زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سلمان ساوجی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۵ - مدح و ثنای راستین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جام صبوح می‌دهد نور و صفای صبحدم
۲
گویی آفتاب وش نور فزای صبحدم
۳
صبح رسید و می‌رود یکدمه‌ای که حاضر است
۴
از می و چنگ ساز کن برگ و نوای صبحدم
۵
خاست هوای صبحدم جان به تن پیاله ده
۶
هان که پیاله می‌دهد جان به هوای صبحدم
۷
جلوه کنان عروس صبح آمد و می دمد افق
۸
از زر مغربی خور روی نمای صبحدم
۹
صبح سفید اطلسی ساخت قبای آسمان
۱۰
ساز چو من به عکس می لعل قبای صبحدم
۱۱
پیش که آهوی فلک سنبل شب چرا کند
۱۲
زلف غزال ما نگر نافه گشای صبحدم
۱۳
آن می خور شعاع ده در دل شب که این نفس
۱۴
صبح رسید و می‌رسد خود ز قفای صبحدم
۱۵
باد فدای مهوشی جان و دلم که دل درو
۱۶
دید صفای صبح را یافت وفای صبحدم
۱۷
بس که ز شرم عارضت چهره صبح ریخت خون
۱۸
دامن خاک پر ز خوی کرد حیای صبحدم
۱۹
صبح نمود نلع مه نعل بهاش در دل است
۲۰
از زر و جان لعل ده نعل بهای صبحدم
۲۱
صبح به صدق و روشنی هست چو رای پادشه
۲۲
لاجرم آفتاب شد تابع رای صبحدم
۲۳
شاه معز دین حق ملک خدای راستین
۲۴
شیخ اویس کان کرم بحر عطای راستین
۲۵
در دل من زمان زمان مهر و وفای تازه بین
۲۶
هر نفسم چو صبحدم صدق و صفای تازه بین
۲۷
در دل تنگ عاشقان هر نفس از هوای او
۲۸
ز آمد و شد که می‌کند باد هوای تازه بین
۲۹
تازه شدست زخم من باورت ار نمی‌کند
۳۰
بر دل ریش من بیا زخم جفای تازه بین
۳۱
می‌گذرد خیال او روز و شبم به چشم دل
۳۲
بر طبقات چشم و دل هان پی بای تازه بین
۳۳
قصه عیسوی کهن گشن کنون به تازگی
۳۴
عارض نازکش نگر روح فزای تازه بین
۳۵
از قبل لبش دهد دیده گهر به دامنم
۳۶
دامن من زمان زمان پر ز عطای تازه بین
۳۷
ماه چو دید عارضش چشمه مهر خواندش
۳۸
بر لب چشمه‌اش دمان مهر گیای تازه بین
۳۹
ساقی بزم در خزان جام بلور باده را
۴۰
ز اطلس لعل دم به دم داده قبای تازه بین
۴۱
بلبل اگر نمی‌کند ناله به روی گلرخی
۴۲
نغمه نو سماع کن نغمه سرای تازه بین
۴۳
مدح و ثنای شاه شد ورد و زبان خاطرم
۴۴
روضه خاطر مرا ورد و ثنای تازه بین
۴۵
دامن آخر الزمان وصل قبای دولتش
۴۶
آستی قبای او بحر نمای راستین
۴۷
صبح چو مطرب مغان راه و نوای نوزند
۴۸
گوشه‌نشین ز راه خود گردد و رای نوزند
۴۹
کسوت عکس مه کهن شد ز جمال نوبتم
۵۰
نوبت حسن بعد ازین مه ز برای نوزند
۵۱
روزه نمی‌گشاید ار زاهد روزه‌دار را
۵۲
بر سر کاسه‌های می چنگ صلای نوزند
۵۳
چرخ دوتاست بس کهن نیست نوایی اندرو
۵۴
کو صنمی که بهر ما ساز سه تاز نوزند
۵۵
تازه کند زمان زمان عیش کهن میان جان
۵۶
نای که هر نفس چو نی دم ز هوای نوزند
۵۷
آن دف دستیار کو حلقه بگوش مطرب است
۵۸
مطرب بزم هر نفس از چه قفای نوزند
۵۹
زهره ز رشک عود را بر سر آتش افکند
