بخش ۱۷ - غزل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی
۲
گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی
۳
گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟
۴
گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی
۵
گفتم که روی و مویت بنمای تا ببینم
۶
گفتا که در دل شب چون آفتاب بینی
۷
خروشش چون پرستاران شنیدند
۸
یکایک سر به سر پیشش دویدند
۹
که شاها چیست حالت ناله از چیست؟
۱۰
جهان محکوم تست این نالش از کیست؟
۱۱
چه کم داری که هیچت کم مبادا
۱۲
چه غم داری که هیچت غم مبادا
۱۳
به دل گفت این همی باید نهفتن
۱۴
خیالست این نشاید باز گفتن
۱۵
من این حال دل خود با که گویم
۱۶
دوای درد پنهان از که جویم
۱۷
چه گویم من که سودای که دارم
۱۸
خیال سرو بالای که دارم
۱۹
دهانی را کزو قطعا نشان نیست،
۲۰
میانی را که هیچش در میان نیست،
۲۱
ندیده من بدو چون دل نهادم؟
۲۲
چرا دل را به هیچ از دست دادم؟
۲۳
پدر گر صورت حالم بداند
۲۴
مرا بی هیچ شک دیوانه خواند
۲۵
همان بهتر که راز دل بپوشم
۲۶
شکیبائی کنم، در صبر کوشم
۲۷
سرشک خود چو آب جو خرابم
۲۸
یقین دانم که خواهد بردن آبم
۲۹
همی گفتند و او خاموش میبود
۳۰
به پاسخ قفل درج لعل نگشود
۳۱
یکی میگفت: این سودای یارست
۳۲
دگر میگفت این رنج خمارست
۳۳
ز نو بزم صبوحی ساز دادند
۳۴
حریفان را به بزم آواز دادند
۳۵
نوای ارغنونی بر کشیدند
۳۶
شراب ارغوانی در کشیدند
۳۷
صبا برخاست گرد باغ گردید
۳۸
ز گلرویان بستان هر که را دید
۳۹
یکایک را درین مجلس دلالت
۴۰
همی کرد از پی رفع ملالت
۴۱
نخست آمد گل صد برگ در پیش
۴۲
زر آورد و می گوینده با خویش
۴۳
زر افشان کرد و از می مجلس آراست
۴۴
به صد رو از شهنشه عذرها خواست
۴۵
به زیر لب دعایش گفت صد راه
۴۶
رخ اندر پاش میمالید کای شاه
۴۷
ز دلتنگی دمی خود را برون آر
۴۸
به می خوردن نشاطی در درون آر
۴۹
من از غم داشتم در دل بسی خون
۵۰
ز دل کردم به جام باده بیرون
۵۱
شما را زندگانی جاودان باد
۵۲
که ما خواهیم رفتن زود بر باد
۵۳
در آمد بلبل صاحب فصاحت
۵۴
که بادا خسروا فرخ صباحت
۵۵
دمی با دوستان خوش باش و خندان
۵۶
که دنیا را بقایی نیست چندان
۵۷
تو این صورت که بینی بسته بر هم
۵۸
چو گل از هم فرو ریزد به یک دم
۵۹
درآمد لاله ناگه با پیاله
۶۰
تو گفتی از زمین بر رست لاله
۶۱
که شاها لاله دردی کش آورد
۶۲
مئینی و آنگه نه ز آن می کان توان خورد
۶۳
از آن می ساقیان را گرچه ننگست
۶۴
که نیمی صاف و نیمی تیره رنگست
۶۵
نشاید ریخت می گر درد باشد
۶۶
که دردی نیز هم در خورد باشد
