غزل شمارهٔ ۳۵۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی
۲
قدم مردانه نه کانجا به گردی میرود مردی
۳
خبر داری که درد او برآوردست گرد از من
۴
نماندست از من خاکی به غیر از درد او گردی
۵
چو گردم در هوا گردان ولیکن بر دلش هرگز
۶
نمیآیم رها کن تا نیاید بر دلش گردی
۷
دم لعل لبش خوردیم و زاهد کرد منع ما
۸
نکردی منع ما زاهد اگر زین می دمی خوردی
۹
گهی بر آب باید زد درین ره گاه بر آتش
۱۰
بباید خو فرا کردن به هر گرمی و هر سردی
۱۱
ز آب دیده سلمان نهال حسن میبالد
۱۲
سحابی تا نمیگرید نمیخندد رخ وردی
۱۳
نه هر رعنا و شی باشد حریف مرد درد او
۱۴
بباید عشق جانان را درون درد پروردی