بخش ۸۴ - قطعه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بزمی که از نوای نوالش به بزم خلد
۲
روحانیان نواله برند از برای حور
۳
بزمی که مانده اند هم از یاد مجلسش
۴
حوران بزم روضه فردوس در قصور
۵
بود از فروغ باده و عکس صفای جام
۶
سقف فلک ز زورق خور پر ز موج نور
۷
می اندر جام زر چون زهره در ثور
۸
قدح چون انجم و سیاره در دور
۹
به زانو آمدی هر دم چمانه
۱۰
نهادی چون قدح جان در میانه
۱۱
نشسته چنگ بر یاد خوش دوست
۱۲
از آن شادی نمی گنجید در پوست
۱۳
ضعیف و ناتوان ز آنسان که گرباد
۱۴
زدی بر وی زدی صد بانگ و فریاد
۱۵
نشسته رود زن در کف چغانه
۱۶
زدی بر آب هر دم صد ترانه
۱۷
به هر نوبت که بشنودی سرودش
۱۸
فرستادی ز چشمان جم درودش
۱۹
چو دم دادی مقنی ارغنون را
۲۰
گشادی از دل جم جوی خون را
۲۱
بریزد لب چو ساغر خنده می کرد
۲۲
دل جم در درون خونابه می خورد
۲۳
ملک جمشید بر پای ایستاده
۲۴
به قیصر چشم و گوش و هوش داده
۲۵
زمانی در ندیمی داد دادی
۲۶
سر درج لطافت بر گشادی
۲۷
گهی با ساقیان دمساز بودی
۲۸
گهی با مطربان انباز بودی
۲۹
میان شامیان از شام تا روز
۳۰
چو شمع از پای ننشست آن دل افروز
۳۱
چو از تاریک شب بگذشت پاسی
۳۲
زمی قیصر لبالب خواست کاسی
۳۳
به شادیشاه داد آن جام روشن
۳۴
ز مستی شاه نتوانست خوردن
۳۵
ملک را گفت شادی شاه مست است
۳۶
به جامی باده یارش کار بسته است
۳۷
ز گنجور افسر عزت گهر جوی
۳۸
مرصع جامه و زرین کمر جوی
۳۹
درآوردند خلعتها در آغوش
۴۰
ز یکسو شاه را بردند بر دوش
۴۱
شه آن تاج و کمر جمشید را داد
۴۲
بدو آن مایه امید را داد
۴۳
ملک سرمست و شاد آمد به گلشن
۴۴
به خلعتهای دامادی مزین
۴۵
نشست و پیش خود مهراب را خواند
۴۶
حدیث رفته با او باز می راند
۴۷
بدو مهراب گفت ای شاهزاده
۴۸
به شادی شد در دولت گشاده
۴۹
میی خوردی که آن مشکین ختام است
۵۰
هنیئاً لک ترا این می تمام است
۵۱
دگر کاین جامه کو پوشید در تو
۵۲
نباشد سر این پوشیده بر تو
۵۳
از آن جام می و این جامه تن
۵۴
چو می شد دولت و کار تو روشن
۵۵
چو شاه چین ز مشرق رایت افراخت
۵۶
سپاه شام قیری پرچم انداخت
۵۷
ملک در بارگاه قیصر آمد
۵۸
حدیث مجلس دوشین بر آمد
۵۹
سخن زافتادن شهزاده برخاست
۶۰
ملک جمشید عذر لنگ می خواست
۶۱
که: « در مرد افکنی می بر سر آید
۶۲
کسی با می به مردی بر نیاید
۶۳
اگر با می کند شیری دلیری
۶۴
در آخر می نماید شیر گیری
۶۵
هر آنکس کو کند با باده هستی
۶۶
در آخر سر نهد در پای مستی
۶۷
هنوز آن شه غریب است اندرین بوم
۶۸
نمی داند طریق و عادت روم
۶۹
یقین دانم که امروز از خجالت
۷۰
