بخش ۴۰ - غزل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای میوه رسیده ز بستان کیستی؟
۲
وی آیت نو درآمده در شان کیستی؟
۳
جانها گرفته اند در میان ترا چو شمع
۴
جانت فدا چراغ شبستان کیستی؟
۵
هرکس به بوی وصل تو دارد دلی کباب
۶
معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی؟
۷
جانها به غم فروشده اندر هوای تو
۸
باری تو خوش بر آمده ای، جان کیستی؟
۹
ای دل مشو ز عشق پریشان و جمع باش
۱۰
اول نگاه کن که پریشان کیستی؟
۱۱
غزل را چون پدید، آمد فرو داشت
۱۲
برین قول ارغنون آواز برداشت
۱۳
ای دل من بر سر پیمان تو
۱۴
جان و دل من شده قربان تو
۱۵
جان منی،جان منی،جان من
۱۶
آن توام،آن توام، آن تو
۱۷
عمر عزیزم همه خواهد گذشت
۱۸
در سر زلفین پریشان تو
۱۹
ای سر زلف تو پریشان ما
۲۰
مطلع خورشید گریبان تو
۲۱
عمر بدان باد فشانم چو شمع
۲۲
کآوردم بوی گلستان تو
۲۳
چو شهناز این غزل بر چنگ بنواخت
۲۴
صنم زد جامه چاک و خرقه انداخت
۲۵
سهی سرو از هوا در جنبش آمد
۲۶
زمین همچون سما در گردش آمد
۲۷
به رقصیدن صنوبر وار برخاست
۲۸
ز سرو و نارون زنهار برخواست
۲۹
چنان شد بر زمین خورشید در چرخ
۳۰
که شد بی خویشتن ناهید بر چرخ
۳۱
نوای پرده شهناز شد راست
۳۲
هوا در جنبش امد پرده برخاست
۳۳
چو آتش ز آبگینه روی گلگون
۳۴
ز خرگه عکس مه انداخت بیرون
۳۵
ز عکسش بی سکون شد جان جمشید
۳۶
بر آب افتاد گویی عکس خورشید
۳۷
ملک چون غمزه او مست گشته
۳۸
چو زلف دلبرش پا بست گشته
۳۹
عنان اختیار از دست رفته
۴۰
کمان بشکسته تیر از شست رفته
۴۱
چو نرگس سرگران گشتش ز مستی
۴۲
ز بالا کرد سروش میل پستی
۴۳
ملک را جام می چون سرنگون شد
۴۴
ز می اطراف رویش لاله گون شد
۴۵
شکر را گفت جم خیز و دریاب
۴۶
که چون چشم خود از مستی است در خواب
۴۷
چو خالش بستری افکن ز نسرین
۴۸
ز برگ ارغوانش ساز بالین
۴۹
چو بختش باش شب تا روز بیدار
۵۰
ز چشم دشمنانش گوش می دار
۵۱
شکر چون گل درآوردش به آغوش
۵۲
غلامانش برون بردند بر دوش
۵۳
بگستردند فرشش بر لب جوی
۵۴
شکر بالین خسرو ساخت زانوی
۵۵
گل و بید و کنار آب و مهتاب
۵۶
شکر بیدار و خسرو در شکر خواب
۵۷
صبا برخاستی هر ساعت از جای
۵۸
گهش بر سر دویدی گاه بر پای
۵۹
گهی مرغ سحر گفتی فسانه
۶۰
گهی آب روان می زد ترانه
۶۱
ز سوسن ساخت سرو ناز را جای
۶۲
گرفتش در کنار آب روان پای
۶۳
از آن مجلس چو بیرون رفت جمشید
۶۴
ز خلوت خانه بیرون رفت خورشید
۶۵
خرامان کرد سیمین بی ستون را
۶۶
بخواند اندر پی خود ارغنون را
۶۷
چو طاووسی روان در پی تذروی
۶۸
سر آبی گزید و پای سروی
۶۹
نشست و ارغنون را پیش خود خواند
۷۰
ز هر جنسی و هر نوعی سخن راند
۷۱
نخستش گفت کاین مرد جوان کیست؟
۷۲