۶۷
فرود آورد سر غمگین بنفشه
۶۸
که کمتر کس شها مسکین بنفشه
۶۹
چو گل بهر نثار ار زر ندارم
۷۰
همینم بس که درد سر ندارم
۷۱
در آمد نرگس سرمست مخمور
۷۲
که باد از حضرتت چشم بدان دور
۷۳
من مخمور دارم یک دو ساغر
۷۴
فدایت کردم اینک دیده بر سر
۷۵
درآمد سرو دست افشان و آزاد
۷۶
که شاها جاودان سر سبزیت باد
۷۷
چرا بهر جهان دل رنجه داری
۷۸
دلی نازک همچون غنچه داری؟
۷۹
بیا از کار من گیر اعتباری
۸۰
که آزادم ز هر کاری و باری
۸۱
نیاید هیچ کس اندر بر من
۸۲
نمیبیند برهنه کس تن من
۸۳
تهی دست و مقلالحال باشم
۸۴
ولیکن مستقیم احوال باشم
۸۵
درخت میوه را بین کان همه بار
۸۶
کشد از بهر روزی آخر کار
۸۷
برش غیری خورد بادش برد برگ
۸۸
بماند در میان عریان و بی برگ
۸۹
زبان کرد از ثنای شاه سوسن
۹۰
به فصلی خوش چو فصل گل مزین
۹۱
که من آزاد کرد پادشاهم
۹۲
چو سنبل از غلامان سپاهم
۹۳
به آزادیت شاها صد زبانم
۹۴
غلام همت آزادگانم
۹۵
چو گل میبینمت امشب پریشان
۹۶
ز ما چون غنچه در هم چیده دامان
۹۷
هوس گر تخت و تاج و شهرداری
۹۸
چو گل هم تا جور هم شهریاری
۹۹
به هر کنجی گرت صد گونه گنج است
۱۰۰
به هر گنجی از آن صد گونه رنج است
۱۰۱
چه برد از گنج افریدون و هوشنج؟
۱۰۲
که دایم باد ویران خانه گنج
۱۰۳
بسی سوسن ملک را داشت رنجه
۱۰۴
زبانش در دهن بگرفت غنچه
۱۰۵
تو ای سوسن ز سر تا پا زبانی
۱۰۶
حدیث کار و بار دل چه دانی؟
۱۰۷
تو از نو رستگانی آب و گل را
۱۰۸
من از پیوستگانم جان و دل را
۱۰۹
نه من صاحب دلم کار دل است این
۱۱۰
تو دم درکش که نه کار گل است این
۱۱۱
ملک میکرد چون گل پیرهن چاک
۱۱۲
سخن در زیر لب میگفت حاشاک
۱۱۳
گهی با سرو رعنا رقص میکرد
۱۱۴
گهی بر یاد نرگس باده میخورد
۱۱۵
که این چون چشم مست یار او بود
۱۱۶
که آن چون قامت دلدار او بود
۱۱۷
چو از چوگان زلف او شدی مست
۱۱۸
به جعد سنبل چین در زدی دست
۱۱۹
چو با اندیشه لعلش فتادی
۱۲۰
لب نوشین ساغر بوسه دادی
۱۲۱
چو گشتی باغ و گلشن بر دلش تنگ
۱۲۲
شدی در دامن صحرا زدی چنگ
۱۲۳
دمی چون شمع پیش باد میمرد
۱۲۴
که باد از کوی او بویی همی برد
۱۲۵
کنیزی داشت شکر نام جمشید
۱۲۶
که بود از صوت او در پرده ناهید
۱۲۷
لب شکر چو گشتی هم لب عود
۱۲۸
بر آوردی به سوز از حاضران دود
۱۲۹
چو نی بستی کمر در مجلس شاه
۱۳۰
به شیرینی زدی بر نیشکر راه
۱۳۱
در آن مجلس نوائی آنچنان ساخت
۱۳۲
که بلبل نعره زد گل خرقه انداخت
۱۳۳
ملک زاده سرشک از دیده میراند
۱۳۴
روان چون آب بیتی چند میخواند
۱۳۵
نوائی کرد شیرین شکر آغاز
۱۳۶
ز قول شاه میداد این غزل ساز