۶۰
عودی شکرین سخن چونکه نوای نوزند
۶۱
باده به یاد حضرتی نوش که قدر همتش
۶۲
زان سوی خیمه فلک پرده‌سرای نوزند
۶۳
آنکه برون ازین کهن طاق سما به صد درج
۶۴
همتش ار علو خود طاق نمای نوزند
۶۵
مطرب بزم عیشش از جمع بتان خوش سرا
۶۶
زهره سزد که می‌زند ساز و نوای راستین
۶۷
خیز و کلید صبح بین قفل گشای زندگی
۶۸
جرعه می به خاکیان داده صفای زندگی
۶۹
پیش که خشت زر زند روز ز جرعه خاک را
۷۰
گل کن ز آنکه می‌نهد صبح بنای زندگی
۷۱
روز و شب آب زندگی جوی ز چشمه قدح
۷۲
هیچت اگر به فضل دی هست هوای زندگی
۷۳
آتش دی مهی بدم همچو مسیح زنده کن
۷۴
ز آب حیات چون خضر جوی بقای زندگی
۷۵
واسطه‌ای است ساقیه جلوه ده عروس زر
۷۶
آیینه‌ای است جام می روی نمای زندگی
۷۷
آتش زود میر را خاک سیاه بر سر است
۷۸
آتش آب رز طلب عمر فزای زندگی
۷۹
شمع حیات می‌کشد باد خزان و می‌زند
۸۰
بر دل و بر دماغ جان باد هوای زندگی
۸۱
عشرت و عیش روح را برگ و نواست چنگ و نی
۸۲
بر دل و بر هوای جان باد و هوای زندگی
۸۳
یاد سکندر زمان می‌خور و زنده‌مان که خضر
۸۴
آب حیات در جهان خورد برای زندگی
۸۵
کسری اردشیر فر بهمن اردوان محل
۸۶
شاه سکندر آستان خضر برای بقای راستین
۸۷
آینه جمال جان چیست لقای روی تو
۸۸
آینه‌ای ندیده‌ام من به صفای روی تو
۸۹
برگ گل است در جهان کو به رخ تو اندکی
۹۰
ماند و گر نماند او باد بقای روی تو
۹۱
می‌رود آفتاب وش خلق چو سایه در قفا
۹۲
رخ بنمای تا خورد خلق قفای روی تو
۹۳
ز آب و هوای روی تو یافته‌اند زندگی
۹۴
جان و دل من ای خوشا آب و هوای روی تو
۹۵
در دو جهان به جان تو را خلق همی خرند و من
۹۶
هر دو جهان نهاده‌ام نیم بهای روی تو
۹۷
دید مشاطه روی تو آینه داد رونما
۹۸
آینه کیست تا بود روی نمای روی تو
۹۹
روی مبارک تو تا در دل من گرفت جا
۱۰۰
درد و جهان مرا کسی نیست بجای روی تو
۱۰۱
روی تو دید چشم من در پی دیده رفت دل
۱۰۲
هست گناه چشم من نیست خطای روی تو
۱۰۳
حد گدایی درت نیست مرا که روز و شب
۱۰۴
ماه و خورند بر فلک هر دو گدای روی تو
۱۰۵
تا نرسد به روی تو چشم حسود دم به دم
۱۰۶
فاتحه خواند و می دمد صبح برای روی تو
۱۰۷
چون به ربیع روی ابر از کف پادشاه ما
۱۰۸
در عرق است دم به دم گل ز حیای روی تو
۱۰۹
کسری و جم به درگهت هر دو شه دروغیند
۱۱۰
حاتم و معن بر درت هر دو گدای راستین
۱۱۱
من چه شود اگر شوم کشته برای چون تویی
۱۱۲
صد من از فنا شود باد بقای چون تویی
۱۱۳
جور تو هست دولتی کان نرسد به چون منی
۱۱۴
کی به کسی چو من رسد جور و جفای چون تویی
۱۱۵
عشق همان قدس دان قله سر نشیمنش
۱۱۶
تا به سر که درفتد ظل همای چون تویی
۱۱۷
نیست سری که نیست آن منزل سر عشق تو
۱۱۸
قطع منازل چنین هست به پای جون تویی
۱۱۹
بر سر کوی عاشقی کوی و گدا یکی بود
۱۲۰
پادشهی کند کسی کوست گدای چون تویی
۱۲۱
چشم خوشت به یک نظر بیش هزارجان دهد
۱۲۲
