قطعه شمارهٔ ۱۰۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای شهنشاهی که از بهر صلاح مملکت
۲
آهنیت خود تاج سر شد و مرکب سریر
۳
در جهانداری نظیرت دیده گردون ندید
۴
در جهانداری همه چیزت مهیا جز نظیر
۵
باغ دولت آب فتح از حد تیغت میخورد
۶
دشمن آتش نهادت سوخت زین غم گو بمیر
۷
گر سگی میگیرد از دیوانگی صحرای موش
۸
شیر دران را چه غم از گربکان موش گیر
۹
داشتم شاها من اسبانی که میبردند سبق
۱۰
از براق سیر آسمان اندر مسیر
۱۱
خیل گردون غالبا بر سر ایشان رشک برد
۱۲
کرد هریک را به رنج و علتی دیگر اسیر
۱۳
این چنین راهی است دور از پیش و از اسبان مرا
۱۴
لاشهای وامانده است آن نیز چون من لنگ و پیر
۱۵
باز بین کار مرا کان بار گیرم نیز ماند
۱۶
هم نماندی گر به کاری آمدی آن بار گیر
۱۷
من ضعیف و خسته و بار گران بر خاطرم
۱۸
هر که را باری است و هست از بارگیری ناگزیر
۱۹
تا نصیر و حافظ و یاور نباشد خلق را
۲۰
جز خدا بادا خدایت حافظ و یار و نصیر
