غزل شمارهٔ ۳۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر دم به تیز غمزه دلم را چه میزنی؟
۲
خود را گذاشتم به تو خود در دل منی
۳
بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من
۴
خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمیزنی؟
۵
ای رهروان عشق چو پرگار دورها
۶
گردیده در پی تو به نعلین آهنی
۷
سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ
۸
مردم نهادهاند همه سر را به روشنی
۹
ما و شرابخانه و صوفی و صومعه
۱۰
او را می طهور و مرا دردی دنی
۱۱
با من سخن غرضت دلخوشیم نیست
۱۲
بر ریش پارهام نمکی میپراکنی
۱۳
امروز خاک پای سگ دوست شد کسی
۱۴
کو کرد در جهان سری و دوش گردنی
۱۵
ای باد اگر رهت ندهد پردهدار دوست
۱۶
خود را چو آفتاب ز روزن در افکنی
۱۷
گویی که ای چو آب حیاتت به عینه
۱۸
پاکیزگی و خوی خوش و پاک دامنی
۱۹
تو سرو سر بلندی و چون سایه کار من
۲۰
افتادگی و مسکنت است و فروتنی
۲۱
سلمان تو در درون به هوای صنوبرش
۲۲
غم را چه مینشانی و جان را چهع می