غزل شمارهٔ ۳۷۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر که از روی تواضع بنهد پیشانی
۲
پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!
۳
همه خواهند تو را، تا تو کرا میخواهی؟
۴
همه خوانند تو را، تا تو کرا میخوانی؟
۵
زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو
۶
زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی
۷
سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز
۸
خود به پایان نتوان برد به سرگردانی
۹
رفت در حلقه زلف تو به مویی صد دل
۱۰
دل به خود رفت از آنست بدین ارزانی
۱۱
ساقیا نوبت آنست که از دست خودم
۱۲
بدهی جامی و از دست خودم بستانی
۱۳
گفت: درد دل خود میطلبم چون طلبم؟
۱۴
که دلم با تو و من بیخودم از حیرانی
۱۵
باد پایان سخن را تو سواری سلمان
۱۶
آفرین بر سخنت باد، که خوش میرانی