غزل شمارهٔ ۳۶۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جز باد همدمی نه که با او زنم دمی
۲
جز باده مونسی نه که از دل برد غمی
۳
جز دیده کو به خون رخ ما سرخ میکند
۴
در کار ما نکرد کس از مردمی، دمی
۵
خوردم هزار زخم ز هر کس به هیچ یک
۶
رحمی نکرد بر من مسکین به هر مرهمی
۷
دریای عشق در دل ما جوش میزند
۸
ز آنجا سحاب دیده ما میکشد نمی
۹
سرمست عشق را ز دو عالم فراغت است
۱۰
زیرا که دارد او به سر خویش عالمی
۱۱
زان پیش روی بر در او داشتم که داشت
۱۲
روی زمین غباری و پشت فلک خمی
۱۳
سلمان مگوی را ز دل الا به خود که نیست
۱۴
در زیر پرده فلک امروز مرحمی