چون کم ازین قدر بود فیض عطای چون تویی
۱۲۳
از گل روی نازکت پرده چرا کشد صبا
۱۲۴
کیست که تا بود صبا پرده گشای چون تویی
۱۲۵
گر ندهم به عشق تو جان نه ز قدر جان بود
۱۲۶
زان ندهم که دانمش نیست سزای چون تویی
۱۲۷
ای که چو عمر در خوری خون مرا چه می‌خوری
۱۲۸
خون نخورم که خون من نیست خواری چون تویی
۱۲۹
خود نبود جفا روا خاصه بر آنکه او بود
۱۳۰
بنده شاه می‌زند لاف هوای چون تویی
۱۳۱
هست ز آب روی تو بر لب جوی سلطنت
۱۳۲
سر و جلال و جاه را نشو و نمای راستین
۱۳۳
چند کشند اهل دل بار بلای آسمان
۱۳۴
خود به کران نمی‌رسد جور و جفای آسمان
۱۳۵
ژنده خویش را به از اطلس آسمان نهم
۱۳۶
تا ز طمع نبایدم گشت گدای آسمان
۱۳۷
پوشش من مبین ببین نفس مجردم که من
۱۳۸
می نخرم به نیم جو سبز قبای آسمان
۱۳۹
من که گلیم فقر را ساخته‌ام ردای فقر
۱۴۰
گردن من چرا کشد بار ردای آسمان
۱۴۱
ملک قناعتم اگر زانچه مدد دهد به نقد
۱۴۲
باز دهم به آسمان جنس عطای آسمان
۱۴۳
دل به سرای آسمان هیچ فرو نیایدم
۱۴۴
کاش که آمدی فرو کهنه سرای آسمان
۱۴۵
بانی دهر ز آسمان خانه فقر به نهد
۱۴۶
گر چه ز خشت سیم و زر ساخت بنای آسمان
۱۴۷
نقد کمال می‌کند بر در خاکیان طلب
۱۴۸
راست از آن نمی‌شود پشت دو تای آسمان
۱۴۹
اشک من است هر دمی غسل ده تن زمین
۱۵۰
آه من است هر شبی قلعه گشای آسمان
۱۵۱
قاضی چرخ می‌زند بی‌گنهم ز خود برون
۱۵۲
من چه کنم نهاده‌ام تن به قضای آسمان
۱۵۳
من ز جفای آسمان بر در شاه می‌روم
۱۵۴
کاهل زمانه را درش هست بجای آسمان
۱۵۵
تخت و وقار و قدر او مملکت شکوه را
۱۵۶
عرش حقیقی آمده ارض و سمای راستین
۱۵۷
اوست خدایگان دین خانه خدای مملکت
۱۵۸
حسن طراز مملکت عدل فزای مملکت
۱۵۹
ملک چه قیمت آورد در نظر جلال او
۱۶۰
نعل سم سمند او هست بهای مملکت
۱۶۱
منصب و عزت شهان مملکت است و شاه را
۱۶۲
عزت و منصبی دگر هست ورای مملکت
۱۶۳
حضرت کبریای او ملک دوام سلطنت
۱۶۴
ذات ملک لقای او اصل بقای مملکت
۱۶۵
آنکه به دور حکم او دید مهندس فلک
۱۶۶
زان روی ملک آسمان حد سرای مملکت
۱۶۷
شام منیر پرچمش صبح نمای سلطنت
۱۶۸
شمع ضمیر روشنش راهنمای مملکت
۱۶۹
ای که ز حفظ عدل تو مملکت است در امان
۱۷۰
ور نکند دمی مدد عدل تو وای مملکت
۱۷۱
بست عروس ملک را با تو نکاح سر مدی
۱۷۲
با تو قضای او بود هم به رضای مملکت
۱۷۳
مملکت است بر دعا داشته دست بهر تو
۱۷۴
زانکه دعای جان تو هست دعای مملکت
۱۷۵
از همه رنج مملکت برد پناه بر درت
۱۷۶
راستی آنکه بیش ازین نیست دوای مملکت
۱۷۷
هر سخن تو را خرد مملکتی بها دهد
۱۷۸
حاصل هفت کشورش نیست بهای راستین
۱۷۹
ای لمعات خنجرت صاعقه رای معرکه
۱۸۰
نیزه دل شکاف تو قلب گشای معرکه
۱۸۱
خصم تو را سر شغب هست و لیک نیستش
۱۸۲
دستگه معارضه با تو و پای معرکه
۱۸۳
خانه عمر دشمنان گشت خراب هر کجا
۱۸۴
شاه به خشت آهنین ساخت سرای معرکه
۱۸۵
تیر تو بر عدوت گشت همچو که بوم شوم پی
