قطعه شمارهٔ ۱۳۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شاعری سحر آفرینم، ساحری معجز نما
۲
خازن گنج ممالک، مالک ملک سخن
۳
در دریای کاندرو ز اهل کرم دیار نیست
۴
ناگهان افتاده و درماندهام پا بست تن
۵
یک به یک را کرده غارت بی سر و پایان شهر
۶
تا به دستار سر و ایزار پای و پیرهن
۷
هر یکی زینها به نوعی زحمت ما میدهند
۸
تا به کی باشد تحمل خیر سعدالدین حسن
۹
منعمان شهر را گو طاقت من طاق شد
۱۰
هان ببخشایید هم بر ما و هم بر خویشتن
