غزل شمارهٔ ۳۳۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه
۲
پیغام تو آورد صبا سلمه الله
۳
چون خاک رهم بود قراری و سکونی
۴
باد آمد و بر بوی توام میبرد از ره
۵
باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان
۶
بادم به فدای قدم باد سحرگه
۷
ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخون
۸
هر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه
۹
از شرم عذار تو برآورده عرق گل
۱۰
وز فکر جمال تو فرو رفته به خود مه
۱۱
بگریست به خون جگر و زار بنالید
۱۲
در نامه چو شد خامه ز حال دلم آگه
۱۳
حال من شوریده چه محتاج بیان است
۱۴
رنگ رخ من بین که بیانی است موجه
۱۵
از خاک رهم خوارتر افتاده ه کویت
۱۶
سلمان نه فتاده است که بر خیزد ازین ره