بود بر خاطرش گرد ملالت»
۷۱
به ساقی گفت شاهنشه دگر بار
۷۲
که خیز از می بیارا گلشن یار
۷۳
رواق دیده از می ساز گلشن
۷۴
هوای خانه دار از جام روشن
۷۵
ز می ساقی چنان بزمی بیاراست
۷۶
که از بزم جنان فریاد برخاست
۷۷
ملک را خاست میل دوستکانی
۷۸
ز ساقی خواست آب زندگانی
۷۹
به بزم آورد ساقی کشتی می
۸۰
چو دریا غوطه خوردی در دل وی
۸۱
نهاد آن جام را بر دست جمشید
۸۲
ز شادی خورد جم بر یاد خورشید
۸۳
از دریا نمی نگذاشت باقی
۸۴
دوم کشتی به شادی داد ساقی
۸۵
چو چشم یار شادی بود مخمور
۸۶
ز سودای غم دوشینه رنجور
۸۷
به سیماب کفش بر جام چمشید
۸۸
ز مخموری تنش لرزان تر از بید
۸۹
همی لرزید چون در دجله مهتاب
۹۰
و یا از باد کشتی بر سر آب
۹۱
به کام اندر کشید آن کشتی می
۹۲
زد آن دریای آتش موج در وی
۹۳
درون معده جای خود نمی دید
۹۴
به ناکام از ره لب باز گردید
۹۵
بساط مجلس از می شد دگرگون
۹۶
ز بزم قیصرش بردند بیرون
۹۷
سر اندر پیش تا ایوان خود رفت
۹۸
خجل تا کلبه احزان خود رفت
۹۹
وزیران را به سوی بزم شاهی
۱۰۰
فرستاد از برای عذر خواهی
۱۰۱
زمین بوسیده گفتند: «ای جهاندار
۱۰۲
به لطف خویشتن معذور می دار!
۱۰۳
که شادیشاه تاب می ندارد
۱۰۴
می اش کم ده که تاب می نیارد»
۱۰۵
ملک گفت: «اینچنین بسیار باشد
۱۰۶
ازین معنی چه عیب و عار باشد؟
۱۰۷
به معده لقمه ای داد او نه در خور
۱۰۸
نیفتادش قبول آن لقمه رد کرد
۱۰۹
می اندک نیک باشد چون لب یار
۱۱۰
که روح افزاید و عیش آورد بار
۱۱۱
زمستی جز خرابی بر نخیزد
۱۱۲
ز می بسیار آب رو بریزد»
۱۱۳
مرصع چون قبای چرخ اخضر
۱۱۴
چو تاج چرخ تاجی نیز بر سر
۱۱۵
دو جام زر چو ماه و مهر عذرا
۱۱۶
دو قرابه پر از لولوی لالا
۱۱۷
ز هر جنسی و نوعی برگی آراست
۱۱۸
فرستاد و از آن پس عذرها خواست
۱۱۹
پس آنگه جام شادی بر گرفتند
۱۲۰
سماع از پرده دیگر گرفتند
۱۲۱
همی خوردند می تا این می زرد
۱۲۲
ز جام زر لب مغرب فرو خورد
۱۲۳
چو روی مشرق ار وی لاله گون شد
۱۲۴
ملک مست از بر قیصر برون شد
۱۲۵
به مهراب جهان گردیده می گفت
۱۲۶
که: «با ما اختر اقبال شد جفت
۱۲۷
سعادت یار و دولت یاور ماست
۱۲۸
می عیش و طرب در ساغر ماست
۱۲۹
مرا خورشید طالع نیک فال است
۱۳۰
ولیکن ماه دشمن در وبال است»
۱۳۱
به یاران باز گفت احوال داماد
۱۳۲
که چون افتاد حال او زبنیاد
۱۳۳
ز شادی شد دل مهراب خرم
۱۳۴
ملک را گفت: «فارغ کن دل از غم
۱۳۵
هر امیدی که دشمن دارد اکنون
۱۳۶
به کلی خواهد از دل کد بیرون
۱۳۷
جهان را کار خواهد شد به کامت
۱۳۸
سعادت سکه خواهد زد به نامت»
۱۳۹
بدین شادی همه شب باده خوردند
۱۴۰
بدین امید دل را شاد کردند