چنین آشفته و شوریده از چیست؟
۷۳
اگر دارد سر بازارگانی
۷۴
مناسب نیست این گوهر فشانی
۷۵
برآنم کاین جوان بازارگان نیست
۷۶
که در وی شیوه بازاریان نیست
۷۷
دل من می دهد هر دم گواهی
۷۸
که او دری است از دریای شاهی
۷۹
بسی گفت این سخن با ارغنون ساز
۸۰
نمی کرد ارغنون زین پرده آواز
۸۱
ز مطرب ماه قولی راست می خواست
۸۲
نمی گشت او به گرد پرده راست
۸۳
از آن پس پیش خود شهناز را خواند
۸۴
ازین معنی بسی با او سخن راند
۸۵
به آواز آمد آن مرغ خوش آواز
۸۶
جوابی داد خوش طاووس را باز
۸۷
که ما مرغان بستان آشیانیم
۸۸
حدیث قاف و عنقا را چه دانیم
۸۹
اگر بخشی به جان زنهار ما را
۹۰
کنیم این راز بر شه آشکارا
۹۱
به الماس سخن یاقوت سفتند
۹۲
سخن زآغاز تا انجام گفتند
۹۳
چو بر جمشید مهرش گرم تر گشت
۹۴
به خون گلبرگ او از شرم تر گشت
۹۵
حدیثی چرب و شیرین بود و درخورد
۹۶
به عمداً رو ترش کرد و فرو برد
۹۷
چو سروی از کنار جوی برخاست
۹۸
به قد خویش بستان را بیاراست
۹۹
صنوبر وار در بستان چمان گشت
۱۰۰
همی زد چون صبا گرد چمن گشت
۱۰۱
در آن مهتاب می گردید خورشید
۱۰۲
دو مطرب در پیش بر شکل ناهید
۱۰۳
چو گل بر ارغنون می کرد نازش
۱۰۴
چو بلبل ارغنون اندر نوازش
۱۰۵
گلش رنگ رخ از مهتاب می برد
۱۰۶
به غمزه نرگسان را خواب می برد
۱۰۷
خرامان آن بهار نوشکفته
۱۰۸
بیامد بر سر بالین خفته
۱۰۹
نگاری دید زیبا رفته از دست
۱۱۰
دو چشمش خفته بر برگ سمن مست
۱۱۱
خطی بر لاله از عنبر کشیده
۱۱۲
به خوبی لاله را خط در کشیده
۱۱۳
شکر چون دید ماه خرگهی را
۱۱۴
خرامان بر چمن سرو سهی را
۱۱۵
در آب نیلگون افتاده مهتاب
۱۱۶
مهی درآب و ماهی در لب آب
۱۱۷
ملک را خواست دادن ز آن بشارت
۱۱۸
به شکر کرد شیرین لب اشارت
۱۱۹
که: «کم گو بلبلا کمتر کن آشوب
۱۲۰
یک امشب خواب خوش بر گل میاشوب
۱۲۱
اگر چه برگ گل آشفته اولی
۱۲۲
ولیکن خفته است او ، خفته اولی
۱۲۳
درآن مهتاب چشم انداخت بر شاه
۱۲۴
نظر فرقی نکرد از شاه تا ماه
۱۲۵
ولیکن داشت خسرو عنبرین فرق
۱۲۶
نبود اندر میانش غیر این فرق
۱۲۷
دگر شبها ملک بیدار بودی
۱۲۸
همه شب دیده اش خونبار بودی
۱۲۹
شب تاری به مژگان لعل می سفت
۱۳۰
ز آه و ناله اش مردم نمی خفت
۱۳۱
همی گردید و چشمش خواب می جست
۱۳۲
خیال خواب خوش در آب می جست
۱۳۳
شبی کامد به کارش چشم بیدار
۱۳۴
زدی بر دیده گفتی خواب مسمار
۱۳۵
به پای خود چو دولت بر در آمد
۱۳۶
سبک خواب گرانش بر سر آمد
۱۳۷
همه چیزی به وقت خویش باید
۱۳۸
که بیگه خواب نوشین خوش نیاید
۱۳۹
نگشن آن شب گل خسرو شکفته
۱۴۰
چنین باشد چو باشد بخت خفته
۱۴۱
سبک روحی نمود آن روح ثانی
۱۴۲
ولیکن خواب کرد آن شب گرانی
۱۴۳
نشاط انگیز سازی با نوا ساخت
۱۴۴
به آواز حزین این شعر پرداخت: