؟
۵
عمریست تا نشستهام ای دوست بر درت!
۶
نگذشت بر دلت که برین در چراست این؟
۷
میگفت: کام جان تو از لب روا کنم
۸
این خود نکرد جان به لب آمد رواست این
۹
بگذشت دوش بر من و انگشت مینهاد
۱۰
بر دیده گفتمش: صنما بر کجاست این؟
۱۱
تهدید مینمود ولی گفت: چشم من
۱۲
دل میبرد ز مردم والحق جفاست این
۱۳
او میکند جفا و من انگشت مینهم
۱۴
بر حرف عین خویش که عین خطاست این
۱۵
عهدی است تا نمیشنوم بویت از صبا
۱۶
از توست یا ز سستی باد صباست این
۱۷
میزد غم تو حلقه و در بسته بود دل
۱۸
جان گفت در مبند که دلدار ماست این
۱۹
سر در رهش نهادم و گفتم: قبول کن!
۲۰
گفتا: چه میکنم که محل بلاست این؟
۲۱
پرسیدهای که ناله سلمانت از چه خواست؟
۲۲
آیینه را بخواه و ببین کز چه خاست این؟