قطعه شمارهٔ ۱۰۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پریر روز به حمام در فقیری را
۲
به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور
۳
فقیر رفت که پاش چو سنگ بوسه دهد
۴
چو شانه ریش گرفتم که دور نیستم دور
۵
از آن پس ز پی عذر داد مشتی گل
۶
فقیر گفت که ای خواجه نیستی معذور
۷
دل مرا که به کلی خراب کرده توست
۸
گمان مبر که به یک مشت گل شود معمور