۱۸۶
در صف دوستان تو هست همای معرکه
۱۸۷
داد به کاسه‌های سر تیغ تو طعمه‌ای و دان
۱۸۸
کوس تو هر کجا که زد بانگ صلای معرکه
۱۸۹
بیخ عدو به تیغ زن زانکه بود مجامله
۱۹۰
در همه جا به جای خود جز که به جای معرکه
۱۹۱
برق شعاع خنجرت کوه شکاف روز کین
۱۹۲
موج سواد لشکرت بحر نمای معرکه
۱۹۳
گشته صریر کلک تو فتنه نشان مملکت
۱۹۴
بوده خروش کوس تو هوش ربای معرکه
۱۹۵
جام طرب به دوست ده تیغ به خورد دشمنان
۱۹۶
کان ز برای مجلس است وین ز برای معرکه
۱۹۷
خاسته گرد لشکرت معرکه را سما شده
۱۹۸
فوق سمای اختران رفته همان معرکه
۱۹۹
پیش تو در دلاوری روز محاربت بود
۲۰۰
شیر سپهر کمتر از شیر لوای معرکه
۲۰۱
رای تو گشت عدل را مستر خط راستی
۲۰۲
رایت توست فتح را راهنمای راستین
۲۰۳
موج ز گوهر و زرست بحر عطای شاه را
۲۰۴
سایه فتاد بر فلک چتر علای شاه را
۲۰۵
بر قد قدر او قدر گر به مثل قبا برد
۲۰۶
اطلس آسمان سزد وصله قبای شاه را
۲۰۷
هیچ تو دانی آسمان بهر چه کرد پشت خم
۲۰۸
خواست که بوسه‌ای دهد مسند و پای شاه را
۲۰۹
ماه ز آفتاب ضو خواهد و خور زرای تو
۲۱۰
خواست که تا گدا بود مایه گدای شاه را
۲۱۱
شاه گرفت قاف تا قاف جهان که در جهان
۲۱۲
ماهچه آفتاب شد نایب رای شاه را
۲۱۳
ساخت همای همتت زان سوی سدره آستان
۲۱۴
باد همیشه در جهان سایه رای شاه را
۲۱۵
فسحت ملک توست در مرتبه‌ای که آسمان
۲۱۶
بر نتواند آمدن گرد سرای شاه را
۲۱۷
مدح تو من نکرده‌ام ورد زبان که کرده است
۲۱۸
حرز وجود خود ملک ورد دعای شاه را
۲۱۹
من ز ثنای حضرتت عاجز و قاصر آمدم
۲۲۰
زانکه نیافتم کران بحر ثنای شاه را
۲۲۱
صورت طالعت خرد می‌نگریست در ازل
۲۲۲
یافت به حشر متصل دور بقای شاه را
۲۲۳
مدح تو آنچنانکه هست ار به مثل کسی کند
۲۲۴
ناطقه عاجز آید از مدح و ثنای راستین
۲۲۵
بر قدت از بقا قبا دوخت عطای ایزدی
۲۲۶
تا به ابد مبارکت باد قبای ایزدی
۲۲۷
از عدوی تو تا به تو هست تفاوت این قدر
۲۲۸
از ظلمات کفر تا نور و ضیای ایزدی
۲۲۹
باد قضای ایزدی متفق رضای تو
۲۳۰
رای تو خود نمی‌رود جز به رضای ایزدی
۲۳۱
حکم قضای ایزدی متفق رضای تو
۲۳۲
منع نکرد و چون کند امر قضای ایزدی
۲۳۳
در خلوات آسمان ذکر زبان قدسیان
۲۳۴
باد دعای جان تو بعد ثنای ایزدی
۲۳۵
پشت و پناه لم یزل باد تو را که در ازل
۲۳۶
یافت جمال خلقتت فر و بهای ایزدی
۲۳۷
ملک بقایت از فنا باد مصون که از خدا
۲۳۸
ذات ملک لقای تو یافت بقای ایزدی
۲۳۹
باد همیشه در نظر فکر مبارک تو را
۲۴۰
حجره غیب کامد آن پرده‌سرای ایزدی
۲۴۱
خوان عطای مملکت لطف تو گستریده است
۲۴۲
بر سر خوان مرحمت داده صلای ایزدی
۲۴۳
باد فلک غلام تو و آنکه شعارش این بود
۲۴۴
نوبت سلطنت تو را در دو سرای ایزدی
۲۴۵
بنده دعای دولتت می‌کند و هر آن دعا
۲۴۶
کان بود از خلوص دل هست دعای راستین

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.